up
Search      menu
هنر :: مقاله غزل PDF
QR code - غزل

غزل

«رقص در افق اثيري نيلگون»

● تعريف غزل و تغزل چيست و لوازم ذاتي غزل چيستند؟
اگر دويست سال پيش اين سوال را مي‌پرسيدند اغلب جواب‌هايي يکسان مي‌يافتند، اما امروز مي‌پرسيم زيرا يقين نداريم لوازم ذاتي غزل چيست. روزگار ما با شعر و غزل چه کرده است؟ آيا پشت اين نقاب‌ها و ماسک‌ها همچنان روح تغزل است؟
غزل ثمره اذهاني‌ست که به جهان از وراي سير خطي زمان مي‌نگريستند. آنها در ميان دو نقطه ازل و ابد سرگردان بودند و گمشده خويش را به ياري غزل صدا مي‌زدند. اين گمشده بي‌زمان و مکان بود و اندک اندک از دسترس فرا مي‌رفت و در افق اثيري نيلگون مي‌رقصيد. لوازم ذاتي چنين غزلي بيان جستجوي هميشگي و اغلب بي‌فرجام گمشده اثيري بود.
اگر همچون گذشتگان غزل را حاصل حکايت يا به زبان امروزيان کلان‌روايت بدانيم بايد بگوييم لوازم ذاتي غزل همان‌هاست که گذشتگان آينه‌دار آنند، تمناي ذاتي انسان به فرارفتن از خويش و جهان پيرامون.
اين حکايات يا کلان‌روايات لوازم ذاتي غزل را توسعي آنچنان مي‌بخشند که ناچار نامبرداران اين عرصه نمادها و نشانه‌هايي براي نشانه‌گذاري اين توسع وضع کرده‌اند.
در واقع آن بي‌نهايت اثيري آبگون را به نقش درآوردن و از آن شگفتي محتوم نشانه‌اي بدست دادن محتاج بکارگيري علامات و نشانه‌هاست و اين اتفاق در غزل عرفاني به معناي مصطلح آن يافت مي‌شود. در اين گونه غزل شاعر طي محاکات به بازآفريني اساطير و صور نوعي مي‌پردازد و از زمان بي‌زمان سخن مي‌گويد و اگر هم از اشيا سخني هست محتواي قدسي آن منظور است.
قدسيت يافتن در ابتدا شامل کلام مي‌شود. کلام در اين گونه غزل به معناي خلقت اول و البته خلاق‌المعاني جايگاهي قدسي دارد. اين کلمه قدسي آنگونه از شاعر فراتر مي‌رود که آن را هديه خدايان مي‌نامد و اين هديه براي همه زمان‌ها و مکان‌هاست و اگر امروز مي‌پنداريم اينگونه حقايق و مفاهيم، انتزاعي بيش نيستند و در دنياي سرشار از تضاد و تناقض امروز راهي نمي‌نمايانند، علت‌العلل چنين برداشتي غيبت انسان از حقيقت است، اين حقيقت نيست که مستور است، مستوري از آن انسان است.
با کمال تاسف بايد گفت جز شماري از بزرگان توانايي اتصال به اصل و اساس حکايات ابدي -ازلي براي بسياران ديگر حاصل نيامده است و شايد پندار بسياري در تخفيف اين گونه غزل ناکامي گروهي پرشمار از مدعيان است که هرچند در ظاهر متعهد به لوازم ذاتي غزل سنتي‌اند اما در باطن امر ناکام مانده‌اند آنها نيز مستور مانده‌اند.
اين واقعه خاصه پس از افول سبک هندي بيشتر نمايان شد. اينگونه احساس مي‌شود که جهان اندک اندک در تاريکي فرو مي‌رود. شايد به تماشاي گل تاريک مشغوليم.
در گونه‌هاي موفق غزل سنتي ابتدا به نظر مي‌رسد گفتگويي ميان شاعر و آنچه روبروي اوست در مي‌گيرد که کم کم به منولوگ مي‌رسد اما منولوگ نيست بلکه خود لوگوس است به مفهوم کلام که خلاق است. اين کلام خود را در وزن عروضي و قافيه و رديف مي‌نماياند.
رديف و قافيه در حکم مراکز دوايري‌اند که در دوران خويش به نقطه غايي مي‌رسند. دواير متحدالمرکز سماع کلماتند از زمين به آسمان همچون ديرک خيمه‌اي در قبايل اوليه که به گمان ساکنان آن راهي بوده براي صعود به آسمان. رديف و قافيه کلمات ديگر را گرد خود فرا مي‌خوانند و تشخصي ويژه مي‌يابند. آنچه بعدها به عنوان زنگ قافيه مطرح شد همين موقعيت ويژه است که نمادي‌ست از آنچه شاعر قصد رسيدن به آن را دارد.
اما اگر تصور کنيم که ناخودآگاه ما ديگر تحت سيطره آن کلان روايت‌ها و حکايات نيست بايد متوقف شويم و با مرور آثار معاصران بسامد موضوعات مطروحه را بسنجيم.
تحولات شتابان سي چهل ساله اخير در حوزه غزل آنچنان بن‌مايه‌هاي کلان روايي و محاکاتي را محتاج بازبيني ساخته و از محدوده پيشنهاداتي چند فراتر رفته که لازم است بار ديگر به باز شناخت و تعريف مجدد لوازم غزل بپردازيم.اما همين تعاريف مجدد به ما يادآوري مي‌کند که مطلق‌انديشي را به کناري نهاده و عنصري را ذاتي غزل ندانيم و بنابر اين سوال بايد دوباره‌نويسي شود و متاسفانه پرسشي پايدار نخواهد بود. در اين چرخش مجدد از مطلق به نسبي هيچ پرسشي از نسبيت پايدار نيست. کي آن زمان فرا مي‌رسد که ديگر بار از مطلق پرسش کنيم؟
هنگامي که شماري از شاعران پيشنهادات ارائه شده در غزل موسوم به نئوکلاسيک را کافي ندانستند راه برون‌رفت از بن‌بست را کاهش تمرکز بر روي وزن و قافيه و شکستن دواير متحدالمرکز دانستند که به تقويت نيروي گريز از مرکز منجر شد که بالمال با فرم صوري غزل در تضاد است.
اندک اندک غزل‌هايي سروده شد که ضمن دوري از رديف و اکتفا به حروف روي قوافي به ابيات موقوف‌المعاني و گاه بي‌سر و ته ختم گرديد. يعني ديگر از آن ديرک خيمه خبري نبود.
اين پيشنهادات از آنجا که فاقد پشتوانه تئوريک بود و آغاز و فرجامي نداشت و از طرفي گاه به گاه در دست نااهلان و مبتديان مي‌افتاد به سرعت تازگي و بدعت خود را از دست داد و در حد تکنيکي اجرايي سقوط کرد. تکنيکي که ميخواست در هم شکننده لوگوس باشد اما به مستوري شاعر از حقيقت و کلام خلاق منجر شد.
از سوي ديگر گفتگوي ميان انسان و حقيقت به سبب مستوري انسان گفتگويي در ظلمت است و شاعران بدعت‌گذار براي فراموش کردن اين ظلمت خودساخته تقابل زن و مرد را پيشنهاد کردند. به مرور وفور غزل‌هايي که بيان‌کننده گفتگوي زن و مرد است يکبار ديگر آن را به تکنيکي صرف فرو کاست. اين گونه تکنيک‌ها به گسترش نيروهاي گريز از مرکز دامن زدند و در نهايت پيشنهادان شاعران به موجودي غير از آنچه قبلا غزل تصور مي‌شد انجاميد. البته ناگفته نماند که در ميان ايشان هستند کساني که به سبب ريشه ساختن در زبان قوي و توانمند شعر کلاسيک توانسته‌اند با دروني ساختن بعضي تکنيک‌ها نمونه‌هاي معتبري در تضادها و تناقض‌هاي زندگي امروزي بر جاي بگذارند.
● چرا غزل به قالب محوري شعر فارسي بدل شده است و آيا مي‌تواند در آينده هم باشد؟
تصور من اين است که غزل کامل‌ترين و به يک معنا متعادل‌ترين قالب شعر سنتي است. هم منظر اجمال است و هم تفصيل. هم اشاره است و هم شرح و در عين حال عصاره و چکيده تلاش آگاهان در تاويل جهان و جان. اما اينکه آينده چه خواهد بود. پيشگو نيستم. اما قضيه شعر فارسي قطعه‌اي از پازل بسيار بزرگ گفتگوي شرق و غرب است آنهم در ذيل گفتگوي تمدن‌ها. چنانکه اين گفتگو به طرح پرسش‌هاي بنيادين بيانجامد و به تقابل نه، مي‌توان اميدوار بود که شان هر يک از قطعات فرهنگي نظير شعر حفظ گردد. هرچند اين شان تنها در حوزه نظري باشد.
● آيا شما به وجود گونه‌هاي غزل از قبيل غزل اجتماعي و غيره معتقديد؟
اگر قالب را به معناي ژانر بگيريم مي‌توان براي آن زير ژانر تعريف کرد. اما شخصا موافق نيستم. با اين حساب مثلا غزل عاشقانه خواهيم داشت که حشو است. در غزل پنجره‌اي که شاعر به تماشاي جهان مي‌گشايد به اجراي مولفه‌هاي شعري مي‌انجامد و نوع اجراي مولفه‌هاي شعري‌ست که خواننده را به منظري خاص رهنمون مي‌سازد. به نظر مي‌رسد تعهد غزل بيان حقيقت است نه اجتماع و نه هيچ چيز ديگر. هنگامي که غزل آينه‌دار حقيقت شد مي‌تواند در نوع خود کامل، تاويل‌پذير و بي‌تخفيف باشد و در سطوح متفاوتي هم طرح شود و هم دريافت. تا تصور مخاطب و دلخواه او چه باشد.
● به نظر شما جريان‌هاي غزل دهه اخير چه نسبتي با سنت غزل فارسي دارند و آيا مي‌توان آنها را به عنوان نهضت شعري شناخت و به آنها اميدوار بود؟
شايد قبل از اين سوال بايد سوال ديگري مطرح مي‌شد که جريان‌هاي غزل معاصر کدامند و چيستند. اما اجمالا تصور مي‌شود که بسياري از ذهن‌ها و زبان‌هاي خلاق درگير با اين مقوله خصوصا در طي دهه اخير، گوهر وجودي غزل را پاس نمي‌دارند. تاسف بايد خورد که در اين سال‌ها جريان به ظاهر کوچکي که به نظر اينجانب پاسدارنده حقيقي گوهر وجودي غزل است کمتر معرفي شده و مهجور مانده است ولي در مقابل بسياري جريانات کاذب و دروغين با اسامي عجيب و غريب که در ذات خود مولد اضمحلالند و گاه مبين آشفتگي در بوق و کرنا مي‌شوند و شاعري مبتدي که حقيقتا نيازمند مطالعه در آثار بزرگان است به خود اجازه مي‌دهد همان بزرگان را هم به چيزي نگيرد. شک ندارم منظور پرسشگر هم همين جريانات پر سرو صدا باشند. من اما آن گروه کوچک را ادامه‌دهنده سنت غزل فارسي مي‌دانم. گروهي انگشت‌شمار که همچنان مي‌پندارند مي‌توانند با حقيقت به گفتگو بنشينند.
اينان همچنان مصرند که ساختار غزل فضايي بسنده و کافي براي بيان اين گفتگوست و به دليل مواجهه جدي و تخفيف‌ناپذير با حقيقت مي‌تواند همچنان به زندگي ادامه دهد. هرچند مخاطباني بسيار بدليل مستوري از حقيقت به ارتباطي زنده با آن نرسند. من اين گروه کوچک را ادامه‌دهنده سنت غزل فارسي مي‌دانم.

غزل از نظر قالب، غزل شعري است كه مصراع اول و همة بيتهاي آن داراي يك قافيه باشد. تعداد ابيات غزل را از هفت تا سيزده بيت دانسته‌اند. از نظر معني غزل شعر ...

شعر، دوغي است كه از آن كره فلسفه به دست مي‌آيد. فيلسوفان مستعمرة شاعران‌اند. فيلسوفان براي شكار مضامين نوين سعي مي‌كنند خودشان را به روح شاعران نزديك ...

دانلود نسخه PDF - غزل