up
Search      menu
تاریخ و فرهنگ :: مقاله فمينيسم در آثار آل‌احمد PDF
QR code - فمينيسم در آثار آل‌احمد

فمينيسم در آثار آل‌احمد

ردپاي فمينيسم در آثار آل‌احمد، محمدرضا كمالي و شاهپور شهولي

نهضت فرهنگي رنسانس را مي‌توان نقطه عطف مهمي در طول تاريخ بشريت دانست كه در شكل‌گيري حركتهاي اجتماعي، سياسي، فرهنگي و اقتصادي جهان معاصر نقش تعيين‌كننده‌اي داشته است. دستاورد مهم اين نهضت، توجه به يافته‌هاي تجربي و عقل ابزاري در سياست‌گذاري زندگي فردي و اجتماعي بشر، توجه به خود يا اومانيسم‌گرايي و همچنين برآورده شدن حقوق مادي و محدود كردن حاكميت مذهب بود. نتيجه قطعي نهضت رنسانس، درهم ريختن مناسبات اجتماعي و زير سوال رفتن بسياري از اصول و ارزشهاي رايج بود. اما تا تغيير نگرش موجود نسبت به زن و حقوق اجتماعي زنان (فمينيسم) زمان زيادي لازم بود. طرح نظريه‌ي «برابري زن و مرد» به قرن هفدهم برمي‌گردد. برخي، نخستين فمينيست را در آنبراد استريت مي‌دانند كه ابيگالي ادامز، همسر جان ادامز، از رهبران جنگهاي استقلال آمريكا، حركت وي را ادامه داد. برخي نيز سابقه‌ي اين نهضت را به انقلاب 1689 انگليس بازمي‌گردانند و نويسندگاني چون «كريستين دوبيان»، «ماري وتن» و «ژرژ ساند» در اين عرصه آثاري بر جاي گذاشته‌اند. اين حركت در دوران انقلاب فرانسه به وسيله‌ي «كندورسه» و «سن سيمون» ادامه يافت. در حقيقت، فمينيسم مي‌خواست جاي حقوق از دست‌رفته زنان را پر كند. فمينيستها بر اين باور بودند كه زنان جهان در مقايسه با مردان مورد ستم قرار دارند و تفاسير زيادي از زن و ظلم بر او ارائه مي‌دادند. نهضت برابري طلبي زنان به صورت منسجم نام و نشان‌دار سابقه‌اي بيش از 150 سال دارد، اما از اواخر قرن 19 انديشه‌هاي زن‌گرايانه‌ي غربي در قالب آثار مكتوب به كشورهاي اسلامي راه يافت. شايد مصر اولين كشور مسلماني باشد كه انديشه‌ي فمينيستي به آن وارد شده باشد. امروزه، فمينيستهاي زيادي در كشورهاي اسلامي بخش مهمي از تلاش خود را صرف مبارزه درون‌ديني براي حاكميت نگاه زن‌گرايان مي‌كنند كه معروف‌ترين آنها فاطمه نري‌سي از مراكش، رفعت حسن از پاكستان، عزيزه الصبري از لبنان و... مي‌باشند كه، به قول يكي از فمينيستهاي ايراني خارج از كشور، موضعي دين‌باورانه دارند.
كليدواژه: فمينيسم، غرب‌زدگي، زن، آزادي زنان
اما اين نهضت داراي نواقصي بود و نتوانست به طور كامل در اجراي اهداف خود موفق باشد. به عنوان نمونه، منتسكيو، در «روح القوانين»، زنان را موجوداتي با روحهاي كوچك، متكبر، خودخواه و داراي ضعف دماغي مي‌داند. او زنان را از امتيازاتي كه مردان از آن برخوردارند برحذر مي‌دارد. «اما زن شايسته بدشگون است/ در يك كلام بايد بي‌نهايت نادان باشد/ و اگر راستش را بخواهيد براي او همين بس/ كه بتواند خدا را دعا كند، به مرد عشق بورزد، به خياطي و نخ ريسي بپردازد.»
«اگنس جان، ازدواج شوخي نيست
مقام زن بايسته وظايفي مشقت‌بار است.
و به گمان من شما فقط برازنده وابستگي هستيد
قدرت مطلق از آن ريش است
با وجودي كه مرد و زن دو نيمه جامعه‌اند
اين دو نيمه اصلاً برابر نيستند،
يكي نيمه فرا دست و ديگر فرو دست.»
و يا در جاي ديگر آمده است:
«بي‌ايمان و بي‌قانون، بي‌ابزار و بي‌خود
تباه كننده حق و عدالت و انصاف
زن، ناپايدار، دمدمي، هرزه گوي، ناپاك
خودنما، خسيس، ننگين، ...پتياره، حريص
جادوگر، عربده جو، گستاخ، زيانكار
آتشين مزاج، ناسپاس و بسيار ستمگر است.»(1)
هر چند گفته شده است كه فمينيسم در ايران، داراي زمينه‌ي چنداني نبوده است، اما با ظهور آن در غرب، بسياري از زنان، سازمانها و گروههاي حمايت از حقوق زنان در ايران به صورت مستقيم يا غيرمستقيم خواستار پياده شدن بسياري از اصول آن بودند.
زنان ايراني، كه همواره در طول زندگي خويش در زير سلطه مردان بوده‌اند و يا بيشتر از مردان معروض محدوديتهاي گوناگون بوده‌اند، در اين زمان بود كه به‌ندرت مجال مي‌يابند تا در امور جامعه شركت كنند و نيروي خويش را در توسعه و تغييرات اجتماعي به كار اندازند. اين سرنوشت موجب گرديد كه، از يك سو، قواي دماغي و شور زندگي‌خواهي زنها خفه و خاموش شود و، از سوي ديگر، در همين وضعيت نامطلوب و مقرون به تيره‌روزي، با مردان مقايسه گردند و مورد داوري تاريخ قرار گيرند. اما جاي خرسندي است كه شرايط پيشين در تغيير است و زنان ما نيز مانند نسوان ساير كشورها به دولت بيداري دست مي‌يابند. بر اين اساس، ملاحظه مي‌كنيم كه درست يك قرن پيش، يعني مقارن با انقلاب مشروطيت، زنان ايراني نيز به پيكاري خردمندانه و دامنه‌دار دست مي‌يازند و مطالبات خود را در حوزه‌هاي سياسي و اجتماعي و فرهنگي پيش مي‌نهند و بر تحقق آن تاكيد مي‌ورزند. در آن هنگام، زنان به خوبي دريافته بودند كه براي وصول به آرمانهاي والاي خويش، نخست بايد بنياد خودكامگي را برافكند و آنگاه به استقرار حكومت قانون دست زنند؛ زيرا در پرتو آرامش و امنيت، كه محصول حكومت قانون است، آگاهي علمي و فني دست مي‌دهد و جامعه تسلط خود را بر محيط اعمال مي‌كند. از اين‌رو، زنان در جريان انقلاب مشروطيت با جسارت بيشتر پيش تاختند و به پيروزي آن امداد رسانيدند؛ چندان كه لباس رزم پوشيدند و حتي، بي‌آنكه مردان مجاهد و فرماندهان ايشان آگاه شوند، جنگيدند و نقد زندگي خويش را نيز در اين راه باختند. هدف زنان رفع تبعيض ديرينه تاريخي در عرصه زندگي اجتماعي خويش بود و براي تحقق اين مهم مي‌بايست خود را توانا سازند، اما چگونه اين كار امكان‌پذير بود؟ از منظر زنان عصر مشروطيت آموزش دختران ايراني ضرورت داشت، زيرا تعميم سواد و ايجاد مهارتهاي لازم براي مشاركت اجتماعي و حضور در جامعه و كسب درآمد به استقلال زن مي‌انجاميد و او را از وابستگي به مرد مي‌رهانيد. پس شگفت نيست كه مي‌بينيم زنان در مدت كوتاهي انجمن تاسيس كردند و به انتشار نشريه پرداختند «و مهم‌تر از همه اينها، چهار سال پس از انقلاب مشروطيت، علي‌رغم ناسازگاري‌هاي جامعه سنتي آن روز و مزاحمتهاي مخالفان آموزش زنان در ايران، فقط در تهران و در طي يك سال، بيش از شصت مدرسه دخترانه احداث كردند و به آموزش وسيع زنان همت گماشتند. علاوه بر اين، زنان به منظور احقاق حق رأي، كه يكي از حقوق مسلم زندگي مدني به شمار مي‌آمد، مبارزه كردند و براي تصويب آن بر مجلس فشار آوردند. گفتني است كه برخي از مردان فرهيخته آن روز نيز با جنبش زنان موافق بودند و از آن حمايت مي‌كردند و از اين‌روي مي‌بينيم كه زنان در اغلب موارد ناگزير بودند كه نه تنها دولت، بلكه با مردان و از جمله بستگان ذكور خويش نيز مبارزه كنند. در پرتو اين تلاشها راه ترقي زن در ايران هموار شد.»(2)
هرچند گرد آمدن مكرر زنان در مقابل مجلس و طرفداري آزادي‌خواهان از آنها، نتيجه‌اي آن‌چناني در برنداشت، اما آنچه به نظر مي‌رسيد اين بود كه اين نهضت ادامه پيدا خواهد كرد و در نتيجه جامعه ناچار است تا مرحله‌ي تساوي كامل حقوق زن و مرد، همچنان كه زمينه‌هاي حقوقي آن در حال تكوين است، پيش رود. علاوه بر اين، پس از امضاي مشروطيت در 1906، زنان فعاليت خود را تشديد كردند، زيرا مسائل مربوط به زنان چنان ابعادي يافته بود كه الزاماً خود آنها مي‌بايد در كارها دخالت مي‌ورزيدند. بعد از مشروطيت، هر چند موقعيت زن در جامعه‌ي ما تحول يافت، ليكن عملاً هيچ حق منطقي، اجتماعي و قانوني به او داده نشد.
بشري دليري در كتاب «زن در دوره‌ي قاجار» معتقد است كه فمينيسم در ايران داراي پيشينه‌اي تاريك است. براين اساس، چنين انديشه‌اي در آثار بسياري از نويسندگان، شاعران و روشنفكران و... بروز كرد كه جلال آل‌احمد يكي از آنها بود. اما فمينيسمي كه جلال به آن اعتقاد دارد با فمينيسم غربي متفاوت است. فمينيسم غربي آزادي زنان را بدون هيچ قيد و شرطي مي‌خواهد، در حالي كه جلال چنين آزادي (در زمينه حجاب) را باعث ايجاد فساد و تباهي مي‌داند.
بر اين مبنا آثار آل‌احمد را مي‌توان به دوبخش تقسيم كرد.به عبارتي ديگر جلال در يك قسمت از آثار خود به نشان دادن بدبختي و ذلت زن ايراني مي‌پردازد و از سوي ديگر در يك سري از آثار خويش زناني را به تصوير مي‌كشد كه نسبت به زنان قبل، از حق و حقوق بيشتري برخوردارند. به عبارت ديگر آل‌احمد با نشان دادن ضعف و حقارت خانمها، از يك طرف، و راههاي بهبود وضعيت آنان كه بسيار با انديشه‌هاي فمينيستي نزديك است، از طرف ديگر، سعي مي‌كند وضعيت زنان را بهبود بخشد.
از ديد جلال، بدبختي زنان ايراني به علت وجود مردسالاري مردان است، كه وي علل زير را عامل آن مي‌داند:
1. دين:
با ورود دين اسلام به ايران، زنان ايراني توانستند درپرتو اسلام به حقوق از دست‌رفته خويش دست يابند، اما با گذشت زمان،عده‌اي از مردان كه تسلط گري و حكومت خويش را به زنان در خطر ديدند، با بهانه كردن دين، نه تنها زنان را تحت فشار و سلطه بيشتري قرار دادند، بلكه اكثر حقوق زنان را نيز زير پا گذاشتند. در واقع، با سوء تعبيراتي كه از احكام و قوانين مربوط به زن در دين اسلام توسط مردان انجام گرفت، زنان دچار چنين مشكلاتي شدند. رواج عقايد خرافي به تدريج مسير فكري زنان را نيز عوض كرده بود.
داستان «لاك صورتي»، داستان زني به نام هاجر است كه از لاك، به ويژه رنگ صورتي آن، لذت مي‌برد و دوست دارد كه يكي از آنها را در اختيار داشته باشد:
«تا به حال لاك به ناخنهاي خود نماليده بود. ولي هر وقت از پهلوي خانم شيك‌پوشي رد مي‌شد و يا اگر براي خدمتگذاري به عروسيهاي محل خودشان دعوتش مي‌كردند، زياد توي نخ لاك ناخن خانمها مي‌رفت. نمي‌دانست چرا، ولي ديده بود كه خانمها لاكهاي رنگارنگ به كار مي‌برند. او لاك صورتي را پسنديده بود... يكي دوبار، هوس ماتيك هم كرده بود ولي ماتيك گران بود...»(3)
اما هاجر به دو علت به آرزوي خود نمي‌رسد، اول فقر و دوم، كه مهم‌تر از علت اول هم مي‌باشد، اعتقاد و تعصب ديني شوهرش است كه مانع هاجر مي‌شود، كه اين كار در حقيقت نمونه بارز سلطه و اقتدار شوهر هاجر است كه در مقايسه ميان هاجر و زن همسايه رخ مي‌دهد:
«طوري كه كسي نفهمد، كمي به ناخنهاي خود نگريست. گرچه دستش از ريخت افتاده بود، ولي ناخنهاي بدتركيبي نداشت. همه سفيد، كشيده و بي‌نقص بودند. چه خوب اگر مي‌توانست آنها را مانيكور كند. اينجا بي‌اختيار به ياد همسايه‌شان، محترم، زن عباس آقاي شوفر، افتاد. پزهاي ناشناس اون كه براي تمام اهل محل مي‌آمد، در نظرآورد. حسادت و بغض راه گلويش را گرفت.»(4)
كه در نهايت پس از جدالهاي بسيار زياد، كه حتي به كتك‌كاري ميان هاجر و شوهرش مي‌انجامد، شوهر هاجر علت مخالفت خود را دين و مذهب مي‌داند: «اوستا رجبعلي يك ربع ديگر آمد و هاجر را هم به اتاق خود برد... خوب! مي‌خواين از خر شيطون پايين بياين يا بازم خيال كتك‌كاري دارين؟ هاجر بغضش تركيد، دست به گريه گذاشت. چرا گريه مي‌كني؟ آخه شوهرتم تقصيري ندارد. چكنه؟... چي مي‌گي اوستا؟ اومديم و من هيچي نگم. ولي آخه اين زنيكه كم‌عقل نماز كمرش مي‌زنه. وضو مي‌گيره! با اين لاكهاي نجس كه به ناخونش ماليده، نمازش باطله! آخه اين طوري كه آب به ناخنش نمي‌رسه كه.»(5)
در كتاب «غربزدگي» نيز آل‌احمد با استناد به آيه‌ي 39 سوره نساء، اذعان مي‌دارد كه با سوءتعبيراتي كه از اين آيه شده است، حق زنان پايمال گرديده است:
«طلاق هم كه بسته به راي مرد است. الرجال قوامون علي النساء را هم چه خوب تفسير مي‌كنيم.»(6)
2. فقر:
دومين علت مردسالاري از ديد جلال فقر است. در داستان «بچه مردم»، يكي از علل عمده اقتدار مرد و زبوني زن، فقر و نداري عنوان مي‌شود:
«خوب چه مي‌توانستم بكنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد. بچه كه مال خودش نبود. مال شوهر قبلي‌ام بود كه طلاقم داده بود، حاضر هم نشده بود بچه را بگيرد. اگر كس ديگري جاي من بود چه مي‌كرد؟... اگر اين شوهرم هم طلاقم مي‌داد، چه مي‌كردم؟ ناچار بودم بچه را يك‌جوري سر به نيست كنم...»
3. عدم خودباوري زنان:
اكثر زنان ما همواره در طول تاريخ، فاقد اعتماد به نفس و خودباوري بوده‌اند. همان‌گونه كه مردان زن را فاقد اين خصوصيت مي‌دانستند، زنان نيز به خود قبولانده بودند كه واقعاً نسبت به مردان در سطح پايين‌تري قرار دارند وعده‌اي از آنان خود را درمقابل مردان ناقص‌العقل يا كم‌عقل قلمداد مي‌كردند. در نتيجه، خود را اسير دست مردان كرده و به آن نيز ايمان داشتند.
«...و روي خود را به هاجر كرد و افزود: هان چي مي‌گي هاجر خانم؟ من چه مي‌دونم اوستا. من كه زن ناقص‌العقلي بيشترنيستم كه... كجا سرم ميشه؟ اين چه حرفيه مي‌زني؟ ناقص‌العقل كدومه؟ تو نبايد بزاري شوهرتم اين حرفا رو بزنه. حالا خودت داري مي‌گيش؟ حيف كه شما زنا چيزي سرتون نميشه.»(7)
و چنين اعتقادي است كه باعث هر چه بيشتر خانه‌نشين شدن زنان مي‌شود و اينكه بنشينند بزايند شيران نر.
«حالا خيلي وقت دارم كه هي بنشينم و سه‌تا چهارتا بزايم.»(8)
4. بي‌سوادي:
يكي از دلايل ديگر مردسالاري از ديد جلال، بي‌سوادي زنان مي‌باشد. در دوران مشروطيت، كه جنبشهايي از زنان جهت رسيدن به حقوق اجتماعي خويش صورت گرفت، يكي از اولويتهاي اين نهادها، مبارزه با بي‌سوادي و بالا بودن سطح علمي زنان بود:
«آن‌قدر اوقاتم تلخ شده بود كه نكردم نوناي خشكمو ازش بگيرم: بي‌عرضگي رو سياحت. يكي نبود بگه آخه فلان فلان شده، واسه‌ي چي مفت و مسلم دو من نونتو دادي به اين مرتيكه الدنگ ببره؟ چكنم؟ هر چي باشه يه زني اسير كه بيشتر نيستم. خدام رفتگان ما رو نيامرزه كه اين طور بي‌دست و پا بارمون اووردن. نه سوادي، نه معرفتي نه هيچ‌چي! هر خاك وسر مرده‌اي تا دم گوشامون كلاه سرمون ميزاره و حاليمون نميشه.»
در داستان «زن زيادي» شخصيت داستان، علت تمام ناكاميهاي خود را در بي‌سوادي خود مي‌داند:
«خاك بر سرم كند كه همين طور دست روي دست گذاشتم و هر چه بارم كردند كشيدم. همه‌اش تقصير خودم بود. سي و چهار سال خانه‌ي پدرم نشستم و فقط راه مطبخ و حمام را ياد گرفتم. آخر چرا نكردم در اين سي و چهارسال هنري پيدا كنم؟ خط و سوادي پيدا كنم؟ مي‌توانستم ماهي شندرغاز پس‌انداز كنم و مثل بتول خانم عمقزي يك چرخ قسطي بخرم و براي خود خياطي كنم. دخترهاي همسايه مي‌رفتند جوراب‌بافي و سر يك سال خودشان چرخ جوراب بافي خريدند و نان‌شان را كه در مي‌آوردند هيچ، جهاز عروسي‌شان را هم خودشان درست كردند. و دست آخر هم تا طبق جهازشان را برده. برادركم چه قدر باهام سروكله زد كه سواد يادم بدهد، ولي من بي‌عرضه!» در ادامه جلال، بي‌سوادي زنان را باعث ايجاد معضل بزرگتري به نام خرافات مي‌داند. از ديد او، روي‌آوري زنان به خرافات و تفكرات جاهلانه، حاصل اوليه بي‌سوادي آنهاست. از بين بردن سرطان توسط سوپ داغ در داستان «خواهرانم و عنكبوت» و گفتگوهاي جاهلانه و خرافاتي مابين زنها در داستان «سمنوپزان» از جمله اين موارد است:
«عمقزي گل تبه همان‌طور كه دود قليان را درمي‌آورد با خاله آب نباتي حرف مي‌زد:
دختر جون صد بار بهت گفتم اين دكتر مكترها را ول كن. بيا پهلوي خودم تا سرچله آبستنت كنم.
عمقزي، من كه حرفي ندارم. گفتي چله بري كن، كردم. گفتي تو مرده شورخونه از رو مرده بپر كه پريدم و نصف گوشت تنم آب شد.»(9)
5. تعدد زوجات:
همواره در طول تاريخ، تعدد زوجات دال بر استثمار، خفقان و بردگي زنان بوده است. در داستان «جشن فرخنده» مي‌توان نمونه آن را مشاهده كرد:
«وقتي از جلوي ابوالفضل گذشتند، دختره داشت مي‌گفت:
آخه صيغه يعني چي آقاجون؟
همه‌ش واسه دو ساعته دختر جون. همين‌قدر كه باهاش بري مهموني...
آهاي جاري! بلا از بغل گوشت گذشت! نزديك بود سر پيري هوو سرت بياريم.»(10)
و در داستان «سمنوپزان»:
«مي‌بيني خواهر؟ كرم از خود درخته. همين خاله خانباجي‌هاي بي‌شعور و پپه هستند كه شوهر الدنگ من مي‌ره با پنج شش تا بچه سرم هوو مي‌آره.»(11)
در كتاب «سنگي برگوري»، جلال به علل گوناگون به اين مساله پرداخته است و اين عمل را خارج از عدالت، آن هم عدالتي كه بايد در حق زنان اجرا شود، مي‌داند. وي چنين كاري را فقط مخصوص انسانهاي شرقي مي‌داند و آنها را به باد تمسخر مي‌گيرد: «مساله اصلي اين است كه درتمام اين مدت آدم ديگري از درون من فرياد ديگري داشت، يعني از وقتي حد و حصر ديوار واقعيت كشف شد و طول و عرض ميدان ميكروسكپي، شايد هم پيش از آن. و اين آدم يك مرد شرقي با فرياد سنت و تاريخ و آرزوها و همه مطابق شرع و عرف، كه پدرم بود و برادرم بود و دامادها هستند و... و چه مي‌گويد اين مرد؟ مي‌گويد از اين زن بچه‌دار نشدي، زن ديگر و جوانتر. و مگر مي‌توان كسي را پيدا كرد كه در اين قضيه امايي هم بگويد؟ جز زنت؟ ولي آن مرد مي‌گويد پس طلاق را براي چه گذاشته‌اند؟ و تو كه مي‌خواهي مثل همه باشي و عادي زندگي كني بفرما، اين گوي و اين ميدان. يا بنشينيد و هووداري كنيد. آخرالزمان كه نيست.»(12)
در ادامه آل‌احمد، تنها عدالت موجود را كه در كشور ما در حق زنان اجرا مي‌شود و آن عدالت انجام اعمال جنسي است، به تمسخر مي‌گيرد:
«...و آن مرد نه تنها اينها را مي‌گويد، بلكه به آنها عمل هم مي‌كند. تمبانش كه دو تا شد دو تا زن دارد و يك چهار اطاقي كه خريد يكي ديگر. و يك شب اينجا و يك شب آنجا. يك دستمال بسته براي اين خانه، يكي براي آن ديگري و عيناً مثل هم. عدالت پايين تنه‌اي. تنها عدلي كه در ولايت ما سراغ مي‌توان گرفت. آن هم گاهي و نه همه جا.»(13)
و حتي تا جايي پيش مي‌رود كه به پدر و برادر خويش نيز ايراد مي‌گيرد:
«خيلي ساده است. آنها آدمهاي ديگري بودند با زندگي ديگر. آنها هر دو روحاني بودند نان ايمان مردم را مي‌خوردند. حافظ سنت بودند. چون دور نمي‌رفتند، ناچار تجديد فراش مي‌كردند. مگر مي‌شود مرد بود و شصت سال آزگار با يك زن سر كرد؟»(14)
مورد آخري كه جلال به وسيله آن مردسالاري موجود در جامعه را به نمايش مي‌گذارد، لحن خشن زنان هنگام صحبت كردن از شوهرانشان است:
«مي بيني خواهر؟ كرم از خود درخته. همين خاله خانباجي بي‌شعور و پپه هستند كه شوهر الدنگ من مي‌ره با پنج شش تا بچه سرم هوو مي‌آره... مي‌گن سه روزه داره در دمي بره رو پاك مي‌كند. بي‌غيرت فرصت را غنيمت شمرد.»(15)
و در جايي ديگر آمده است:
«حالا چرا گناه مردمو مي‌شوري مادر؟
- چه مي‌گي دختر! يعني شوهر ديوس تو راه آب گيرش آورده؟ خونه خرس و باديه مس فعلاً صداش و درنيار. يادتم باشه تو يه ظرف ديگه براش سمنو بكشيم. باباي قرمساقت كه آمد مي‌گم با خود ميراب قضيه رو حل كنه.»(16)
در مقابل مردان نيز چنين لحني را به كار مي‌بردند:
«مادرم بود. نفهميدم كي از مطبخ در آمده بود. ولي مي‌دانستم كه حالا دعوا درخواهد گرفت و ناهار را زهرمارمان خواهد كرد.
زنيكه لجاره! باز تو كار من دخالت كردي؟ حالا ديگر بايد دستشو بگيرم و سر و كون برهنه ببرمت جشن.»(17)
وضعيت زنان از ديد آل‌احمد در جامعه همان است كه پيوسته در طول تاريخ پر فراز و نشيب كشور ما، زنان به خاطر آن فرياد سر داده‌اند، گروهها تشكيل داده‌اند، راهپيماييها كرده‌اند. و آن چيزي نيست جز برخورداري از آزاديها و برابريهاي اجتماعي. پيوسته گفته و مي‌گوييم كه زن موجودي است كه در كنار مرد زندگي مي‌كند و يار و همدم اوست. اما هرگز مثل مرد شريف نبوده است، بلكه چون انساني ضعيف، مادوني مطيع و بازيچه‌اي منفعل براي اوقات فراغت مرد، در اختيار وي بوده است. او اسير قدرت مرد است و براي زنده ماندن و حتي براي تغذيه بايد از مرد كمك بگيرد و اينجاست كه زن نقش واقعي خود را در پهنه گسترده‌ي جامعه‌ي انسانها، از دست مي‌دهد و كار به جايي مي‌رسد كه مي‌خواهد به هر نحو كه شده، خود را با مرد (مظهر قدرت) پيوند دهد. در اجتماعي كه آل‌احمد از آن صحبت مي‌كند، زن– اين موجود انساني كه بقاي بشريت را با دنيا آوردن نوزادان تضمين مي‌كند– پيش از آنكه انسان باشد، يك كالاست. شيئي است كه مي‌توان آن را حتي مورد مطالعه قرار داد و از او بهره برداري نمود. كالايي است مصرفي كه براي لذت بردن از آن استفاده مي‌كنند. از ديد جلال، مرداني كه از حضور زنان در جامعه جلوگيري مي‌كنند به دو گروه تقسيم مي‌شوند:
الف) دسته اول مرداني هستند كه از ديد آنها، زن از لحاظ جسمي و رواني در سطحي پايين‌تر از مردان قرار دارند.
ب) دسته دوم، آنهايي هستند كه حضور زنان را عامل ايجاد فساد و فحشا مي‌دانند:
«...پس در حقيقت چه كرده‌ايم؟ به زن تنها اجازه تظاهر در اجتماع را داده‌ايم، فقط تظاهر، يعني خودنمايي. يعني زن را كه حافظ سنت وخانواده و نسل و خون است، به ولنگاري كشيده‌ايم، به كوچه آورده‌ايم، به خودنمايي و بي‌بند و باري واداشته‌ايم، كه سر و رو را صفا بدهد و هر روز ريخت يك مُد تازه را به خود ببندد و ول بگردد. آخر كاري، وظيفه‌اي، مسئوليتي در اجتماع، شخصيتي؟»(18)
زماني كه زن فقط و فقط به وسيله‌ي زيباييش مي‌تواند در چشم مردان جلوه كند، زماني كه زن وسيله‌اي براي ارضاي شهوت مردان است، زماني كه زن را مي‌توان همانند يك كالا خريد و فروش كرد و، به قول جلال، هرگاه كه دلت را زد و يا هدف خويش را بدست نياوردي، به راحتي او را كنار زده و ديگري را اختيار كردي و در نهايت زماني كه زن سنتهاي اصيل خويش را زير پا بگذارد و همانند دُري درخشان، كه فقط زيباييش خيره كننده است، در جامعه حضور يابد، آن وقت است كه از ديد جلال زن، زن نيست، و هيأت يك عروسك خيمه‌شب‌بازي به خود مي‌گيرد. در داستان «جشن فرخنده» با به كار بردن كلمه‌ي «زنكه» مخالفت صريح خويش را با بي‌حجابي نشان مي‌دهد:
«فهميدم كه لابد بابام ازش نمي‌خواسته بره مسجد. هوا داشت تاريك مي‌شد كه رفتم دم در. يك صاحب منصب بود و دنبالش يك زن سرواز، يعني چارقد به سر. هم‌سنهاي خواهر بزرگم. چارقد كوتاه گل‌منگلي داشت. هيچ زني با اين ريخت توي خانه ما نيامده بود. كيف به دست داشت و نوك پنجه راه مي‌رفت... مادرم پائين كرسي نشسته بود و او را فرستاده بود بالا، سرجاي خودش. يك جفت كفش پاشنه بلند دم در بود. درست مثل يك آدم لنگ‌دراز كه وسط صف نشسته‌ي نماز جماعت ايستاده باشد. يك بوي مخصوص توي اتاق بود كه اول نفهميدم... بله بوي عطر بود. از آن عطرها! لبهايش قرمز بود و كنار كرسي نشسته بود... از بوي زنكه هم بدم مي‌آمد...»(19)
از دلايل ديگر كه جلال به مخالفت با آزادي حجاب مي‌پردازد، دين اسلام است. وي در جلسه‌اي خطاب به رئيس دانشكده مي‌گويد:
«تو در باره‌ي كدام حكومت حرف مي‌زني؟ تو مي‌داني در كدام شرايط زندگي مي‌كني؟ مذهب رسمي اين مردم، شيعه است، اما مي‌بيني دخترانش بدون حجاب به آموزشگاهها مي‌روند. در مملكتي حرف مي‌زني كه اول بايد سران حكومت اصلاح شوند. من مي‌گويم اعلام كنند اگر اين مملكت مذهبش شيعه اثني‌عشري است، پس چرا دختران بدون روسري به كلاس مي‌آيند.» بعد رو كرد به دختران حاضر و گفت: «خانمها شما اگر اعتقاد به شيعه اثني‌عشري داريد، پس چرا بدون پوشش به اينجا براي استماع سخنراني آمده‌ايد؟ اگر مذهب و حكومت اثني‌عشري نيست، پس اعلام كنند تكليف را بدانيم.»(20)
جلال ضمن دفاع از حقوق زنان و تاكيد بر ضرورت حركت جدي و فراگير براي رفع ستم از زنان و بهبود شرايط اجتماعي و فرهنگي آنان، همواره بر اين نكته پافشاري كرده است كه هر تلاش و كوشش در راه رسيدن زنان به حقوق واقعي خويش، بايد بر طبق ارزشها و آرمانهاي ديني و ملي ما باشد و از هرگونه خودباختگي بركنار باشد. در داستان «زن زيادي»، با شخصيت زني روبرو هستيم كه به راحتي بازيچه‌ي دست شوهرش مي‌شود. در واقع، بيان اين مطلب از طرف جلال، نشان‌دهنده‌ي تأثيرپذيري وي از انديشه‌هاي فمينيستي است. اين زن آن‌قدر ذلت مي‌كشد كه حاضر است يك سال كلفتي مادر شوهر را بكند، اما شوهرش او را طلاق ندهد: «وقتي رسيديم، من در كه مي‌زدم، درست همان حالي را داشتم كه آن روز همه پشت در اتاق مهمان‌خانه داشتم و او خودش آمد و دستم را گرفت و كشيد تو. شايد بدتر از آن روز هم بودم. سر تا پا مي‌لرزيدم. برادرم آمد در را باز كرد... سلام و احوالپرسي كرديم و رفتيم تو. از دالان هم گذشتيم... وسط حياط كه رسيديم نكبتي بلند بلند رو به همه بلند گفت: اين فاطمه خانم تون، دستتون سپرده، ديگه نذارين برگرده و تا من آمدم فرياد بزنم اخه چرا... با همان پاي افليجش پريد توي دالان و در كوچه را پشت سر خودش بست».
اين در حالي است كه خانم نزهت‌الدوله (در داستان خانم «نزهت‌الدوله» از مجموعه «زن زيادي») با آزادي كامل به دنبال شوهر مطلوب خويش مي‌گردد. شوهرش مي‌بايستي چشم آبي و قد بلند باشد و از صبح تا شب از نوك سر تا پاي زنش را ببوسد:
«خانه مجزا گرفت و... خودش زمام كارها را به دست گرفت، گر چه از روي اكراه و اجبار، ولي دو سه بار پيش وزير جديد خارجه واسطه فرستاد و به هواي ديدن بچه‌ها و نوه‌هايش مخفيانه به خانه شوهر سابقش مي‌رفت و با دخترهاي شوهر كرده‌ي خودش رفت و آمد مي‌كرد و تور مي‌انداخت. حيف كه پدرش مرده بود، وگرنه كار را دوسه روزه روبه راه مي‌كرد...»
و به راحتي هم از شوهرش با آزادي كامل جدا مي‌شود:
«تا يك شب كه توي رختخواب كارشان تمام شد، رو به شوهرش گفت: منصور راضي شدي؟ و شوهر بي‌اينكه خجالتي بكشد، نه گذاشت و نه برداشت و در جوابش گفت: آدم توخلاء هم كه مي‌ره راضي مي‌شه. »
«...اين ديگر طاقت‌فرسا بود. و خانم نزهت‌الدوله همان شب تصميم را گرفت و فردا صبح خانه و زندگي را ول كرده و پس از نه سال شوهرداري يك سر به خانه‌ي پدر آمد.»
تا حدود زيادي مي‌توان داستان «خانم نزهت‌الدوله» را با داستان «خاله سوسكه و فمينيسم» نوشته خانم آذردخت بهرامي مقايسه كرد. «همان‌گونه كه مي‌توان از نام داستان «خاله سوسكه» تشخيص داد، داستان در مورد زني ميانسال است كه به دنبال شوهر مطلوب خويش مي‌گردد و از ميان قصاب و نجار و... بالاخره با يك موش ازدواج مي‌كند.»
در كتاب «سنگي بر گوري»، هنگامي كه جلال در فكر و ذهن خويش نمي‌تواند جايگاهي براي بچه‌هاي سرراهي بيابد، يك دفعه با به تمسخر گرفتن مذهب، قانون، سنت و... اذعان مي‌دارد كه اگر آزادي ميان زن و مرد (يكي از قوانين فمينيسم) در روابط قبل از ازدواج وجود داشت، اين مشكل هم حل مي‌شد. به اين معنا كه اگر زن و مرد مطمئن مي‌شدند كه با داشتن چنين روابطي مي‌توانند صاحب بچه شوند، با هم ازدواج مي‌كردند. هرچند وي بلافاصله اذعان مي‌دارد كه اين اعمال از سيطره‌ي مذهب، سنت و اخلاق خارج است، اما اشاره‌ي وي قابل تأمل است:
«و اين جوري بود كه مدتها در فكر مشروع بودن يا نبودن بچه‌هاي سر راهي بوديم، اين داغ باطله‌اي بود كه در رحم بر پيشاني يكي مي‌زنيم، كه مي‌زند معلوم نيست، اما زده مي‌شود. فاعل مجهول است، يعني اخلاق است و مذهب است و حفظ سنت است و اين حرفهاي قلمبه. ازدواجي كه خود با اداي چند كلمه عربي يا فارسي رسمي شده است يا پس از ثبت در دفتري؟ واقعيت مي‌گويد كه در هر صورت زن و مردي گرفتار هم بودند... كه پاي عمل جنسي به ميان آمده است، چه ثبت شده و چه ثبت نشده. چه طبق سنت و چه مخالف آن. ببينيم شايد قضيه ارث و خون و ديگر روابط اجتماعي نبايد به هم بخورد. همين مقررات از قرنها پيش معين كرده، نه تنها معين كرده، بلكه چون و چند آن را دم به دم بر سر بازار مي‌كوبد. رجوع كنيد به دستمال شب زفاف و به بوق و كرناي دهاتي روي بام حجله و اينها، يعني اينكه من حتي در خصوصي‌ترين روابط با زنم بنده‌ي مقرراتي هستم كه قرنها پيش از من وضع شده...»
بر همين مبنا، آل‌احمد با در نظر داشتن اصولي از اصول فمينيسم، خواستار برقراري قوانيني جهت رعايت حقوق زنان مي‌شود كه به قرار زير است:
برابري زن و مرد از حيث حقوق اجتماعي: بر اساس آنچه در مقدمه اعلاميه حقوق بشر ذكر شده است، دول عضو اين سازمان متعهد شده‌اند كه احترام جهاني و رعايت حقوق زنان را با همكاري سازمان ملل متحد تامين كنند. بر طبق بخشي از اين اعلاميه، تمام افراد بشر آزاد به دنيا مي‌آيند و از لحاظ حيثيت و حقوق با هم برابرند. همه داراي عقل و وجدان مي‌باشند و بايد نسبت به يكديگر با روح برابري رفتار كنند. و هيچ تمايزي در اين ميان وجود نداشته باشد. ماده شانزدهم اين اعلاميه در مورد زناشويي است كه در آن يادآوري شده است كه هر زن و مرد بالغي حق دارند بدون هيچ‌گونه محدوديت از نظر نژاد، مليت و... با همديگر ازدواج كنند و تشكيل خانواده دهند. در تمام مدت زناشويي و هنگام طلاق، زن و شوهر در كليه مسايل مربوط به ازدواج داراي حقوق مساوي باشند.(21)
به طور كلي مي‌توان گفت، در حقوق مدني ايران قبل از خرداد 1346، از حدود يكصد ماده‌ي قانوني كه در قانون مدني ايران در مورد روابط خانوادگي وجود داشته، هيچ ماده‌اي حقي را براي زن به رسميت نمي‌شناخت و اين چند ماده قانوني نيز بر اساس فتواي علماي ديني بوده است. در اين قانون، زن به منزله‌ي كالايي پست شمرده مي‌شد، زيرا بر اساس مواد 1107 و 1108، تمكين‌، مستحق هيچ‌گونه نفقه‌اي نخواهد بود. به موجب 1105، رياست خانواده از خصايص شوهر محسوب مي‌شود و در واقع مي‌توان گفت كه امري ذاتي به حساب مي‌آمد (از خصايص شوهر است نه وظيفه) زن به صورت قانوني، آلت دست مرد قرار مي‌گرفت و از مشغول شدن به هر نوع شغل يا حرفه‌اي بدون اجازه شوهر خود منع شده بود.
علاوه بر اين، عقد ازدواج براي زن يك عقد لازم محسوب مي‌شد كه بر طبق شرايط عقد لازم، هيچ‌گونه حق اعتراضي براي زن وجود نداشت و در مقابل مرد مي‌توانست هر زمان كه اراده كند زن خويش را طلاق بدهد. همچنين زنان، در زمينه كار و فعاليت نيز از هيچ حق و حقوقي برخوردار نبوده‌اند. شوهر مي‌توانست زن خود را از هر حرفه و يا صنعتي كه منافي مصالح خانوادگي يا حيثيات خود يا زن باشد، منع كند و مواد قانوني ديگر نظير اين سبب شده بود كه در سطح وسيعي جلوي فعاليت نسبي زنان در امور جامعه گرفته شود تا عملاً زنان نتوانند در صحنه‌ي اجتماع حضور يابند. در هيچ يك از آثار آل‌احمد زني را كه به حرفه يا شغلي مشغول باشد مشاهده نمي‌كنيم و فقط چهره‌هاي ساندويچي زنان اسير و بدبخت را مشاهده مي‌كنيم.
اعطاي آزادي واقعي به زنان
آزادي واقعي زنان از ديد آل‌احمد به اين معنا است كه در حالي كه زنان مي‌توانند در تمامي صحنه‌هاي اجتماعي حضوري فعال داشته باشند، شخصيت آنها نيز حفظ شود. علت اصلي مخالفت آل‌احمد با كشف حجاب رضاخاني نيز از همين امر نشأت مي‌گيرد. جلال پيوسته سعي مي‌كند مفهوم آزادي واقعي را به زنان بفهماند تا آنان با درك اين به سوي انحراف كشيده نشوند. واقعيت اين است كه بسياري از زنان جامعه ما نمي‌دانند كه آزادي آنها در چه چيزي است. البته اكثريت مردم ما نيز شايد چنين موضوعي را به صورت كامل درك نكرده باشند، ما بايد بدانيم كه:
قوت مغرب نه از چنگ درياب/ ني رقص دختران بي‌حجاب
از ديد آل‌احمد، چنين آزادي نه تنها باعث هيچ تغييري در زمينه حضور زنان در جامعه نمي‌شود، بلكه يك سري مسايل و مشكلات را نيز دامنگير آنها خواهد كرد. در حالي كه لازمه ترقي شخصيت اجتماعي زن، به وجود آمدن زمينه فكري و فرهنگي جامعه را مي‌طلبد، زمينه‌اي كه در آن نه تنها مورد لذت‌جويي مرد واقع نمي‌شود، بلكه از قيموميت و انقياد فكري مرد نيز خارج خواهد شد:
«از واجبات غربزدگي يا مستلزمات آن آزادي دادن به زنان است. ظاهراً لابد احساس كرديم كه به قدرت كار اين 50درصد نيروي انساني مملكت نيازمنديم كه گفتيم آب و جارو كنند و راه بندها را بردارند تا قافله نسوان برسد! اما چه جور اين كار را كرده ايم.»
همچنين جلال بي‌حجابي را يكي از عوامل ايجاد غربزدگي مي‌داند و آن را باعث از هم پاشيدگي كانون خانواده‌ها و انحراف آنان قلمداد مي‌كند. بر اين مبنا اگر در سابق، زن در حكم غنيمتي بود كه مرد در جستجوي تحصيل آن مي‌بايست تلاش كند، اما بعد از ايجاد چنين وضعيتي اين زن است كه خود را بر مرد بايد عرضه كند. گويي زنان كالاهايي هستند كه هر كدام كه برچسب زيباتري بر چهره داشته باشد، زودتر خريداري خواهد شد. و از اينجاست كه ديگر براي زن، خانه‌داري، وفاداري، كار و كوشش، حضور در اجتماع و... مفهومي جز آن نخواهد داشت:
«اما هر چه جناب سرهنگ خوب بود، خانمش چه عرض كنم. يعني جوان بود و شايد هم حق داشت. كارهايي با بنده مي‌كرد كه خجالت مي‌كشم اسم بياورم. بنده هم از ترس گروهباني و خدمت صف جرأت نداشتم بروز دهم... بي‌ادبي مي‌شود و خورد و خوراك مرتب و مشروب و قمار. خانم همه فن حريف بود و خيلي چيزها ياد بنده داد كه توي هيچ دهي يا شهري به كار نمي‌آيد. اما حيف كه مدام بهم سركوفت مي‌زد كه دهانت بو مي‌دهد...»(22)
جلال ادعاهاي نظريه‌ي فمينيسم غرب را، مبني بر اينكه زنان به اين طريق مي‌توانند ساير آزاديهاي خويش و همچنين حقوق خويش را بدست آورند، مورد نكوهش قرار مي‌دهد. وي اذعان مي‌كند كه اين نظريه فقط در حد حرف و صحبت باقي مانده است؛ چرا كه نتوانسته است با به اجرا درآمدنش، تمام حق و حقوق از دست رفته زنان را به آنها برگرداند. وي چنين آزادي‌اي را كه از طرف فمينيسم مطرح شده است، در درجه اول شامل عده‌ي كمي از زنان مي‌داند و در درجه دوم باعث از بين رفتن حيثيت و شخصيت زن. بر همين مبنا، وي تمام اصول فمينيسم را زير سئوال مي‌برد و آن را عامل از بين رفتن شخصيت زنان قلمداد مي‌كند.
نيكلاس تصريح مي‌كند كه نقايص فمينيسم در محتواي ادعاهاي آن است:
«فمينيسم در دهه هفتاد با شدت، خود را نهضتي براي آزادي انسان معرفي كرد، اما حال روشن شده است كه تنها بخشي اندك از انسانها را در نظر دارد، آن هم با حكميت پديد آوردن محدوديتهاي شديد، از جمله تاثيرات مخرب عاطفي جبران‌ناپذير. فمينيسم به عنوان فلسفه‌اي عام، يك ننگ و نقص بزرگ است. اين نظر هيچ دليلي براي اين امر ندارد كه چرا بايد با سوء استفاده از آزادي مطبوعات نظرات مخالف، فمينيسم را سانسور كرد و هر نوع هرزه‌انگاري را رواج داد؟ حتي انديشه آزادسازي زنان متضمن اين است كه زنان برده و اسير مردان در همه زمينه‌ها باشند. خود اصطلاح آزاد ساختن زنان، نشانگر حمله و خصومتي سخت به اساس روابط ضروري انساني است.»(23)
همچنين مي‌توان از اين حيث جلال را با روث سيدل مقايسه كرد. وي نيز يكي از جمله اشخاصي است كه مخالفت خويش را با چنين آزاديهايي اعلام داشته است:
«...اين امر چنان گسترده و ريشه‌دار است كه در مسابقه پاياني برترين بازيكنان تنيس كه ميان گرند سلما و گابريلا ساباتيني در آمريكا انجام شد، آنچه بيش از هر چيز مورد توجه خبرنگاران و تماشاگران قرار گرفت، جاذبه جنسي و زيبايي ساباتيني بود، نه مهارت و برتري بازي گرند سلما. مسايل جنسي هنوز بي‌اندازه مشكل‌ساز است، اما مسايل و نابرابريهاي مربوط به كار از قبيل فرصتهاي شغلي، دستمزد، شأن و احترام نيز همچنان وجود دارد... آيا ما در ربع قرن اخير زنان را متقاعد ساخته‌ايم كه آنها نيز واقعاً سزاوار حق و داراي نقش سازنده در جامعه آمريكا هستند؟ آيا چنان كرده‌ايم كه زنان باور داشته باشند و هرگونه كه مي‌خواهند زندگي كنند؟»(24)
و اين همان است كه جلال مي‌گويد:
«تا ارزش خدمات اجتماعي زن و مرد ارزش كارشان (يعني مزدشان) يكسان نشود و تا زن همدوش مرد مسئوليت اداره گوشه‌اي از اجتماع (غير از خانه كه امري داخلي و مشترك ميان زن و مرد است) را به عهده نگيرد و تا مساوات به معني مادي و معنوي ميان اين دو مستقر نگردد، ما در كار آزادي صوري زنان سالهاي سال پس از اين هيچ هدفي و غرضي... نداريم.»(25)
و در كارنامه‌ي سه ساله زماني كه در مورد تأتر «خانه بزرگتر» صحبت مي‌كند، اذعان مي‌دارد كه:
«...باز هم يعني اينكه آزادي بدني مطرح است براي فريده خانم. فرجام و آزادي تن و نه آزادي فكر... و اين يعني غربزدگي. به هر صورت مساله آزادي زن، كه موضوع نمايشنامه است، نوعي آزادي پايين‌تنه‌اي است... و اين كاري است كه مدتي است باب روز شده. آمده‌اند حريمها و حرمتهاي يك سنت محلي را متمركز كرده‌اند دور پايين‌تنه. و با دريدن اين سوراخ مي‌خواهند همه درستها را بدرند و همه ارزشهاي محلي را بي‌ارزش كنند. غافل از اينكه اين‌جوري آدم در محيط مأنوس روزمره تنها مي‌ماند (كه مهم نيست) و بي‌اثر مي‌شود.»(26)
از بين رفتن تبعيض جنسي:
مساله فروتر بودن جنسيت زن نسبت به مرد از ديرباز يكي از مسايل بحث‌برانگيز در تمامي كشورها بوده است. در واقع، يكي از علل بروز مردسالاري و سلطه‌گري مردان از همين‌جا منشأ مي‌گيرد. در چنين وضعيتي، زنان به عنوان سكه مسخ شده‌اي هستند كه فقط گاهي از آنها صحبت به ميان مي‌آيد و داراي اهميتي نيستند. همواره از چنين تبعيضي رنج برده‌اند و پيوسته فرياد مي‌زنند كه ما زنان خواسته‌هايي داريم؛ نمي‌خواهيم چون زن هستيم از حق و حقوق اجتماعي كمتري برخوردار باشيم. مي‌خواهيم جايگاه اجتماعي‌مان را، همسرمان را، شغلمان را و خلاصه نوع زندگي‌مان را با آگاهي و اختيار خود برگزينيم. نمي‌خواهيم به صِرف زن بودن اجبارهاي گوناگون بر زندگي‌مان سايه افكند، و با ما هم‌چون كودكان نابالغ رفتار شود. مي‌خواهيم چون انسانيم، حق داشته باشيم نه قدرت! و آنان نيز كه صاحب قدرتند به حق قانوني خود قناعت كنند. نمي‌خواهيم چون زورمان كمتر است كتك بخوريم و تحقير شويم. مي‌خواهيم نه تنها سلطه‌گري مردان بر زنان از روي زمين محو شود، بلكه مي‌خواهيم در ذهن، زبان و زندگي روزمره، انسان را جايگزين زن و مرد كنيم. فقط به اين دليل كه انسانيم و در يك كلام مي‌خواهيم نظامي را كه عده‌اي در آن فرودست و عده‌اي ديگر فرادست هستند حداقل به عقب‌نشيني واداريم.
در طول تاريخ همواره نخستين سئوالي كه والدين هنگام تولد يك نوزاد مي‌پرسند يكسان است «آيا نوزادپسر است يا دختر؟» ضرورت و فوريت اين سئوال نشان مي‌دهد كه همه جوامع اهميت زيادي براي تفاوت بين زن و مرد قايل هستند. اعضاي هر جامعه معمولاً اين فرض را قبول دارند كه حالت خاص مردانگي و زنانگي آنان همانند تمايزات بيولوژيكي بين زن و مرد بخشي از طبيعت انساني را تشكيل مي‌دهد. لذا نقشهاي جنسيتي كه معمولاً انعطاف‌پذير مي‌باشند نيز موجود است. محتواي خاص مردانگي و زنانگي قبل از هر چيز يك محصول اجتماعي است كه توسط هر نسل از نو آموخته مي‌شود. در ديدگاه كاركردگرايي، فرض بر اين است كه همه جوامع تفاوتهاي جنسيت را تشويق مي‌كنند. آنان چنين خاطرنشان مي‌سازند كه حداقل در جوامع سنتي و ماقبل صنعت، ايفاي نقشهاي متفاوت كاركرد زيادي براي زن و مرد داشته است. اما از ديدگاه ستيزگرايان، نابرابري مردان و زنان به سادگي شكل‌گيري از قشربندي اجتماعي است. مردان فقط در صورتي مي‌توانند از پايگاه برتر برخوردار شوند كه زنان پايگاه پست‌تري داشته باشند و الگوهاي موجود نقش جنسيت، به مردان اجازه مي‌دهد كه امتيازات اقتصادي، اجتماعي و سياسي خود را حفظ نمايند. منشاء كل نابرابري جنسي از ديدگاه ستيزگرايان عبارت است از نابرابري اقتصادي بين مردان و زنان.
در داستانهاي «لاك صورتي»، «زن زيادي» و... يكي از علل مردسالاري، زن بودن زنها است. اين امر در اين داستانها تا جايي پيش رفته است كه زنان اين داستانها واقعاً پذيرفته‌اند كه نسبت به مردها فرودست‌ترند. هاجر شخصيت اصلي داستان «لاك صورتي» خود اذعان مي‌دارد كه «ناقص‌العقل» و «اسير» است. در حقيقت، زنان داستانهاي آل‌احمد، به معناي واقعي زن نيستند، بلكه فقط به علت انجام كارهاي زنانه در گروه زنان قرار گرفته‌اند– گويي كه كنيزكاني بيش نيستند. اما جلال به زنان چنين نمي‌نگرد. نگاهي به نامه‌هايي كه جلال در طي سفر سيمين به آمريكا براي وي فرستاده است اين موضوع را كاملاً مشخص مي‌كند:
«سيمين جان، اگر تنها مورد علاقه‌ي آدم، تنها دل‌خوش آدم، تنها همزبان آدم، تنها دوست، تنها معشوق، تنها عمر آدم و اصلاً همه وجود آدم را يك مرتبه از او بگيرند و ببرند آن طرف دنيا بگذارند، ديگر نمي‌شود تحمل كرد.»(27)
و در جايي ديگر به صراحت اعلام مي‌دارد كه عامل موفقيتهايش سيمين بوده است:
«زنم سيمين دانشور است كه مي‌شناسيد، اهل كتاب و قلم و دانشيار رشته زيباشناسي و صاحب تاليف و ترجمه‌هاي فراوان و در حقيقت نوعي يار و ياور اين قلم، كه اگر نبود چه بسا خزعبلات كه با اين قلم درآمده بود... از سال 1329 به اين‌ور هيچ كاري به اين قلم منتشر نشده كه سيمين اولين خواننده و نقادش نباشد.»(28)
آل‌احمد بر طبق اصول جامعه مدني، خواستار اعطاي تمام آزاديهايي است كه زنان بتوانند با آن به تمام حقوق خويش و همچنين عزت و كمال دست يابند. از ديد وي، زن با مرد هيچ تفاوتي ندارد و كاملاً با مرد داراي تساوي است. مردان نسبت به زنان داراي هيچ برتري نيستند تا به آنها به چشم حقارت نگريسته شود.
آري زنان در چارچوب قوانين اسلام داراي آزادي هستند، چه در تحصيل و چه در كارهاي ديگر؛ همان‌گونه كه مردان نيز آزادند. اسلام به زنها قدرت داده است. اسلام با قراردادن مردها در برابر زنها، تساوي زن و مرد را نشان مي‌دهد. زن با مرد هيچ‌گونه فرقي ندارد و اگر اختلافاتي در اين ميان وجود دارد به علت ناداني آنهاست.
به هرحال، آل‌احمد را مي‌توان به همراه فروغ فرخزاد از نخستين پيشگامان فمينيسم در ايران دانست.
پي‌نوشتها:
1. بنوات گري، زنان از ديد مردان، ترجمه محمدجعفر پوينده، ص136
2. ژانت آفاري، انجمن نيمه سري زنان در نهضت مشروطه، ترجمه جواد يوسفيان، ص‌ص 6-5
3. جلال آل‌احمد، سه تار (لاك صورتي)، ص‌ص31-2
4. جلال آل‌احمد، سه تار (لاك صورتي)، ص21
5. جلال آل‌احمد، سه تا ر (لاك صورتي)، ص‌ص31-2
6. جلال آل‌احمد، غربزدگي، ص102
7. جلال آل‌احمد، سه تار (بچه مردم)، ص45
8. جلال آل‌احمد، سه تار (بچه مردم)، ص16
9. جلال آل‌احمد، زن زيادي (سمنوپزان)، ص35
10. جلال آل، پنج داستان (جشن فرخنده)، ص35
11. جلال آل‌احمد، زن زيادي (سمنوپزان)، ص36
12. جلال آل‌احمد، سنگي بر گوري، ص70
13. جلال آل‌احمد، سنگي بر گوري، ص70
14. جلال آل‌احمد، سنگي بر گوري، ص72
15. جلال آل‌احمد، سمنوپزان، ص26
16. جلال آل‌احمد، سمنوپزان، ص‌ص31-2
17. جلال آل‌احمد، پنج داستان (جشن فرخنده) ص37
18. جلال آل‌احمد، غربزدگي، ص105
19. جلال آل‌احمد، جشن فرخنده (پنج داستان)، ص28
20. جلال آل‌احمد، غربزدگي، ص107
21. قائم مقامي، آزادي يا اسارت زن، ص‌ص155-56
22. جلال آل‌احمد، نفرين زمين، صص242-43
23. موسسه فرهنگي طه، تازه‌هاي انديشه، ص‌ص10-9
24. موسسه فرهنگي طه، تازه‌هاي انديشه، ص33
25. جلال آل‌احمد، غربزدگي، ص102
26. آل‌احمد، كارنامه سه ساله، ص‌ص219-20
27. يادنامه آل‌احمد، به كوشش علي دهباشي، ص87
28. يادنامه آل‌احمد، به كوشش علي دهباشي، ص87

آثار زلزله: هنگامي که زلزله اتفاق مي افتد از خود آثاري به جا مي گذارد ،اين آثار به شرح زير است : لرزش زمين وتخريب ساختمانها : در اثر زلزله زمين به ارت ...

● آثار ذکر «ياد خداوند» آثار و برکات فراواني دارد که در آيات و روايات به آن اشاره شده است. در اين جا به برخي از آنها اشاره مي کنيم: ۱) مورد ياد خدا قر ...

آثار و عوارض ديابت بر بدن ما يکي دوتا نيست؛ از فرق سر (مغز و چشم) تا نوک پاي مان (زخم هاي پوستي کف پا) ممکن است با اين بيماري درگير شود. اما مسئله اين ...

در هر هنري پديده‌اي خاص به عنوان مادّة خام براي آفرينش به كار گرفته مي‌شود. نقّاش از خطّ و رنگ بهره مي‌گيرد، و موسيقي دان به صوت هماهنگي مي‌بخشد، و پي ...

شرک که به معناي نوعي همتايي و مشارکت است در کلام اسلامي و اصطلاحات قرآني به معناي پذيرش شريک و همتا براي خدا در حوزه ربوبيت و الوهيت است. به سخني ساده ...

طلاق به عنوان يک مسئله اجتماعي که در برگيرنده انحلال قانوني ازدواج و جدايي زن و شوهر مي باشد، به لحاظ تأثيرات گسترده در روند رشد جمعيت و همچنين دگرگون ...

اطلاعات اوليه يکي از پاسخها يا واکنشها که تحت تاثير برخورد پرتوها به بافتها يا اندامها ، ايجاد مي‌شود، تغييرات ژنتيکي است که براي آنها مفهوم آستانه کم ...

زندگي‌نامه‌ پائولو كوئليو در سال‌ 1947، درخانواده‌اي‌ متوسط‌ به‌ دنيا آمد. پدرش‌ پدرو، مهندس‌ بود و مادرش‌، ليژيا، خانه‌دار. درهفت‌ سالگي‌، به‌ مدرسه‌ ...

دانلود نسخه PDF - فمينيسم در آثار آل‌احمد