up
Search      menu
سایر :: مقاله موجودات عجيب PDF
QR code - موجودات عجيب

موجودات عجيب

● پرنده عظيم الجثه
مي خواهم اطلاعاتي از يك پرنده بزرگ و عظيم الجثه به شما بدهم. در سال ۲۰۰۱ من و شوهرم اواخر شب با اتومبيلمان به سمت نيوولمينگتون مي رفتيم. ساعت حدودا دو يا سه صبح بود. يك نفر خبر داده بود كه سگ شكاري گم شده مان را ديده است و ما براي تحقيق در اين مورد به آن جا مي رفتيم. ماه اكتبر بود و ما با آرامش در آن جاده تاريك و دور از شهر جلو مي رفتيم. ماه بيرون آمده و همه جا را روشن كرده بود ولي باز هم تاريكي بر اطراف مستولي بود. ناگهان صداي پرواز پرنده اي را در بالاي سرمان شنيديم. پرنده به سرعت پايين آمد و بالاي اتومبيل ما قرار گرفت. فكر كرديم روي اتومبيل نشسته است چون ماشين كمي تكان خورد و من حتي احساس مي كردم كمي از زمين بلند شد. شيشه ها پايين بودند و حضور پرنده اي عجيب را بر بالاي اتومبيل كاملا احساس مي كرديم. به يكديگر نگاه كرديم و گفتيم اين ديگر چيه؟! به آسمان نگاه كردم و ناگهان چشمم به يك پرنده سفيد و خاكستري بزرگ افتاد كه طول بالهايش شايد به چهار يا پنج متر مي رسيد. پرنده عجيب بر روي يك درخت كهنسال و بي شاخ و برگ نشست و آن قدر با درخت همرنگ بود كه ديگر نمي توانستم آن را تشخيص بدهم. من به شوهرم گفتم اين بزرگ ترين پرنده اي است كه در عمرم ديده ام.
من نام آن را (مرد پرنده) گذاشتم چون پاهايش كاملا اندازه و شبيه پاهاي يك مرد بود. آن شب به خانه برگشتيم و صبح روز بعد موضوع را به بچه هايمان (كه نوجوان هستند) گفتيم ولي آنها به ما خنديدند اما ما واقعا آن را ديده بوديم. به نظر مي آمد متعلق به دوران ماقبل تاريخ بود. براي خودمان هم باورنكردني است كه چنين پرنده اي را ديده ايم ولي چندي پيش وقتي شوهرم از سركار به خانه برگشت، گفت شنيده است يك نفر ادعا كرده يك پرنده عظيم الجثه را ديده است.
● مرد بزنما
ژانويه سال ۲۰۰۲ بود. نيمه هاي شب از صداي پارس سگ هايم از خواب بيدار شدم. روي تخت نشستم و از پنجره به بيرون نگاه كردم. بيرون آنقدر روشن بود كه بتوانم تاحدودي دور و اطراف را ببينم و ناگهان از شدت تعجب در جايم ميخكوب شدم. چيزي كه مي ديدم باوركردني نبود. موجودي شبيه به بز آن جا در بيرون خانه من زير درخت گردو راه مي رفت و سگ هايم پشت سرهم پارس مي كردند و پشت پاشنه پاهايش را گاز مي گرفتند. اين موجود بيش از دو متر قد داشت و درست مثل انسان بر روي پاهايش ايستاده بود ولي شانه هايش افتاده بود و كمي قوز داشت و درست مثل يك بز دو شاخ بر روي سر و ريش بلندي بر روي چانه اش ديده مي شد. دست هايش اندكي خميده بودند و ناخن هاي كثيفش خاكستري رنگ به نظر مي رسيد. پوستش به رنگ سبز متمايل به زرد بود و موهاي كم پشتي تمام سطح بدنش را پوشانده بود. تنه و پاهايش كاملا شبيه به يك انسان بلند قامت به نظر مي رسيد. من او را مستقيم از رو به رو نديدم ولي توانستنم نيمرخ او را دقيقا ببينم. او شبيه به يك مرد بود. فقط مي توانم بگويم كه از ترس و تعجب نمي توانستم تكان بخورم (مرد بز نما) اصلا برنگشت تا مرا ببيند و فقط براي رها شدن از شر سگ ها قدم هايش را تندتر كرد و رفت. هنوز هم هرازگاهي شب هنگام صداي يك بز را مي شنوم و به ياد آن موجود مي افتم. شنيدن صداي بز در محل زندگي من كه در (نرماندي) در (تگزاس) است عجيب به نظر مي رسد زيرا در اين محل هيچ كس بز نگه نمي دارد.
● مگس هاي غول آسا
موضوعي كه برايتان تعريف مي كنم مربوط به سال ۱۹۷۱ و تابستان گرم و خفقان آور آن سال است. در آن زمان ما در (ميشيگان) زندگي مي كرديم و من ده سال داشتم. آن روز به همراه دوستم كه او نيز ده ساله بود و برادر كوچك ترم كه هشت سال داشت در حياط پشتي خانه بازي مي كرديم. يادم مي آيد آن روز هوا واقعا گرم بود و ما مي گفتيم اگر يك تخم مرغ را روي پياده رو بشكنيم نيمرو مي شود. ناگهان صداي وز وز بلندي به گوشمان رسيد. حدودا سه يا چهار متر آن طرف تر از ما، روي در كوچك حياط خانه مان دو مگس عظيم الجثه نشسته بودند. آنها درست شبيه به مگس هاي معمولي به نظر مي رسيدند با اين تفاوت كه طولشان تقريبا سي سانتي متر مي شد. هر دوي آنها بزرگ بودند. ما به شدت ترسيديم و با تعجب و وحشت به آنها نگاه مي كرديم. مي خواستيم برويم و يك نفر را بياوريم تا او هم شاهد حضور اين موجودات باشد ولي مي ترسيديم تكان بخوريم و فقط زير لب با هم حرف مي زديم.
مگس هاي غول آسا فقط ده دقيقه آن جا بودند. ولي به نظر ما خيلي طولاني تر مي رسيد. بالاخره پريدند و با صداي وز وز ناهنجاري آن جا را ترك كردند. من، برادرم و دوستم به سوي خانه مان دويديم و موضوع را به پدر و مادرم گفتيم ولي آنها حرفمان را قبول نكردند و گفتند از خودمان داستان تخيلي ساخته ايم. هنوز هم نمي دانم آن مگس هاي هيولاوار از كجا آمده بودند و به كجا رفتند.
● پاگنده
تعريف اين داستان برايم خيلي سخت است چون هربار كه آن را تكرار مي كنم از ترس برخود مي لرزم و به ياد آن صبح هولناك مي افتم. هربار كه در تاريكي باشم همان احساس تنهايي و اين احساس كه كسي مرا نگاه مي كند به من دست مي دهد. ساعت پنج صبح بود و شبنم صبح گاهي روي چادر صحرايي مرا پوشانده بود. نمي دانم چرا ولي احساس خستگي نمي كردم و به همين خاطر از چادر بيرون رفتم و در ميان مه به قدم زدن پرداختم. همان وقت بود كه خش خشي را جلوي خودم شنيدم. صداي مار نبود. نه مطمئن بودم ولي اين صدا باعث شد بنشينم و حركتي نكنم. تكان نمي خوردم و فقط گوش مي دادم. در همان وقت صداي پاي چيزي را شنيدم كه در جهت مخالف من مي دويد. به داخل يك گودال دويدم و خودم را به درختي چسباندم. خودم را كنترل كردم و برگشتم و به سوي چادرم نگاه كردم. چيزي نديدم ولي احساس غريبي داشتم. دوباره به داخل گودال رفتم. چيزي پشت سر من بود. تقريبا سه متر آن طرف تر. گوش هايم را تيز كردم. صداي يكنواختي سكوت را برهم مي زد. صدايي مثل صداي موش هايي كه غذايشان را مي جوند. كم كم خورشيد از پشت كوه بيرون آمد و هوا را كمي روشن كرد. حالا ديگر مي توانستم او را ببينم. اگر فقط كمي بلند مي شدم مي توانستم چيزي را كه آنقدر سبب وحشت من شده بود به چشم ببينم. سرم را بلند كردم و خود را كمي بالا كشيدم. نفسي به راحتي كشيدم. چيزي آن جا نبود. با آرامش هواي خنك بامدادان را به درون ريه هايم فرو دادم و برگشتم. ناگهان هولناك ترين موجود روي زمين را به چشم ديدم. موجودي عجيب كه كمي آن طرف تر بي صدا به جلو مي رفت و از من دور مي شد. موجودي بلندقد كه بدنش باموي سياه پوشيده شده بود و دست و پاهايي دراز و تقريبا بي مو داشت. دو ساعت طول كشيد تا توانستم به خود جرات بدهم و از گودال خارج شوم و به چادرم برگردم و از آن جنگل جهنمي فرار كنم. وقتي داستان را براي ديگران تعريف كردم همه گفتند كه او (پاگنده) بوده است.
● ميمون پرنده
داستاني كه تعريف مي كنم در واقع براي برادر بزرگ تر و مادر بزرگم در (پورتوريكو) اتفاق افتاد. وقتي برادرم نه سال داشت (الان او ۳۳ ساله است) خانه مادربزرگم بسيار بزرگ و در منطقه اي روستايي و كوهستاني بود. در كنار خانه جاده اي قرار داشت كه بالاتر از سطح خانه بود و از روي آن مي شد پشت بام خانه را به راحتي ديد. يك روز برادرم روي جاده در حال بازي بود كه ناگهان صدايي از بالاي سرش شنيد و به بالا نگاه كرد. در همان وقت مادربزرگ هم از خانه بيرون آمد و او نيز با شنيدن آن صدا روي بام را نگاه كرد و آنها توانستند عجيب ترين حيوان دنيا را ببينند. يك موجود شبيه به ميمون كوچك با موهايي سياه رنگ ولي بالدار. او خيلي زود ترسيد و پرواز كرد و به سمت كوهستان رفت ولي تا امروز هيچ كس نفهميده است كه او چه بود. بعضي ها مي گويند آن حيوان از جنگل انبوه (يانكو) كه در آن نزديكي است فرار كرده است. مردم ميگويند در آن جنگل دانشمندان بر روي حيوانات تحقيق مي كنند و با تركيب ژن ها مي خواهند حيوانات جديدي خلق كنند.
شايد اين ميمون پرنده هم يكي از آن مخلوقات دستكاري شده بود كه از مركز تحقيقات فرار كرده بود.
● مرد پرنده
ساعت دقيقا سه صبح بود كه من و دوستم تصميم گرفتيم بيرون برويم و در هواي تميز و باران خورده قدم بزنيم. خانه دوستم در يك مجتمع آپارتماني بود كه در ميان ساختمان هاي بلند آن يك زمين بازي براي سرگرمي بچه ها ساخته بودند. ما به اين زمين بازي رفتيم و در همان بدو ورود چشممان به موجودي پرنده مانند افتاد كه درست بالاي سرسره نشسته بود و انگار داشت تغيير شكل مي داد. ارتفاع قدش تقريبا به اندازه يك انسان بود و پاهايش كاملا شبيه به پاهاي انسان بودند با اين تفاوت كه پشت پاهايش پر روييده بود. بازوانش درست مثل دست هاي انسان به نظر مي رسيد ولي بال هاي بزرگي به طول حدودا سه متر به آن چسبيده بود. صورتش به طرف ديگري بود و ما نتوانستيم چهره اش را ببينيم. او حضور ما را احساس كرد و به سنگيني از روي سرسره پر زد و رفت. من هنوز هم نمي دانم او چه بود. انسان بود يا پرنده؟ و تا آخر عمرم او را فراموش نخواهم كرد.
● هيولاي مكزيكي
اين خاطره مربوط به سه سالگي من است ولي آنقدر مادرم اين داستان را براي همه تعريف كرده است كه من آن را كاملا به خاطر دارم. آن روز من و مادرم به همراه خاله و دايي ام به ديدن مادربزرگ و پدربزرگ كه در شهر كوچكي در مكزيك زندگي مي كردند، مي رفتيم. مادرم مي گويد جاده از ميان كوهستان (سيرامادر) عبور مي كرد و همان جا بود كه آن موجود عجيب را ديديم. آن موجود شبيه به يك سگ بود ولي تفاوت بزرگي با يك سگ داشت. جثه آن تقريبا اندازه كاديلاك ما بود و چنگال هاي بزرگ وحشتناكي داشت. بدنش از موهاي سياه و ضخيم پوشيده شده بود و به نظر مي رسيد كه از حضور ما اصلا راضي نيست. دندان هاي پيش آن هيولا بلند و تيز بود به طوري كه از دهانش بيرون زده بود و غرش كنان به طرف ماشين ما مي آمد. مادرم از ترس پاهايش را روي پدال گاز گذاشت و به سرعت از آن جا دور شديم. هنوز نمي دانيم آن موجود چه بود؟ ولي اين را مي دانيم كه (سيرامادر) كوهستان بسيار بزرگي است كه نقاطي از آن هنوز اكتشاف نشده و ممكن است حيوانات عجيبي در آن يافت شود.

يک عدد عجيب : يک نفر از اساتيد دانشکده شهر آتن پايتخت يونان چندي پيش عددي را کشف کرد که خصايص عجيبي دارد. آن عدد:142857 ميباشد. اگر عدد مذکور را در دو ...

وقتي مي پرسند که موجودات فرازميني چه شکلي است، نماهاي هاليوودي متفاوتي در ذهن شکل مي گيرد، از مهاجمان خونخوار گرفته تا کوچولوهاي دوست داشتني چون اي.تي ...

مجله تايم در گزارشي به طبقه بندي ۱۵ مدل خودرويي پرداخته است که از سال ۱۸۹۹تاکنون ساخته شده اند و در شمار عجيب ترين و بدترين خودروهاي تاريخ جاي دارند. ...

دنيايي از موجودات زنده در مشتي از خاک بررسي روابط اکولوژيکي موجودات زندة خاکزي و تأثير آنها در زراعت … تنوع زيستي شگفت‌انگيزي در حجم کوچکي از خاک يک م ...

● سربازي كه ۲۸ سال مخفي شد. سربازي بود كه در سال ۱۹۴۱ به ارتش امپراطوري ژاپن احضار و كمي پس از آن به منتقل شد. در سال ۱۹۴۴ وقتي نيروهاي آمريكايي جزير ...

پنج توصيه عجيب پزشکي شايد باور نکنيد اما شما هميشه يک پزشک همراه خود داريد که آماده پاسخ به نيازهاي پزشکي‌تان است. اين پزشک، روان ماست. 1. آلرژي داريد ...

به کل ماده ژنتيکي موجود در داخل يک سلول ، ژنوم گفته مي‌شود و اندازه ژنوم در موجودات مختلف متغير است. ولي در هر گونه از موجودات اندازه ژنوم يکسان است. ...

رويدادهاي طبيعي همواره در اطراف ما رخ مي دهند و تکرار اين رويدادها سبب مي شود از ديدن آنها چندان حيرت نکنيم و گاه بي تفاوت از کنار آنها بگذريم، ولي گا ...

دانلود نسخه PDF - موجودات عجيب