up
Search      menu
مذهب و عرفان :: مقاله فلسفه سياسي PDF
QR code - فلسفه سياسي

فلسفه سياسي

چهار روايت نو از فلسفه سياسي

درك فيلسوفان مدرن از ماهيت جهان و طبيعت به گونه اي متفاوت بود. جوهر نظريه فيلسوفان مدرني چون هابز، لاك، روسو و به طور كلي اصحاب قرارداد، اين است كه براي سامان دادن به جامعه بايد وضع طبيعي و پيشامدني انسان را فرض كرد. به اين صورت تفكيك بين وضع طبيعي و مدني شكل مي گيرد و تصور وضع طبيعي به كمك سامان دادن وضع مدني مي آيد. در واقع يك وضع طبيعي [فرضي] وجود دارد كه وضع مدني ناظر به آن است. به اين صورت يك متافيزيك و حكم كلي پيشيني براي ترسيم ماهيت نظم و سامان سياسي متصور است. اين موضوع تا كانت و هگل استمرار يافت تا اينكه از اواخر قرن نوزدهم فصل جديدي از فلسفه هاي سياسي به وجود آمد كه به كلي از فلسفه هاي سياسي متافيزيكال فاصله گرفتند. ريشه اين فاصله گرفتن نيز در آراي كانت بود. كانت با رويكرد معرفت شناختي خود، بنياد فهم متافيزيكي را برانداخت. با اين رويكرد كانتي به متافيزيك، دست روايت هاي متافيزيكال از تمامي امور كوتاه شد و مجال ظهور آنها از بين رفت؛ تا جايي كه حتي فهم غير متافيزيكال از دين نيز رواج يافت و الهيات متافيزيكي ديني رنگ باخت.
چهار روايت غيرمتافيزيكال (پسامتافيزيكال) از فلسفه سياسي كه به صورت عام از اواخر قرن نوزدهم و به صورت خاص پس از جنگ جهاني دوم پا به عرصه گذاشتند، عبارتند از: ۱) فلسفه هاي سياسي مسبوق به ضرورت تاريخي. ۲) فلسفه هاي سياسي صوري. ۳) فلسفه هاي سياسي تاكتيكال. ۴) فلسفه هاي سياسي متكي بر متافيزيك حداقلي.
۱ فلسفه هاي سياسي مسبوق به ضرورت تاريخي:
اين فلسفه سياسي، قرائت نقاد از فلسفه هگلي است كه به صورت كلي در سنت فلسفه چپ تجلي كرده است. البته فلسفه هاي ليبرال نيز از آن بي بهره نمانده اند و مي توان برخي از فلسفه هاي سياسي ليبرال را نيز در چارچوب اين نوع از فلسفه سياسي مطرح كرد. بر اساس اين جريان، فيلسوف براي پاسخ گفتن به سئوالات اصلي فلسفه سياسي، به فلسفه اي بيرون از عرصه سياست متوسل نمي شود و در حيطه سياست مي ماند تا به پرسش هاي سياسي، پاسخ سياسي دهد. اين روايت از فلسفه سياسي از اين حيث كه در حوزه سياست مي ماند، غيرمتافيزيكال است؛ اما نكته اين است كه فلسفه هاي سياسي مبتني بر ضرورت تاريخي در بطن هر امر سياسي، از يك ضرورت كليدي و عام تاريخي سخن مي گويد كه همواره بر شرايط خاص زماني و مكاني استيلا دارد. از اين حيث است كه هنوز روح فلسفه هاي متافيزيكال در آن حضور دارد؛ زيرا در واقع، نقطه نظري كلي وجود دارد كه امور جزئي ناظر به آن است.
به زعم اين گروه، سياست عرصه يا فرايند پيشرفت يك ضرورت تاريخي است كه اساساً جنبه سياسي دارد. تاريخ همواره عرصه تنازع نيروهاي بالنده و نيروهاي حافظ وضع موجود بوده است و بر حسب ضرورت تاريخي، اين دو قطب همواره در تعارض و تنازع با يكديگر بوده و هستند كه اين نزاع به مثابه موتور محرك، تاريخ را به سمت خاصي مي كشاند. ماركس به عنوان انديشمندي كه در رأس اين جريان قرار دارد«بايد»ها را ضميمه اي ساختاري براي «هست»ها مي داند. در واقع خود «هست»ها براي ماركس حامل«بايد»ها هستند و تاريخ چيزي جز نقطه اتصال عرصه هست ها با عرصه بايدها و فرايند گشوده شونده بايدها نيست.
اين روايت، به خوبي در ماركسيسم كلاسيك ديده مي شود. اگرچه بعدها نئوماركسيست ها سعي كردند آن را تا حدي تعديل كنند، اما امروز نيز نئوماركسيست هايي چون هابرماس، همچنان به دنبال بحران ساختاري نظام سرمايه داري هستند. بحران ساختاري كه جوهر اصلي اين نوع خاص از فلسفه سياسي است به صورت تلويحي بر ضرورتي تاريخي دلالت دارد. در واقع اين ضرورت تاريخي است كه به دليل ماهيت سياسي خاصي كه دارد، خود را در بحران هاي ساختاري نمايان مي سازد.
۲ فلسفه هاي سياسي صوري:
فلسفه هاي سياسي صوري كه به صورت عمده به سنت انگلوساكسون از فلسفه يا فلسفه تحليلي تعلق دارند، دو جريان اصلي را شامل مي شود. جريان اول، مدعي است كه فلسفه سياسي چيزي جز پرداختن روشن و صريح به مباحث حوزه سياست نيست. ايده اين جريان از فلسفه سياسي صوري اين است كه علم سياست، درباره هرچه درخصوص سياست وجود دارد، سخن گفته و مي گويد؛ اما از آنجا كه كلام سياسي مملو از ابهام، ايهام، پيچيدگي و تناقض است، وظيفه فلسفه سياسي است كه سخن سياسي را از اين مسائل پيراسته نمايد. به اين معنا فلسفه سياسي غير از جنبه صوري موضوعيت ديگري ندارد. با اين قيد كه به زعم اين دسته از فيلسوفان سياسي، شفاف كردن سخن سياسي خود، نوعي از كنش سياسي محسوب مي شود، زيرا آنان كه سخن و كلام سياسي را پيچيده و مبهم مي كنند، كنش خاصي را منظور دارند و فلسفه سياسي با شفاف كردن سخن سياسي از آنجا كه در مقابل آن كنش مي ايستد خود كنش و عمل سياسي به شمار مي رود.
جريان دوم از فلسفه هاي سياسي صوري، جرياني است كه با كارهاي جان راولز شناخته مي شود و راولز در رأس آن قرار دارد. اين جريان به اين معنا صوري است كه از بحث مفاهيم آغاز مي كند و چندان به مختصات و ماهيت«هست»ها نمي پردازد. راولز بحث از ساخت قدرت و نظام سياسي را به علم سياست واگذار مي كند. اگر چه اين جريان متافيزيكي بنيادي را به امر سياست ناظر نمي كند؛ اما به صورت خاص در آراي جان راولز دو قاعده كاملاً انتزاعي و صوري را بر امر سياست مترتب مي داند و به اين معنا ارسطويي است. در واقع عرصه سياست با نفع و خواست و سرنوشت افراد سروكار دارد و به اين معنا احياي بحث حكمت عملي است. راولز مانند ارسطو كه سياست را تابع اصل تنظيم كننده منافع عموم مي دانست دو اصل تنظيم كننده براي سياست پيشنهاد مي كند كه يك اصل ناظر به آزادي[ تمام افراد جامعه بايد از حق برابر و مشابه در قبال آزادي هاي اساسي برخوردار باشند]و ديگري ناظر به برابري[ نابرابري هاي اجتماعي و اقتصادي جامعه بايد بيشترين منفعت را براي كم بهره ترين افراد به وجود آورد و مزيت حاصل از مناصب و مراتب، مبتني بر نظام فرصت هاي برابر باشد] است. از اين اصول نسخه اي واحد استخراج نمي شود و تنها مي توان براي سامان دادن به نظم سياسي از آنها بهره برد.
۳ فلسفه هاي سياسي تاكتيكال:
فلسفه هاي سياسي تاكتيكال يا فلسفه هاي عمل، به سنتي از فلسفه تعلق دارند كه در مقابل سنت تحليلي قرار مي گيرند. از اين موضع، فلسفه پديدارشناختي رقيب سرسخت فلسفه تحليلي است.
بحث فلسفه هاي پديدارشناختي، در حوزه سياست، ناظر به اين مسأله است كه تاكنون فلسفه هاي سياسي، فلسفه هاي آگاهي محور بوده اند؛ يعني همانطور كه در رويكرد دكارتي تصور مي شد كه جوهر انسان، عقل است و عقل بر جسم و روح بشر حاكم است؛ جامعه نيز به مثابه بدني است كه بر آن خرد حاكم است و آگاهي يا خرد، صورتي برتر براي نظارتي حياتي از اين بدن است. بدين صورت اين امكان براي انسان و جامعه وجود دارد كه مستقل از شرايطي كه در آن به سر مي برد، نظارت و داوري كند.
به عبارت ديگر منظرگاهي مستقل از ماهيت انسان وجود دارد و آگاهي به نحو صادق نگاه كردن به عالم ازيك منظرگاه است. اصل فلسفه هاي پديدارشناختي معكوس كردن اين رابطه است. اگر دكارت مي گفت «من مي انديشم، پس هستم»،در فلسفه هاي پديدارشناختي گفته مي شود «من هستم،پس مي انديشم». بر اين اساس، هستي بر انديشه تقدم و اولويت دارد. انسان پيش از انديشه، بودن در جهان، در يك ساختار زباني و با ديگري را تجربه مي كند. آگاهي نيز بر خلاف اينكه صورت منفصل ناظر به اين امور باشد، خود يكي از صورت هاي منتج از اين امور است و كنش و عمل مقدم بر آگاهي فرض مي شود.
فلسفه هاي سياسي تاكتيكال از اين منظر كه سياست را از جنس عمل مي دانند ارسطويي هستند؛ البته با اين تفاوت كه اگر ارسطو به عنوان يك اصل تنظيم كننده به دنبال منافع عموم بود يا اگر راولز از دو اصل تنظيم كننده دفاع مي كرد، اين فيلسوفان سياسي به كلي اصول تنظيم كننده را نفي مي كنند.
۴ فلسفه هاي سياسي مبتني بر متافيزيك حداقلي:
مدافعان فلسفه هاي سياسي مبتني بر متافيزيك حداقلي، جماعت گراياني چون مكينتاير و تيلورهستند. پروژه اين دسته اساساً احياي آموزه هاي ارسطويي است؛ تا جايي كه اين گروه عرصه سياست را نيز از منظر ارسطو بازخواني مي كنند. اين فيلسوفان سياسي به هيچ وجه سياست را ناظر به فلسفه اي پيشين نمي دانند و بر آن هستند تا هم از نظر حكمت عملي و هم از نظر غايت ارسطويي، رويكردي غيرمتافيزيكال اتخاذ كنند. اين جريان غايت خود را از فهم متافيزيكال از عالم نتيجه نمي گيرند؛ بلكه اين غايت را در بطن و طبع كنش هاي جمعي افراد جست وجو مي كنند.
در روايت جماعت گرايانه از فلسفه سياسي، همان پيش فرض هاي پديدارشناختي درباره بشر وجود دارد و فرض بر اين است كه عمل فرد اساساً جنبه اي جمعي دارد و غايت اين كنش هاي جمعي به صورت پسين در بطن كنش مستتر است. به اين معني منظومه اي از ايده آل ها وجود دارد كه مي توان آنها را به عنوان غايت مطلوب كنش هاي بشري در نظر گرفت كه معنا و هويت بشر نيز در رابطه با اين غايت پسين تعريف مي شود. به طور كلي در هر صورتبندي اجتماعي فرهنگي گونه اي از سلسله مراتب غايي مفروض است و هرگز نمي توان يك غايت استعلايي و يگانه واحد، براي تمام صورتبندي ها در نظر گرفت. سياست به عنوان يك كنش انساني مي تواند مسبوق به غايتي باشد كه در هرصورتبندي فرهنگي بنا به مقتضات خاص آن تعريف شود. اينكه نظم خوب و جامعه مطلوب چيست، يك امر يگانه و جوهري نيست. پاسخ به اين سئوالات مي تواند نسبت به چارچوب فرهنگي يك جامعه با جامعه ديگر تفاوت داشته باشد؛ زيرا الگوي واحد و متافيزيكي خاصي در اين خصوص وجود ندارد.

در حقيقت، هيچ گاه نمي توان گفت فلسفه چيست؛ يعني هيچ گاه نمي توان گفت: فلسفه اين است و جز اين نيست؛ زيرا فلسفه، آزاد ترين نوع فعاليت آدمي است و نمي توا ...

● نظراتي درباره فلاسفه فلاسفه پيرو رواقيون آن را به فيزيک ، اخلاق و منطق تقسيم ميکردند، برخي ديگر از فلاسفه در سالهاي اخير براي آن تقسيمبندي ما بعدا ...

فلسفه حوزه‌اي از دانش بشري است كه به پرسش و پاسخ درباره مسائل بسيار كلي و جايگاه انسان در آن مي‌پردازد؛ مثلاً اين كه آيا جهان و تركيب و فرآيندهاي آن ب ...

فيزيك علمي است كه روابط رياضي يك پديده را كه خاصيت تكرار داشته باشد بصورت يك قانون بيان مي كند هر چند ممكن است تعاريف متفاوتي از فيزيك ارائه داد ولي م ...

بسياري در جامعهي علمي معتقدند که سفر زماني به شدت نامحتمل است زيرا عليت، منطق زنجيرهي علت-معلول، را نقض ميکند. اگر تلاش کنيد به گذشته برويد و خود (يا ...

گروهي، سؤالهايي درباره فلسفه احكام مي كنند; به عنوان مثال، مي پرسند: ▪ چرا بايد نماز بخوانيم؟ چرا بايد براي نماز وضو بگيريم؟ فلسفه اين كه در نماز پيشا ...

اگرچه واژه عربي منطق معادل واژه Logic است اما براي فلسفه زبان، واژه اي وجود ندارد. با توجه به اين نکته فيلسوفان سعي داشتند مسائل مربوط به فلسفه زبان ر ...

● مقدمه فلسفه اخلاق رشته اي علمي، فلسفي و نوپاست که در آثار گوناگون اهل فن، تعاريف متفاوتي براي آن عرضه گرديده است. در بين آثاري که نام فلسفه اخلاق، ( ...

دانلود نسخه PDF - فلسفه سياسي