up
Search      menu
علم و تکنولوژی :: مقاله علم‌ و فرضيه PDF
QR code - علم‌ و فرضيه

علم‌ و فرضيه

نوشتار حاضر، حاصل‌ گفت‌وگويي‌ است‌ كه‌ ميان‌ كارل‌ پوپر،() و چند تن‌ از صاحب‌نظران‌ (رمان‌ سِكِسل،() روپرت‌ ريدل،() فريدريخ‌ والنر() و پاول‌ واينگارتنر( صورت‌ گرفت. اين‌ گفت‌وگوها عمدتاً‌ پيرامون‌ برخي‌ ديدگاههاي‌ پوپر است. پوپر علم‌ را جستجوي‌ حقيقت‌ از راه‌ انتقادي‌ مي‌داند به‌ اين‌ بيان‌ كه‌ ما نظريه‌هايي‌ را مي‌سازيم‌ و با اين‌ پرسش‌ كه‌ آيا اين‌ نظريه‌ صحيح‌ است‌ يا خير؟ به‌ تحقيق‌ در جهان‌ مي‌پردازيم. البته‌ به‌ عقيدة‌ وي‌ ما هيچگاه‌ به‌ يقين‌ نخواهيم‌ رسيد و همين‌ خطاپذيري‌ علم‌ است‌ كه‌ دانشمند را از سيانتيست‌ (علم‌پرست) جدا مي‌كند. همچنين‌ وي‌ معتقد است‌ كه‌ تاريخ‌ علم، نظرية‌ وي‌ را تأييد مي‌كند. پس‌ از توضيح‌ اين‌ مطالب‌ از سوي‌ پوپر، افراد حاضر در اين‌ گفت‌وگو به‌ اظهار نظر مي‌پردازند و ضمن‌ قبول‌ ديدگاههاي‌ وي‌ به‌ برخي‌ نكات‌ اشاره‌ مي‌كنند. از جمله‌ مباحثي‌ كه‌ در اين‌ گفت‌وگو به‌ آن‌ پرداخته‌ مي‌شود تمايز الهيات‌ از علم‌ است‌ و اظهار مي‌شود ابطال‌پذيري‌ و محتواي‌ تجربة‌ گزاره‌ها اساس‌ تمايز ميان‌ متافيزيك‌ و علم‌ را تشكيل‌ مي‌دهد كه‌ اين‌ تمايز با تمايزي‌ كه‌ حلقة‌ وين‌ گذاشت‌ اختلاف‌ دارد. همچنين‌ در اين‌ گفت‌وگو از نقش‌ متافيزيك‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آمده‌ و گفته‌ مي‌شود بايد با متافيزيك‌ محترمانه‌ رفتار شود.
پوپر: علم‌ و فرضيه عنوان‌ يكي‌ از كتابهاي‌ هانري‌ پوآنكاره () است‌ كه‌ در ضمن‌ يكي‌ از بهترين‌ كتاب‌هاي‌ فلسفه‌ علوم‌ نيز محسوب‌ مي‌شود؛ به‌ اين‌ جهت‌ من‌ نام‌ آن‌ را براي‌ موضوع‌ امروز انتخاب‌ كرده‌ام. ميل‌ دارم‌ صحبتم‌ را با اعتراضي‌ نسبت‌ به‌ علوم‌ طبيعي‌ آغاز كنم. امروزه‌ علم‌ تحت‌ نفوذ جريانهاي‌ مدرن‌ شكاكانه‌ قرار دارد. به‌ علم‌ نه‌ تنها از خارج‌ بلكه‌ از داخل‌ هم‌ حمله‌ مي‌شود. اما من‌ فكر مي‌كنم‌ كه‌ علوم‌ طبيعي‌ هم‌ مانند موسيقي‌ و شعر و نقاشي‌ بزرگترين‌ توانايي‌ مغز انسان‌ است. البته‌ از همه‌ چيز سوءاستفاده‌ مي‌شود. همچنين‌ از موسيقي‌ و نقاشي‌ هم‌ مي‌توان‌ سوءاستفاده‌ كرد و هم‌اينك‌ از آنها سوءاستفاده‌ مي‌شود و بدين‌ترتيب‌ از همة‌ علوم‌ سوءاستفاده‌ مي‌شود. فقط‌ به‌ كمك‌ علم‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ خود را از باتلاقي‌ كه‌ در آن‌ افتاده‌ايم، بيرون‌ آورد. البته‌ اين‌ طنين‌ چيزي‌ را دارد كه‌ امروزه‌ آن‌ را سيانتيستي() مي‌نامند.
‌ ‌اتهام‌ علم‌پرستي‌ مناسب‌ نيست‌
از اين‌ جهت‌ من‌ ميل‌ دارم‌ بگويم‌ كه‌ اتهام‌ علم‌پرستي‌ در مورد دانشمندان‌ مناسب‌ نيست. هيچكدام‌ از بزرگترين‌ دانشمندان، سيانتيست‌ (علم‌ پرست) نبوده‌اند. تمام‌ دانشمندان‌ بزرگ‌ در برابر علم‌ شكاك‌ و محتاط‌ بوده‌اند. آنها مي‌دانستند كه‌ چقدر دانش‌ ما اندك‌ است. براي‌ مثال، به‌ سختي‌ مي‌توان‌ هانري‌ پوآنكاره‌ را به‌ علم‌پرستي‌ متهم‌ كرد. نيوتن‌ كه‌ يكي‌ از بزرگترين‌ انسانها و احتمالاً‌ بزرگترين‌ دانشمند بود، از خود همچون‌ جوان‌ كوچكي‌ كه‌ در ساحل‌ دريا نشسته‌ و با شنها و صدفها بازي‌ مي‌كند و درياي‌ بيكرانِ‌ مجهولات‌ در پيش‌روي‌ او قرار دارد صحبت‌ مي‌كند. تصور مي‌كنم‌ كه‌ تمام‌ دانشمندان‌ واقعي‌ هم‌ مانند نيوتن‌ فكر مي‌كردند. آنها دانستند كه‌ ما هيچ‌چيز نمي‌دانيم‌ و در قلمرويي‌ كه‌ براساس‌ علم‌ پايه‌ريزي‌ شده‌ نيز، همه‌ چيز كاملاً‌ غير مطمئن‌ است. همانطوري‌كه‌ همه‌ شما مي‌دانيد نظرية‌ اينشتين‌ كم‌ و بيش‌ جاي‌ نظرية‌ نيوتن‌ را گرفت. روال‌ كار در علم‌ همين‌ است.
تقريباً‌ تا صد سال‌ پيش‌ انسان‌ تصور مي‌كرد كه‌ قلمرو علم‌ مكانيك‌ نيوتن، همه‌ علم‌ را فراگرفته‌ است. حدود سالهاي‌ 1890 حوزة‌ جديدي‌ با كشف‌ الكترون‌ توسط‌ جيمزتامسون‌ بوجود آمد. علم‌ الكترونيك‌ انقلابي‌ در علوم‌ بوجود آورد كه‌ به‌ زحمت‌ كسي‌ خارج‌ از علم‌ متوجه‌ آن‌ مي‌شد و ما امروزه‌ در اين‌ علم‌ الكترونيك‌ زندگي‌ مي‌كنيم. در اين‌ انقلاب‌ دوره‌هاي‌ مختلفي‌ وجود دارد كه‌ من‌ نمي‌خواهم‌ درباره‌ آن‌ صحبت‌ كنم. چيزي‌ كه‌ مي‌خواهم‌ بگويم‌ اين‌ است‌ كه، علم‌ اثر انسان‌ است‌ و به‌ عنوان‌ اثر انسان‌ خطاپذير است. فقط‌ همين‌ فهم‌ خطاپذير بودن‌ علم‌ است‌ كه‌ دانشمندان‌ را از سيانتيستها (علم‌ پرستها) جدا مي‌كند. چون‌ اگر سيانتيسم‌ (علم‌ پرستي) اصلاً‌ چيزي‌ است، پس‌ ايمان‌ كور و مسلم‌ به‌ علم‌ مي‌باشد.
اما اين‌گونه‌ ايمان‌ كور در ميان‌ دانشمندان‌ واقعي‌ وجود ندارد. و بدين‌ جهت‌ شايد اتهام‌ سيانتيسم‌ (علم‌ پرستي) اتهام‌ مناسب‌ برخي‌ از ايده‌هاي‌ عمومي‌ علم‌ باشد. اما نسبت‌ به‌ خود دانشمندان‌ چنين‌ اتهامي‌ روا نيست.
ما حتي‌ نمي‌دانستيم‌ كه‌ آب‌ چيست‌
در علم، دانش‌ به‌ اين‌ معني‌ كه‌ معمولاً‌ در زبان‌ آلماني‌ از آن‌ صحبت‌ مي‌شود وجود ندارد. دانش‌ علمي، دانش‌ نيست، فقط‌ دانش‌ حدسي() است. امكان‌ دارد كه‌ در مركز علم، جايي‌ كه‌ ما از همه‌ كمتر حدس‌ مي‌زنيم‌ تغييراتي‌ ايجاد شود، بطوري‌ كه‌ همه‌ چيز تغيير كند. شايد بهترين‌ مثال‌ براي‌ اين‌ موضوع‌ كشف‌ آب‌ سنگين‌ باشد. من‌ خوب‌ مي‌توانم‌ بخاطر بيآورم‌ زماني‌ را كه، خيلي‌ جوان‌ بودم‌ در ميان‌ شيميدان‌ها غوغايي‌ بپاشد و آن‌ هنگامي‌ بود كه، آقاي‌ هارولد اورِ‌ي () در سال‌ 1932 آب‌ سنگين‌ را كشف‌ كرد. آب‌ به‌ فرمول‌H2O مركز اصلي‌ مطمئن‌ترين‌ چيز در تمام‌ علم‌ شيمي‌ بود. اگر انسان‌ يك‌ چيز را مي‌شناخت، آن‌ آب‌ بود. تمام‌ وزن‌هاي‌ اتمي‌ براساس‌ اكسيژن‌ و ئيدروژن‌ تعيين‌ مي‌شدند، يعني‌ تمام‌ علم‌ شيمي‌ بر روي‌ آب‌ قرار داشت‌ و بعداً‌ معلوم‌ شد كه، ما آب‌ را نمي‌شناختيم‌ و نمي‌دانستيم‌ كه‌ انواع‌ مختلفي‌ از ئيدروژن‌ وجود دارد و ما نمي‌دانستيم‌ كه‌ فقط‌ عنصري‌ بنام‌ ئيدروژن‌ در پيشمان‌ نيست، بلكه، مخلوطي‌ از انواع‌ مختلف‌ ئيدروژن، يعني‌ ايزوتوپها را داريم. هميشه‌ وضع‌ به‌ همين‌ منوال‌ است. ما نمي‌دانيم‌ در كجا انقلاب‌ مي‌شود يا در كجا كشف‌ جديدي‌ روي‌ مي‌دهد. ما نمي‌توانيم‌ اين‌ مسائل‌ را پيش‌بيني‌ كنيم.
كشف‌ بزرگ‌ جديد ديگر نظريه‌ نسبيت() اينشتين‌ بود. كه‌ به‌ نظر من‌ در تئوري‌ علم‌ تأثير بسياري‌ داشت. نمي‌دانم‌ آيا اينشتين‌ در مقابل‌ نيوتن‌ حق‌ دارد يا نه‌ هيچ‌كس‌ نمي‌داند. اما مسلم‌ است‌ كه، اينشتين‌ به‌ ما نشان‌ داد نظرية‌ نيوتن‌ در صورت‌ امكان‌ و حتي‌ حدساً‌ بايد تصحيح‌ شود. در اين‌ زمان‌ بر روي‌ نظرية‌ نيوتن‌ امتحانات‌ و آزمايشهاي‌ زيادي‌ انجام‌ شد. اين‌ نظرية‌ نيوتن‌ جهان‌ را تحت‌ سيطره‌ ما قرارداد. با نظرية‌ نيوتن‌ در دنيايي‌ زندگي‌ مي‌كرديم‌ كه‌ مي‌توانستيم‌ آن‌را بفهميم، يعني‌ فكر مي‌كرديم‌ كه‌ آن‌را مي‌فهميم‌ و بعد اينشتين‌ آمد و نشان‌ داد كه‌ همة‌ مشاهدات‌ و آزمايشهايي‌ كه‌ از نظرية‌ نيوتن‌ پشتيباني‌ مي‌كردند به‌ عنوان‌ پشتيباني‌ يك‌ تئوري‌ كامل‌ ديگر، مي‌توانند تبيين‌ شوند. در پيشگويي‌ هر دو نظريه‌ هيچ‌ فرقي‌ وجود نداشت، اما اينشتين، يك‌ نظرية‌ كامل‌ ديگر ارائه‌ داد. وقتي‌ كه‌ انسان‌ فهم‌ قديم‌ جهان‌ را با فهم‌ جديدي‌ كه‌ نظرية‌ اينشتين‌ ارائه‌ داد مقايسه‌ مي‌كند، فهم‌ قديم‌ جهان‌ بسيار سطحي‌ به‌ نظر مي‌رسد. در اين‌ فهم‌ جديد برخي‌ از مسائل‌ غيرقابل‌ حل‌ در نظريه‌ نيوتن‌ نيز، قابل‌ حل‌ شده‌اند.
‌ ‌جهان‌ ادراك‌ نمي‌شود، بلكه‌ ساخته‌ مي‌شود
نمي‌خواهم‌ بگويم‌ نظرية‌ نيوتن‌ غلط‌ و نظرية‌ اينشتين‌ صحيح‌ است، بلكه‌ مراد من‌ اين‌ است‌ كه‌ در اين‌ مثال‌ خيلي‌ واضح‌ مي‌بينيم‌ كه‌ در علم‌ و همچنين‌ در مطمئن‌ترين‌ و بهترين‌ علم، هميشه‌ با دانش‌ حدسي‌ سرو كار داريم. چيزي‌ كه‌ مي‌خواهم‌ دربارة‌ علم‌ بگويم‌ بطور خلاصه‌ بصورت‌ زير فرموله‌ مي‌شود: علم‌ دريافت‌ داده‌هاي‌ حسي() نيست، كه‌ در ما از طريق‌ چشمها و گوشها به‌ جريان‌ خود ادامه‌ دهند و ما آن‌ را به‌ طريقي‌ مخلوط‌ كرده‌ و با تداعي() معاني‌ آن‌ را ارتباط‌ دهيم‌ و بعد آن‌ را به‌ نظريه‌ تبديل‌ كنيم. علم‌ از نظريه‌هايي‌ تشكيل‌ شده‌ است‌ كه‌ اثر ماست. ما نظريه‌ مي‌سازيم، با اين‌ نظريه‌ها وارد جهان‌ مي‌شويم، دربارة‌ دنيا فعالانه‌ تحقيق‌ مي‌كنيم‌ و مي‌بينيم‌ كه‌ چه‌ چيزهايي‌ مي‌توانيم‌ از جهان‌ به‌ عنوان‌ اطلاعات‌ كسب‌ و از يكديگر جدا كنيم. جهان‌ به‌ ما اطلاعاتي‌ نمي‌دهد، وقتي‌ كه‌ با اين‌ سؤ‌ال‌ به‌ جهان‌ وارد شويم، از جهان‌ مي‌پرسيم‌ آيا اين‌ نظريه‌ يا آن‌ نظريه‌ صحيح‌ يا غلط‌ است‌ و بعد سعي‌ مي‌كنيم‌ كه‌ بطور اساسي‌ دربارة‌ اين‌ سؤ‌الات‌ تحقيق‌ نماييم‌ بدون‌ آنكه‌ اطمينان‌ پيدا كنيم.
ما مي‌توانيم‌ در علم‌ به‌ دنبال‌ حقيقت‌ برويم‌ و اين‌ كار را مي‌كنيم. حقيقت‌ يك‌ ارزش‌ اساسي‌ است. به‌ چيزي‌ كه‌ ما نمي‌توانيم‌ برسيم، اطمينان‌ است. بايد از اطمينان‌ صرف‌ نظر كنيم. هرگز نمي‌توانيم‌ به‌ اطمينان‌ و يقين‌ برسيم. تمام‌ آنچه‌ كه‌ مي‌توان‌ انجام‌ داد اين‌ است‌ كه‌ نظريه‌هايي‌ را كه‌ بوجود آورده‌ايم‌ با انتقاد به‌ خود، امتحان‌ كنيم‌ و ديگر اين‌كه‌ خودمان‌ سعي‌ كنيم‌ نظريه‌هايمان‌ را برهم‌ بزنيم‌ يا با آن‌ مخالفت‌ كنيم.
مسئله‌ اساسي‌ در علم، طرز تفكر انتقادي‌ است. بنابراين‌ ابتدا ما نظريه‌ها را بوجود مي‌آوريم‌ و بعد آن‌ را مورد نقد قرار مي‌دهيم. از آنجايي‌ كه‌ در برابر نظريه‌هايمان‌ به‌ عنوان‌ انسان‌ قرار داريم‌ بنابراين‌ معمولاً‌ به‌ جاي‌ نقد نظريه‌هايمان‌ از آنها دفاع‌ مي‌كنيم‌ يعني‌ نظريه‌هاي‌ ما همچون‌ مسابقه‌ دوستي‌ - دشمني‌ بينِ‌ دانشمندان‌ مي‌باشند. اگر من‌ با نظر انتقادي‌ كافي‌ به‌ نظريه‌ام‌ نگاه‌ نكنم، صدها انسان‌ ديگر هستند كه‌ با نظر انتقادي‌ به‌ آن‌ نگاه‌ مي‌كنند. انسان‌ بايد اين‌ نظريه‌ انتقادي‌ را تحسين‌ كند.
چيزي‌ را كه‌ انسان‌ نبايد تحسين‌ كند اين‌ است‌ كه‌ انتقاد اكثراً‌ شخصي‌ شود. انسان‌ همينطور است. تقريباً‌ هميشه‌ انتقادهاي‌ وارده‌ به‌ نظريه‌ها كم‌ و بيش‌ درباره‌ صاحبان‌ نظريه‌ها هم‌ اعمال‌ مي‌شود. اين‌ ضعف‌ انسان‌ است‌ و انسان‌ بايد اصولاً‌ در برابر آن‌ مقاومت‌ كند. اما تقريباً‌ اميدي‌ نيست‌ بنابراين‌ انسان‌ بايد آن‌ را تحمل‌ كند ولي‌ نقد شخصي‌ باز هم‌ پيش‌ مي‌آيد. اما اگر انسان‌ هرچه‌ بيشتر انتقاد كند، به‌ دلايل‌ تربيتي‌ و نيز براي‌ دموكراسي() بسيار با اهميت‌ است. شايد ايده‌آلي‌ غيرقابل‌ دسترس‌ باشد اما به‌ هر حال‌ براي‌ دانشمندان‌ حداقل‌ يك‌ ايده‌آل‌ مهم‌ و فوري‌ مي‌باشد و آن‌ اينكه‌ انسان‌ تمام‌ انتقادها را بطور جدي‌ انجام‌ دهد. انتقادي‌ را كه‌ من‌ ذكر كردم، يعني‌ انتقاد به‌ علم‌ پرستي، انتقاد واقعي‌ نيست. اگر اين‌ انتقاد مطابق‌ با واقعيت‌ باشد، بايد منتقد علم‌پرستي‌ به‌ موارد معيني‌ اشاره‌ كند كه‌ دانشمندان‌ خيلي‌ دگم() فكر مي‌كنند و خيلي‌ به‌ علم‌ ايمان‌ دارند. چنين‌ مواردي‌ كه‌ به‌ دانشمندان‌ مربوط‌ مي‌شوند خيلي‌ نادرند. منتقدين‌ علم‌پرستي‌ خودشان‌ خيلي‌ دگم‌ هستند و خيلي‌ مسلم‌ مي‌دانند كه‌ هركسي‌ دگم‌ است. دانشمندان‌ كساني‌ هستند كه‌ اكثراً‌ اينطور نيستند.
‌ ‌روح‌ سطل‌ مانند وقيف‌ نورنبرگ()
تئوري‌ علم‌ من‌ خيلي‌ ساده‌ است. ما هستيم‌ كه‌ تئوري‌هاي‌ علمي‌ را بوجود مي‌آوريم. ما هستيم‌ كه‌ تئوريهاي‌ علمي‌ را مورد انتقاد قرار مي‌دهيم. اين‌ تمام‌ تئوري‌ علم‌ است. ما تئوريها را اختراع‌ مي‌كنيم‌ و آنها را از بين‌ مي‌بريم. ما مسائل‌ جديدي‌ بوجود مي‌آوريم‌ و به‌ وضعيتي‌ مي‌رويم‌ كه‌ در آن‌ تئوريهاي‌ جديدي‌ اختراع‌ مي‌كنيم، اگر بتوانيم. بطور خلاصه، اين‌ علم‌ و تاريخ‌ علم‌ است. تئوري‌ مرسوم‌ كاملاً‌ طوري‌ ديگر است. من‌ نام‌ تئوري‌ مرسوم‌ را تئوري‌ سطل‌ نفس‌ انساني‌ مي‌نامم. سر ما مثل‌ يك‌ سطل‌ مي‌ماند. اين‌ سطل‌ يا سر داراي‌ سوراخ‌هايي‌ است‌ كه‌ اطلاعات‌ از جهان‌ وارد آن‌ مي‌شوند. تئوري‌ اساسي‌ تعليم‌ و تربيت‌ نيز چنين‌ است. تئوري‌ قيف‌ مثل‌ تئوري‌ روند يادگيري‌ است. روي‌ اين‌ سطل‌ قيفي‌ قرار دارد و انسان‌ از آنجا دانش‌ را به‌ درون‌ آن‌ مي‌ريزد. اين‌ تئوري‌ مرسوم‌ است. حقيقت‌ اين‌ است‌ كه‌ تعليم‌ و تربيت‌ ما طوري‌ است‌ كه‌ ما بچه‌ها را با جوابها به‌ انديشه‌ وا مي‌داريم‌ بدون‌ آنكه‌ آنها سؤ‌الي‌ كرده‌ باشند. ما به‌ سؤ‌الهايي‌ كه‌ آنها مي‌كنند گوش‌ نمي‌كنيم.
‌ ‌جوابهاي‌ سؤ‌ال‌ نشده‌ و سؤ‌الهاي‌ جواب‌ داده‌ نشده‌
تعليم‌ و تربيت‌ عادي‌ چنين‌ است: جوابهاي‌ سؤ‌ال‌ نشده‌ و سؤ‌الهاي‌ جواب‌ داده‌ نشده. تعليم‌ و تربيت‌ ما اساساً‌ همين‌ است. اما طوري‌ است‌ كه‌ نه‌ تنها انسان، بلكه‌ تمام‌ ارگانيسمها() بطور مداوم‌ از جهان‌ سؤ‌الاتي‌ مي‌كنند و دائماً‌ در تلاشند تا مسائل‌ را حل‌ كنند. من‌ از خودم‌ نقل‌ مي‌كنم.....: از جاندار تك‌ياخته() تا اينشتين‌ فقط‌ يك‌ قدم‌ راه‌ است. اگر مي‌خواهيد به‌ اين‌ مسئله‌ ايمان‌ پيدا كنيد، به‌ شما پيشنهاد مي‌كنم‌ كه‌ كتاب‌ بسيار ارزشمند آقاي‌ ي. اس. ينينگز(J-S. Jennings) () به‌ نام‌ رفتار ارگانيسمهاي‌ ساده را بخوانيد. ساده‌ترين‌ ارگانيسمها مداوماً‌ از جهان‌ سؤ‌ال‌ مي‌كنند و هميشه‌ سعي‌ مي‌كنند كه‌ مسائل‌ را حل‌ كنند. جايي‌ كه‌ هيچ‌ سؤ‌الي‌ نشود جوابها نمي‌توانند فهميده‌ شوند. البته‌ اغلب‌ سؤ‌الها منجر به‌ از بين‌ رفتن‌ ارگانيسم‌ مي‌شوند.
تمام‌ ارگانيسمها مداوم‌ مسائلي‌ طرح‌ و آن‌ را حل‌ مي‌كنند و به‌ اين‌ لحاظ، علم‌ اصولاً‌ چيزي‌ بجز ادامة‌ فعاليت‌ ارگانيسمهاي‌ ساده‌ نيست. فرق‌ بزرگي‌ بين‌ جاندار تك‌ ياخته‌اي‌ و اينشتين‌ وجود دارد و به‌ اين‌ جهت‌ است‌ كه‌ اينشتين‌ در مقابل‌ حل‌ مسائل‌ خود با نقادي() قرار دارد. اين‌ كار را فقط‌ او مي‌تواند انجام‌ دهد چون‌ زبان‌ انساني‌ وجود دارد كه‌ ما در آن‌ حل‌ مسائل‌ خود را مي‌توانيم‌ به‌ صورت‌ فرمول‌ بيان‌ كنيم. به‌ اين‌ ترتيب‌ ما حل‌ مسائلمان‌ را در خارج‌ از جسممان‌ قرار دهيم. مثل‌ ابزارهاي‌ ديگري‌ كه‌ ساخته‌ايم‌ بجاي‌ اينكه‌ بگذاريم‌ يك‌ غدة‌ ترشحي‌اي()كه‌ روي‌ نوك‌ انگشتمان‌ رشد كند - غدة‌ ترشحي‌ جوهر - و با آن‌ بنويسيم، يك‌ عدد پَر خلق‌ مي‌كنيم. اين‌ فرقي‌ است‌ كه‌ ما بين‌ انسان‌ و حيوان‌ وجود دارد.
‌ ‌سگ‌ پاولُف‌ خيلي‌ با هوشتر بود
مهمترين‌ اين‌ ابزار، زبان‌ انساني‌ است. حيوانات‌ هم‌ زبان‌ خود را دارند اما نمي‌توانند ادعايي‌ بكنند. آنها فقط‌ مي‌توانند حالات‌ دروني‌ خود را اطلاع‌ دهند و همانطور كه‌ آقاي‌ بوهلر() مي‌گويد، اطلاع‌ مي‌تواند در حيوانات‌ ديگر موجب‌ عكس‌العمل‌ شود. اما ما مي‌توانيم‌ تئوري‌ خود را با زبان‌ فرموله‌ كنيم‌ و بعد مي‌توانيم‌ اين‌ تئوريها را مورد انتقاد قرار دهيم. انتقاد علم‌ انساني‌ را ممكن‌ مي‌كند. اهميت‌ زبان‌ و فرموله‌ كردن‌ از طريق‌ زبان‌ و اهميت‌ انتقاد نبايد از چشم‌ دور بماند. اين‌ واقعاً‌ مهمترين‌ مسئله‌ در اجتماع‌ انساني‌ است‌ و منجر به‌ علم‌ مي‌شود. به‌ طور مختصر اين‌ تئوري‌ علم‌ من‌ است‌ و من‌ فرقي‌ با نظرية‌ سطل‌ نفس‌ انساني‌ قائل‌ شده‌ام‌ كه‌ مي‌تواند به‌ عنوان‌ تئوري‌ استقرأ() عنوان‌ شود. تئوري‌ استقرأ از اين‌ قرار است: ما از اطلاعاتي‌ كه‌ با حواسمان‌ در خود دريافت‌ مي‌كنيم، ياد مي‌گيريم، و با تكرار فرامي‌گيريم‌ كه‌ قانونمندي() چيست. به‌ عقيده‌ من‌ ما فقط‌ از طريق‌ فعاليت‌ و عمل‌ ياد مي‌گيريم‌ و نه‌ از طريق‌ ساكت‌ بودن. سگ‌ معروف‌ پائولُف‌ كه‌ اشتباهاً‌ با عكس‌العمل‌ شرطي‌ ياد گرفت‌ مثل‌ همه‌ سگها به‌ غذا خوردن‌ فعالانه‌ علاقمند بود. اگر او به‌ غذا خوردن‌ فعالانه‌ علاقه‌ نمي‌داشت‌ هيچ‌ چيز ياد نمي‌گرفت. بنابراين‌ او اين‌ تئوري‌ را براي‌ خودش‌ طرح‌ كرد: وقتي‌ كه‌ زنگ‌ به‌ صدا در بيآيد غذا آماده‌ است. اين‌ يك‌ نظريه‌ است‌ و عكس‌العمل‌ شرطي‌ نيست.
عكس‌العمل‌ شرطي‌ وجود ندارد، هيچ‌ تداعي‌ هم‌ وجود ندارد، همه‌ اينها نظريه‌هاي‌ مكانيستي‌ نامناسب‌ هستند. البته‌ من‌ به‌ نظريه‌ تداعي‌ احترام‌ مي‌گذارم‌ و نظريه‌ شرطي‌ عكس‌العمل‌ را به‌ عنوان‌ كوششهاي‌ جالب‌ قبول‌ دارم. اما اينها كوششهاي‌ اشتباه‌ هستند مثل‌ اكثر آزمايشهاي‌ ما. اين‌ آزمايشها هنوز زنده‌اند اما در حقيقت‌ مغلوب‌ شده‌اند. هيچ‌ تداعي‌اي‌ وجود ندارد. هيچ‌ عكس‌العملي‌ وجود ندارد، هيچ‌ عكس‌العمل‌ شرطي‌اي‌ وجود ندارد. فقط‌ فعاليت‌ وجود دارد، فقط‌ جستجوي‌ فعالانه‌ براي‌ كشف‌ قوانين‌ و ساختن‌ نظريه‌ وجود دارد و فقط‌ انتخاب‌ نظريه‌ وجود دارد. بطور خلاصه‌ اين‌ نظريه‌ شناخت‌ من‌ است.
‌ ‌كاغذ ابريشمي، نارنجكها() را واپس‌ مي‌زند
سكسل: نظريه، توضيحِ‌ ممكن‌ پديده‌هاست‌ و مشخصه‌ فيزيك‌ اين‌ است‌ كه‌ هيچوقت‌ صريح‌ نيست. هميشه‌ نشان‌ داده‌ مي‌شود كه‌ انسان‌ مي‌تواند چيزي‌ را پيشنهاد كند و بعضي‌ از داده‌ها را توضيح‌ دهد، اما هرگز نمي‌توان‌ نشان‌ داد كه‌ اين‌ توضيح‌ تنها امكان‌ است. اين‌ مسئله‌ را مي‌توان‌ با مثالهاي‌ زيادي‌ نشان‌ داد: در تولد فيزيك‌ اتمي، ژرژ تامسون() يك‌ مدل‌ اتمي‌ طرح‌ كرد كه‌ اساساً‌ اتم‌ از يك‌ ماده‌ سفت‌ تشكيل‌ شده‌ است. راترفورد() ذرات‌ آلفا() را به‌ داخل‌ اين‌ ماده‌ وارد كرد. او خود مي‌نويسد كه‌ از برگشت‌ تيرهاي‌ ذرات‌ تعجب‌ كرد. مثل‌ اينكه‌ نارنجك‌ به‌ كاغذ ابريشمي‌ پرتاب‌ مي‌كند و نارنجكها برمي‌گردند. اينجا ما مثال‌ روشني‌ براي‌ رد نظريه‌ بوسيله‌ آزمايش‌ داريم.
در مثال‌ ديگري‌ كه‌ مي‌توان‌ نشان‌ داد كه‌ دانشمندان‌ هم‌ به‌ فرضي‌ بودن‌ نظريه‌شان‌ آگاه‌ بودند. مثال‌ در اين‌ باره، سخن‌ ماكسول() درباره‌ خطوط‌ نيروي() فيزيكي‌ است. او فرض‌ مي‌كند و مي‌نويسد: اگر ما با همين‌ فرض‌ بتوانيم‌ پديده‌هاي() جذب‌ مغناطيسي() را با پديده‌هاي‌ الكترو مغناطيس() ارتباط‌ دهيم، به‌ اين‌ ترتيب‌ به‌ نظريه‌اي‌ مي‌رسيم‌ كه‌ اشتباه‌ بودن‌ آن‌ را فقط‌ با آزمايش‌ مي‌توان‌ ثابت‌ كرد كه‌ به‌ طور اساسي، شناخت‌ ما را درباره‌ رشته‌ فيزيك‌ افزايش‌ مي‌دهد ، من‌ فكر مي‌كنم‌ خلاصه‌ بحث‌ بالا اين‌ است‌ كه‌ انسان‌ از اشتباه‌ بودن‌ يك‌ نظريه‌ خيلي‌ چيزها ياد مي‌گيرد و چيزي‌ را كه‌ آقاي‌ پروفسور پوپر در تضاد روشني‌ با سيانتيسم‌ فرمودند، ما آن‌ را با وضوح‌ كامل‌ در اينجا مي‌بينيم.
من‌ هميشه‌ متعجبم‌ از اينكه‌ اين‌ همه‌ در تبليغات‌ از سيانتيسم‌ صحبت‌ مي‌شود. آنها علم‌ را با سحر و جادو() اشتباه‌ گرفته‌اند، همانطور كه‌ در قرن‌ هيجدهم‌ معمول‌ بود. مردم‌ هر چيزي‌ را كه‌ اسم‌ به‌ ظاهر علمي‌ دارد، مثلاً‌ كلمة‌ آنزيم() را در صحبتهايشان‌ بكار مي‌برند و به‌نظرشان‌ همه‌ چيز درست‌ مي‌شود.
‌ ‌ابطال() زود باورانه() چيست؟
من‌ ميل‌ دارم‌ كه‌ مسائل‌ زير را اضافه‌ كنم: ما مثالهاي‌ جالبي‌ براي‌ اين‌ موضوع‌ داريم‌ كه‌ چگونه‌ نظريه‌ها با آزمايش‌ مي‌توانند ابطال‌ شوند. اين‌ نظريه‌ها هرگز نمي‌توانند تصديق‌ شوند و هرگز ممكن‌ نيست‌ كه‌ وضوح‌ آنها نشان‌ داده‌ شود. اما اگر ما به‌ گذرگاه‌ بين‌ نيوتن‌ و اينشتين‌ نگاه‌ كنيم‌ كه‌ كاملاً‌ براساس‌ نظر ديگري‌ برپاست، اين‌ سؤ‌ال‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ آيا در اينجا هم‌ آزمايش‌ نقش‌ قاطعي‌ بازي‌ كرده‌ است‌ يا اينكه‌ آيا دو نظريه‌ براي‌ مدتي‌ پهلوي‌ هم‌ قرار نداشته‌اند، به‌ طوري‌ كه‌ هيچ‌ حرفي‌ از يك‌ ابطال‌پذيري‌ ساده‌ و زودباورانه‌ نمي‌تواند بوده‌ باشد. نظريه‌ اِتر را كه‌ اينشتين‌ رد كرد، اساس‌ نظريه‌ نيوتن‌ بود و مدتها با نتايج‌ تجربي‌ سازگار بود و حتي‌ امروزه‌ هم‌ مي‌توان‌ آن‌ را طوري‌ فرموله‌ كرد كه‌ با اين‌ آزمايشها هنوز هم‌ سازگار باشد. اينجا انسان‌ مي‌بيند كه‌ شيوه‌ ابطال‌ كردن‌ هنوز هم‌ بايد تكميل‌ شود تا با احتياط‌ همراه‌ باشد.
پوپر: چيزي‌ را كه‌ شما مي‌گوئيد، كاملاً‌ صحيح‌ است. چيزي‌ را كه‌ مي‌خواهم‌ بگويم‌ اين‌ است‌ كه‌ من‌ زماني‌ نظريه‌ زودباورانه‌ ابطال‌ را ارائه‌ كرده‌ بودم. از ابتدا در نوشته‌هايم‌ در سال‌ 1933 ميلادي‌ و بخصوص‌ 1934 ميلادي‌ تاكيد كردم‌ كه‌ انسان‌ از هر تكذيبي‌ مي‌تواند طفره‌ برود، اما مهم‌ اين‌ است‌ كه‌ انسان‌ سعي‌ كند نظريه‌اش‌ را طوري‌ مطرح‌ كند كه‌ بتواند رد شود. اين‌ كار را اينشتين‌ در نظريه‌ نسبيت‌ خود واقعاً‌ كرد. براي‌ مثال‌ او گفت: اگر انحراف‌ نور قرمز در جاذبه، از نظر تجربي‌ صحيح‌ نباشد، از نظريه‌ خود صرف‌نظر مي‌كند. اين‌ مثال‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ چقدر براي‌ اينشتين‌ روشن‌ بود كه‌ انسان‌ بايد به‌ ابطال‌ توجه‌ كند. اگر هم‌ اينشتين، نظريه‌اش‌ را كنار مي‌گذاشت، مسلم‌ بود كه‌ بسياري‌ از پيروان‌ او مي‌گفتند: نه، نه‌ انسان‌ نبايد از اين‌ نظريه‌ صرف‌نظر كند .
مسلماً‌ نبايد انسان‌ هرگز نظريه‌اي‌ را کنار بگذارد. انسان‌ هنوز هم‌ مي‌تواند با کمک‌ فرضيه‌هاي‌ کمکي‌ يا وسايل‌ ديگر سعي‌ کند که‌ نظريه‌اش‌ را نجات‌ دهد. اين‌ موضوع‌ را من‌ در کتابم‌ به‌ اسم‌ منطق‌ تحقيق () شرح‌ داده‌ام.
به‌عقيده‌ من‌ وظيفه‌ دانشمند اين‌ است‌ که‌ اگر ممکن‌ باشد در پي‌ انجام‌ آزمايشهاي‌ قاطعانه‌ باشد و اگر ممکن‌ شد دست‌ به‌ چنين‌ آزمايشهايي‌ بزند.
من‌ نمي‌دانم‌ که‌ آيا بايد درباره‌ تاريخ‌ نظريه‌ نسبيت‌ صحبت‌ کنم‌ يا نه، اما به‌هرحال‌ انحراف‌ نور در کسوف() سال‌ 1919 ميلادي‌ در انگلستان‌ مشاهده‌ شد. با اينکه‌ بعد از جنگ‌ جهاني‌ اول‌ بود، يعني‌ زماني‌ که‌ کسي‌ حاضر نبود درباره‌ علم‌ آلماني، صحبت‌ کند - در حالي‌ که‌ اينشتين‌ خود آلماني‌ بود - به‌ اين‌ آزمايش‌ بعنوان‌ آزمايش‌ قاطعانه‌ نگاه‌ کردند و نتايج‌ آن‌ بخوبي‌ براي‌ اينشتين‌ قابل‌ قبول‌ بود.
سکسل: اما عکس‌العمل‌ اينشتين‌ در بسياري‌ از آزمايشها اين‌ طور نبود. بنابراين‌ همانطور که‌ يک‌ نظريه‌ اشتباه‌ مي‌کند، يک‌ آزمايش‌ هم‌ مي‌تواند اشتباه‌ کند. براي‌ مثال‌ درست‌ در دوران‌ ابتداي‌ اين‌ نظريه، آزمايشهايي‌ وجود داشتند که‌ بکلي‌ مخالف‌ نظر او بودند ولي‌ چند سال‌ ديگر معلوم‌ شد که‌ در اين‌ آزمايش‌هاي‌ مشکل، چيزي‌ اشتباه‌ بوده‌ است: نه‌ تنها نظريه‌ اشتباه‌ بود، بلکه‌ آزمايش‌ هم‌ اشتباه‌ بود. بنابراين‌ ابطال‌ به‌ اين‌ معني‌ نبايد از نظر دانشمند يا نظريه‌پرداز() بيش‌ از حد ساده‌لوحانه، نگريسته‌ شود و گرنه‌ بزودي‌ نظريه‌هايي‌ خواهد داشت‌ که‌ بايد از آنها صرف‌نظر کند.
پوپر: البته، همانطور که‌ گفتم، من‌ هميشه‌ بر اين‌ مسئله‌ را تأکيد کرده‌ام‌ اما به‌نظريه‌ من‌ انتقاد شده‌ است‌ که‌ به‌ ابطال‌ بسيار ساده‌لوحانه‌ نگاه‌ مي‌کند. توماس‌ کوهن() هيچ‌ جايي‌ ننوشته‌ است: «پوپر ابطالگر ساده‌لوح‌ نيست، اما مي‌توان‌ با او چنين‌ رفتاري‌ داشت.» البته‌ که‌ انسان‌ مي‌تواند با من‌ چنين‌ رفتاري‌ داشته‌ باشد. انسان‌ حتي‌ مي‌تواند با من‌ مثل‌ يک‌ قاتل‌ رفتار کند.
سکسل: قاتل‌ نظريه‌ نه. البته‌ انسان‌ مي‌تواند اين‌ سؤ‌ال‌ را مطرح‌ کند: وقتي‌ که‌ ابطال‌ آنقدر پيچيده‌ شد، اگر انسان‌ در موارد معيني‌ آن‌را به‌ کار برد، آيا توصيف‌ مناسبتري‌ وجود ندارد؟ و آن‌ وقت‌ ما بايد به‌ توماس‌ کوهن‌ رجوع‌ کنيم‌ و ببينيم‌ که‌ آيا اين‌ پديده‌ با انقلاب‌ علمي‌ بهتر فهميده‌ نمي‌شود؟
‌ ‌جايزه‌ نوبل، دستمزد مافياي‌ فاتح()
کرويسر(): بايد در اينجا چند کلمه‌اي‌ درباره‌ توماس‌ کوهن‌ حرف‌ بزنيم. تئوري‌ علم‌ او پاراديگماتا() (روش‌ و رويکرد) به‌ معني‌ نمونه است. او مي‌گويد که‌ علم‌ قرارداد يک‌ مافياي‌ علم‌ است‌ که‌ با بعدي‌ جايش‌ را عوض‌ مي‌کند.
سکسل: آيا فرايند() جامعه‌شناختي‌ است‌ يا رويداد منطقي‌ يا يک‌ رويداد انتقادي‌ است‌ ...
کرويسر: علم‌ آن‌ چيزي‌ است‌ که‌ بين‌ دانشمندان‌ قرارداد مي‌شود....
سکسل: بين‌ گروهها قرارداد مي‌شود کسي‌ که‌ برنده‌ شد، جايزه‌ نوبل‌ را دريافت‌ مي‌کند و حال‌ اين‌ سؤ‌ال‌ مطرح‌ مي‌شود که‌ آيا اين‌ موضوع‌ که‌ اگر توصيف‌ عمل‌ رد کردن‌ با ابطال‌ پيچيده‌ شود، يک‌ توصيف‌ ساده‌تر و مناسبتر چنين‌ روندي‌ مي‌تواند وجود داشته‌ باشد؟
پوپر: من‌ مخالفم، اولاً‌ ادعا مي‌کنم: هيچ‌ چيز اينجا پيچيده‌ نمي‌شود. ثانياً‌ ادعا مي‌کنم‌ که‌ توماس‌ کوهن‌ از نظر تاريخ‌ علم‌ حق‌ ندارد. يکي‌ از تزهاي‌ توماس‌ کوهن‌ که‌ از نظر تاريخ‌ علم‌ قابل‌ امتحان‌ است، اين‌ است‌ که‌ هر علم‌ قبول‌ شده‌ در ميداني‌ است‌ که‌ در آن‌ ميدان‌ فقط‌ يک‌ عقيده‌ اصلي‌ وجود دارد. اين‌ مسئله‌ بوضوح‌ غلط‌ است. تاريخ‌ علم‌ نشان‌ مي‌دهد که‌ نظريه‌ ماده‌ پارمنيدِس() و دموکريت‌ها،() هايزنبرگ() و شرودينگر() در دو جريان، در دو پاراديگما (نمونه) به‌معني‌ مورد نظر کوهن‌ کنار يکديگر وجود داشته‌اند، مثل‌ نظريه‌ پيوستگي() (Kontinuum) و ناپيوستگي.(Diskontinuum) () و اين‌ دو نظريه‌ که‌ با يکديگر در تضاد هستند نه‌ تنها با هم‌ مبارزه‌ مي‌کنند بلکه‌ يکديگر را پرورش‌ مي‌دهند. اين‌ مسئله‌ کاملاً‌ با نظريه‌ توماس‌ کوهن‌ متضاد است.
اما اين‌ مسئله‌ من‌ نيست. مسئله‌ من‌ دفاع‌ از نظرم‌ مي‌باشد که‌ علم، جستجوي‌ حقيقت‌ از راه‌ انتقاد است. عقيده‌ من‌ اين‌ است: مبتکر و منتقد باش! تز خود را هرقدر که‌ ممکن‌ است‌ بُرنده() فرموله‌ کن. اين‌ يک‌ قانون‌ اصولي‌ است. توصيف‌ تاريخ‌ علم‌ نيست، بلکه‌پندي‌ به‌دانشمندان‌ است‌ براي‌ اصلاح‌ وضعيت‌ علم. هرجا که‌ مي‌تواني‌ منتقد باشي، منتقد باش! البته‌ آزمايش‌ کن‌ انتقادي‌ و در مقابل‌ آزمايشهايت‌ هم‌ منتقد باش. آگاه‌ باش‌ که‌ از آزمايشها مي‌توان‌ تفسير سوء کرد، همانطور که‌ در سال‌ 1906 و 1907 ميلادي‌ آزمايشهاي‌ ذکر شده‌ به‌ نظر مي‌رسيد که‌ مخالف‌ نظريه‌ اينشتين‌ باشد. اين‌ پند به‌نظر من، خود سادگي‌ است. از جمله‌ چيزهايي‌ که‌ به‌ منتقد بودن‌ مربوط‌ است‌ اين‌ که: هميشه‌ سعي‌ کن‌ تا بتواني‌ چيزي‌ به‌ رد ممکن‌ اضافه‌ کني. اين‌ که‌ بعضي‌ از شاگردان‌ من‌ اصولاً‌ سرگرم‌ پيچيده‌ کردن‌ نظريه‌ من‌ شده‌اند، مسئله‌ ديگري‌ است. (چنان‌ که‌ قضاوت‌ براساس‌ شايعات‌ در مورد نظريه‌ من‌ مسئله‌ ديگري‌ است.)
‌ ‌تنازع() بقأ - مبارزه‌ نظريه‌ها
ريدل: ابتدا ميل‌ دارم‌ به‌ مسئله‌ ابطال‌گرايي‌ بپردازم. از نظر من‌ به‌ عنوان‌ يک‌ بيولوژيست‌ نظريه‌ شما آقاي‌ پوپر زيباتر از نظريه‌هاي‌ توماس‌ کوهن‌ است‌ چون‌ فکر مي‌کنم‌ که‌ آقاي‌ کوهن‌ مثل‌ يک‌ جامعه‌شناس‌ رويداد علمي‌ را شرح‌ مي‌دهد، در حالي‌ که‌ شما مثل‌ يک‌ دانشمند اخلاق‌ شرح‌ مي‌دهيد که‌ چگونه‌ بايد علم‌ راهش‌ را طي‌ کند. از نظر يک‌ دانشمند بيولوژي‌ طوري‌ بنظر مي‌رسد که‌ مثل‌ اينکه‌ در خلقت، چيزي‌ مثل‌ نياز نهفته‌ شده‌ باشد از اينرو بايد فرضيه‌ او را قبول‌ کنيم. همانطور که‌ جهش‌ خود، فرضيه‌اي‌ که‌ بنابر آن‌ ارگانيسم‌ جهش‌ را در خود دارد. اينجا نشان‌ داده‌ مي‌شود که‌ انسان‌ - دستکم‌ در بيولوژي‌ - ابطال‌ را به‌ همسايگان‌ واگذار مي‌کند يعني‌ به‌ جمعيت.
آيا موافقيد ما نزد دانشمندان‌ اعتراف‌ کنيم‌ که‌ آنها اجازه‌ دارند از نظريه‌ خود به‌ نفع‌ علم‌ دفاع‌ کنند و آن‌ را به‌ همسايه‌ واگذار کنند تا درباره‌ آن‌ خوب‌ تحقيق‌ کرده‌ و تجزيه‌ کند؟ من‌ خودم‌ به‌ عنوان‌ يک‌ تغييردهنده() فرهنگي‌ به‌ اين‌ معني‌ نگاه‌ مي‌کنم‌ و انتظار دارم‌ که‌ نظريه‌ من‌ توسط‌ ديگران‌ رد شود.
پوپر: اين‌ نظر درست‌ است‌ که‌ انسان‌ بايد از نظريه‌اش‌ دفاع‌ کند، چون‌ اگر از يک‌ نظريه‌ دفاع‌ نشود، هرگز معلوم‌ نمي‌شود که‌ از آن‌ چه‌ برمي‌آيد. اغلب‌ مردم‌ فکر مي‌کردند نظريه‌اي‌ را ابطال‌ کرده‌اند و در حقيقت‌ نه‌ تنها نظريه‌ نمي‌توانست‌ نجات‌ يابد، بلکه‌ بر اثر نزاع، عناصر جديد مهمي‌ در اين‌ نظريه، نتيجه‌ مي‌شد. در يک‌ کلمه: تنازع‌ بقأ قبل‌ از همه‌ در نظريه‌ها بسط‌ داده‌ مي‌شود. انسان‌ واقعاً‌ مي‌تواند بگويد که‌ تنازع‌ بقأ فقط‌ يک‌ مبارزه‌ بين‌ نظريه‌هاست. از ابتدا تا عصرما. بدين‌ لحاظ‌ بايد نظريه‌ يا نماينده‌ آن‌ نظريه، براي‌ بقا مبارزه‌ کند. اما يک‌ دانشمند واقعي، قبل‌ از آنکه‌ نظريه‌ خود را به‌ چاپ‌ برساند، فکر مي‌کند که‌ آيا خودش‌ نمي‌تواند نظريه‌ خود را رد کند. اينشتين‌ در جايي‌ نوشته‌ است‌ که‌ در 10 تا 15 سالي‌ که‌ او روي‌ نظريه‌ نسبيت‌ عمومي‌اش‌ کار مي‌کرد، هر سه‌ دقيقه‌ يکبار نظر خود را مي‌نوشت‌ و رد مي‌کرد.
حتماً‌ در اين‌ سخن‌ اندکي‌ مبالغه‌ نيز وجود دارد چرا که‌ او در اين‌ بين‌ مي‌خورد و مي‌خوابيد و ويولون‌ مي‌زد. اما در هر حال‌ اين‌ شرح‌ کاري‌ است‌ که‌ يک‌ دانشمند مي‌کند، مثلاً‌ چگونه‌ اختراع‌ مي‌کند، چگونه‌ نظريه‌اش‌ را فرموله‌ مي‌کند و فوراً‌ مي‌بيند که؛ اين‌ نمي‌شود، اين‌ نظريه‌ اين‌ مشکلهايي‌ را دارد که‌ من‌ با مشابه‌ آن‌ در نظريه‌هايي‌ که‌ قبلاً‌ ابطال‌ کرده‌ام‌ آشنايي‌ دارم؛ پس‌ آن‌ را کنار مي‌گذارم.
‌ ‌مغز: ارگان‌ فرضيه‌ساز يا ارگان‌ فرضيه‌گون‌
ريدل: همانطور که‌ مي‌دانيد، من‌ بيولوژيست‌ هستم. اما ما در گردهمايي‌ کنراد لورنس() در آلتنبرگ،() دوباره‌ فرصت‌ پيدا کرديم‌ که‌ درباره‌ نظريه‌ شما که‌ نه‌ تنها به‌ ما کمک‌ کرده، بلکه‌ مسائل‌ جديدي‌ را عرضه‌ داشته‌ است، صحبت‌ کنيم. نظر شما که‌ براساس‌ آن‌ مي‌توان‌ به‌ اعضاي‌ موجودات‌ زنده‌ به‌ عنوان‌ فرضيه‌ نگاه‌ کرد، دستاورد خوبي‌ براي‌ ما داشته‌ است. جالبترين‌ عضو انسان، مغز است. ما به‌ اين‌ سؤ‌ال‌ فکر کرديم: چه‌ نوعي‌ از فرضيه‌ها در اين‌ مغز نهفته‌ است؟ بنابراين‌ تا حدي: تشکل‌ انساني‌ ذاتاً‌ چيست؟
ما در اينجا با شما موافقيم‌ که‌ بگوييم‌ عکس‌العمل() شرطي، امر بخصوصي‌ است‌ مثل‌ عکس‌العمل‌ زرد پي‌ کاله() زانو که‌ واقعاً‌ مي‌تواند از نوع‌ عکس‌العملها باشد. شما کاملاً‌ حق‌ داريد بگوييد پاولُوف() اشتباه‌ کرده‌ است، اگر فکر مي‌کرد که‌ ترشح‌ بزاق‌ دهان‌ سگ، يک‌ عکس‌العمل‌ شرطي‌ است. ما از مدتها پيش‌ مي‌دانيم‌ که‌ يک‌ تمايل() شرطي‌ است. اگر انسان‌ سگ‌ را رها کند، او واق‌ واق‌ کنان‌ دمش‌ را تکان‌ مي‌دهد و به‌ طرف‌ زنگ‌ مي‌رود و در جلوي‌ آن‌ غذاي‌ روزانه‌ خود را مي‌طلبد. بنابراين‌ او آماده‌ است. اجازه‌ مي‌خواهم‌ که‌ در مورد اين‌ آمادگيها، چند سؤ‌ال‌ مطرح‌ کنم‌ که‌ همه‌ آنها مربوط‌ به‌ حوزه‌ مسائل‌ مربوط‌ به‌ مسائل‌ استقرأ مي‌شود. تا حدي‌ از نظر شناخت‌شناسي() ما به‌ مغزمان‌ به‌ عنوان‌ يک‌ عاملي‌ که‌ فرضيه‌ مي‌سازد، نگاه‌ مي‌کنيم.
‌ ‌انتظار از قديم‌ و جديد
تذکر اول: تمام‌ ارگانيسمهاي‌ برتر طوري‌ رفتار مي‌کنند که‌ گويي‌ با تأييد انتظاري‌ که‌ آنها به‌ طبيعت‌ روي‌ مي‌آورند نتيجه‌ انتظار محتملتر مي‌شود. بنابراين‌ سنجابي‌ که‌ دائماً‌ به‌ بادام‌ پوک‌ برمي‌خورد، بادام‌ بعدي‌ را ديگر نمي‌شکند. آن‌ يکي‌ که‌ بطرف‌ بادام‌ مي‌آيد، هر دفعه‌ بادام‌ بعدي‌ را بدون‌ تأمل‌ خواهد شکست. بنابراين‌ ما در هتلي‌ که‌ آن‌ را نمي‌شناسيم، اگر در بسته‌اي‌ را با چند دفعه‌ آزمايش‌ نتوانستيم‌ باز کنيم، فردا فکر مي‌کنيم‌ که‌ بسته‌ است، همينطور هم‌ آزمايشگر اگر در آزمايشي‌ موفق‌ شده‌ باشد، انتظار خواهد داشت‌ که‌ دفعه‌ بعد، آزمايش‌ او با احتمال‌ بيشتري‌ به‌ جواب‌ برسد.
تذکر دوم: اين‌ تذکر براي‌ ارگانيسمهاي‌ برتر و براي‌ انسان‌ است. چنين‌ به‌ نظر مي‌رسد که‌ گويي‌ يک‌ دستگاه‌ مفهوم‌ساز از ابتداي‌ خلقت‌ انسان، در او کار گذاشته‌ شده‌ است. دوست‌ عزيزم‌ آقاي‌ آيبل‌ آيبس‌فلت() اين‌ داستان‌ را نقل‌ مي‌کند که‌ پسر بچه‌ سه‌ ساله‌اش‌ که‌ خواهر تازه‌ متولد شده‌ خود را براي‌ اولين‌بار با گريه‌ اوو، اوو مي‌بيند، ديگر بهانه‌اي‌ داشت‌ که‌ در جهان‌ حيوانات‌ دو پا، چهار پا را نيز داخل‌ کند. من‌ فکر مي‌کنم‌ که‌ به‌ خاطر اين‌ است‌ که‌ داده‌هاي‌ حسي‌اي‌ که‌ به‌ ما مي‌رسند خيلي‌ فراوانند. در جشنهاي‌ خيلي‌ بزرگ‌ که‌ صدها هزار انسان‌ را مي‌بينيم، در حقيقت‌ تصوير کامل‌ آنها روي‌ پوست() شبکه‌ چشم‌ ما افتاده‌ است، اما فقط‌ يک‌ عکس‌ عمومي‌ در چشم‌ ما مي‌ماند. به‌ نظر مي‌رسد که‌ همه‌ مفهوم‌سازيها در اين‌ جهت‌ در حرکتند.
سومين‌ تذکر: رفتار ارگانيسمهاي‌ عالي‌ به‌ نحوي‌ است‌ که‌ گويي‌ در هنگام‌ دوام‌ طولاني‌ حادثه‌اي‌ که‌ منتظر آنيم، ظهور اين‌ حادثه‌ محتملتر مي‌شود. اين‌ مسئله‌ در مقابل‌ بازي‌ رولت،() يک‌ استراتژي() فاجعه‌آميز() است، همانطور که‌ مي‌دانيم، در برابر طبيعت، يک‌ انتظار قابل‌ قبول‌ است. من‌ حدس‌ مي‌زنم‌ که‌ در اينجا چيزي‌ بازتاب‌ مي‌يابد.
نخستين‌ درکي‌ که‌ مانند يک‌ حقيقت‌ عمومي‌ در دنيا وجود دارد، قابل‌ درک‌ و پيش‌بيني‌ بودن‌ جهان‌ است. ثانياً‌ چيزهاي‌ زيادي‌ وجود دارند که‌ آنها را تک‌ تک‌ مي‌توان‌ ثبت‌ کرد. در اين‌ مثال‌ سوم، اين‌ حدس‌ نهفته‌ است‌ که‌ همه‌ چيز در اين‌ جهان، اکثراً‌ به‌ شکل‌ خوشه‌ هستند. اين‌ مسئله‌ صحيح‌ است‌ که‌ اگر تعداد روزهايي‌ که‌ هوا بد است، زياد شود، واقعاً‌ روزي‌ که‌ هوا خوب‌ خواهد بود محتملتر مي‌شود.
آخرين‌ مثال‌ که‌ معروفترين‌ مثال‌ است، مثال‌ قوها مي‌باشد، چون‌ فيلسوفان‌ قريحه‌ خوبي‌ در حوزه‌ مثالهاي‌ مربوط‌ به‌ پرندگان‌ دارند. فوراً‌ مي‌پذيريم‌ که‌ انتظار ما بعد از آنکه‌ قوهاي‌ سفيد زيادي‌ ديديم، اين‌ است‌ که‌ قوي‌ بعدي‌ هم‌ سفيد خواهد بود و اين‌ نمي‌تواند يک‌ نتيجه‌ منطقي‌ باشد، زيرا نتيجه‌اي‌ که‌ در آن‌ حقيقت‌ گسترده‌تر از آن‌ چيزي‌ باشد که‌ در مقدمه‌ آمده، از نظر منطقي‌ محال‌ است. اما فکر مي‌کنيم‌ که‌ مي‌توانيم‌ از طريق‌ تجربه‌ نشان‌ دهيم‌ که‌ اين‌ يک‌ تمايل‌ است، يک‌ انتظار فطري، چيزي‌ که‌ تا کنون‌ آشنا بوده‌ انتظار داريم‌ که‌ باز هم‌ همانطور باشد. اين‌ بيهوده‌ است، بدين‌ دليل‌ که‌ چون‌ من‌ قوهاي‌ سفيد زيادي‌ ديده‌ام، منتظر باشم‌ که‌ بعدي‌ قرمز يا مثل‌ مرغ‌ شاخدار تمام‌ رنگي‌ باشد: انسان‌ به‌ تجربه‌اي‌ که‌ مدتها در اين‌ جهان‌ کرده‌ است‌ نگاه‌ مي‌کند ولي‌ جهان‌ تحت‌ شرايطي‌ به‌ او خواهد آموخت‌ و او را تصحيح‌ خواهد کرد.
‌ ‌چرا کپلر() نام‌ خود را خر گذاشت؟
پوپر: ما در فکر خود، به‌ طور مداوم‌ با فرضيه‌ کار مي‌کنيم‌ و مبتکر فرضيه‌هاي‌ جديد هستيم‌ که‌ در حقيقت‌ همه‌ چيز را توضيح‌ مي‌دهد. ما هميشه‌ آماده‌ايم، روي‌ چيزهايي‌ که‌ براي‌ ما جالبند با فرضيه‌ کار کنيم‌ و آنها را به‌ خطر بياندازيم. بياندازيم. اين‌ فرضيه‌ها، هم‌ مثل‌ بازي‌ رولت‌ هستند و هم‌ مثل‌ ضد آن. بنابراين‌ هم‌ بازي‌ رولت‌ است، وقتي‌ که‌ بگويم‌ حالا کافي‌ است، حالا، چيز کاملاً‌ ديگر مي‌آيد، هم‌ ضد بازي‌ رولت‌ است‌ وقتي‌ که‌ بگويم، اين‌ چيزي‌ است‌ که‌ هميشه‌ مي‌آيد. شايد هميشه‌ اينطور ادامه‌ داشته‌ باشد. ما هميشه‌ با يکي‌ يا با ديگري‌ بازي‌ مي‌کنيم، اما مرتباً‌ با فرضيه. اين‌ همة‌ کار ماست.
کرويسر: آيا اين‌ سؤ‌ال‌ در آن‌ نهفته‌ نيست: چرا انسان‌ مانند دوره‌ قبل‌ از پوپر فکر مي‌کند و حالا به‌ پوپر احتياج‌ دارد تا براي‌ او توضيح‌ داده‌ شود که‌ او مقصر نابه‌ حق‌ است؟
پوپر: اين‌ يک‌ مسئله‌ تاريخي‌ است. قسمتي‌ مربوط‌ به‌ فرانسيس‌ بيکن() و قسمتي‌ مربوط‌ به‌ نيوتن() است. من‌ نه‌ تنها احترام‌ زيادي‌ براي‌ نيوتن‌ قائلم‌ بلکه‌ خلاف‌ بيوگرافي‌نويسان‌ نيوتن‌ فکر مي‌کنم‌ که‌ نيوتن‌ انسان‌ بزرگي‌ بود و همه‌ داستانهايي‌ که‌ درباره‌ او نوشته‌ شده‌اند، نادرستند. در اين‌ باره‌ ميل‌ ندارم‌ حالا صحبت‌ کنم، اما يک‌ نکته‌ صحيح‌ است: او به‌ قوانين‌ کپلر به‌عنوان‌ نتيجه‌ استقرأ نگاه‌ مي‌کرد، شايد تحت‌ نفوذ بيکن. بيکن‌ وظيفه‌ نيوتن‌ را اين‌ مي‌ديد که‌ قوانين‌ کپلر را توضيح‌ دهد. قوانين‌ کپلر با استقرأ بوجود نيامده‌ بودند، اما نيوتن‌ صريحاً‌ گفت‌ اين‌ قوانين‌ به‌ طريق‌ استقرايي، محفوظ‌ هستند و البته‌ اين‌ مسئله‌ نفوذ بسيار زيادي‌ داشت، چون‌ نيوتن، بحق‌ نفوذ زيادي‌ داشت. من‌ ميل‌ دارم‌ درباره‌ اينکه‌ قوانين‌ کپلر استقرايي‌ نبودند چند کلمه‌اي‌ بگويم. کپلر خودش‌ نوشته‌ است: من‌ عجب‌ خري‌ بودم‌ که‌ زودتر متوجه‌ اين‌ موضوع‌ نشدم به‌ عبارت‌ ديگر: من‌ مي‌بايست‌ پيش‌تر به‌ اين‌ ابطال‌ در ياد داشتهايم‌ توجه‌ مي‌کردم: بله‌ اين‌ مورد پرآوازه‌ يک‌ ابطال‌ است! او هم‌ مثل‌ ما وقت‌ داشت‌ که‌ ببيند که‌ کجا غلط‌ است. نيوتن‌ چنين‌ جاهايي‌ را در کار کپلر وضوحاً‌ نمي‌شناخت‌ يا مطابق‌ با آن‌ حدس‌ نزده‌ بود. او طريق‌ سير کپلر را به‌ معني‌ روش‌ غيرعلمي‌ بيکن‌ مي‌دانست، يعني‌ آنچه‌ که‌ از مقولات‌ تبليغي‌ بيکن‌ است‌ و مي‌توان‌ آن‌ را به‌ عنوان‌ نوعي‌ استقرأ تفسير کرد.
‌ ‌عضو شناخت‌ يا عضو جانِ‌ سالم‌ بدر بردن‌
کرويسر: آيا اين‌ مبالغه‌ است‌ بگوييم‌ که‌ مغز ما در حقيقت‌ بطور تجربي‌ کار مي‌کند؟ مي‌شود گمان‌ کرد که‌ ادراکهاي‌ حسي‌ صحيح‌ هستند.
پوپر: من‌ فکر مي‌کنم‌ اين‌ موضوع‌ غلط‌ است. مغز ما به‌ اين‌ معني‌ تجربي‌ نيست، بلکه‌ مغز ما دنبال‌ يافتن‌ مصالح‌ جديدي‌ مي‌گردد و اطلاعات‌ جديد را از محيط‌ مي‌مکد. مغز ما مشغول‌ اين‌ نيست‌ که‌ چه‌ مي‌کند بلکه‌ کاري‌ را انجام‌ مي‌دهد. چيزي‌ که‌ در مغز کار گذاشته‌ شده، نياز به‌کشف‌ امور جديد است. ما همگي‌ طبيعتاً‌ کاشف‌ هستيم، اما دنبال‌ اين‌ نمي‌رويم‌ که‌ چيزي‌ را کشف‌ کنيم. اين‌ يک‌ سيستم‌ مغزي‌ ساده‌ نيست، بلکه‌ عکس‌العمل‌ پيچيده‌اي‌ است.
ريدل: ما مطمئناً، طبيعتاً‌ کاشف‌ هستيم، اما به‌ نظر مي‌رسد مغز ما متخصص‌ شناخت‌شناسي‌ نشده‌ باشد، بلکه‌ براي‌ جان‌ سالم‌ بدر بردن‌ ساخته‌ شده‌ است. وقتيکه‌ من‌ قبل‌ از زمان‌ پوپر به‌ مدرسه‌ مي‌رفتم، چيزي‌ را که‌ اينجا به‌عنوان‌ آزمايش‌ تجربي‌ مطرح‌ کردم، بما به‌ عنوان‌ استقرأ ياد مي‌دادند به‌ اين‌ اميد که‌ انسان‌ بتواند براي‌ خود، به‌ طريقي‌ هميشه‌ با فراواني‌ حوادث، تصويري‌ کلي‌ بسازد. اين‌ موضوع‌ در کارهاي‌ گوته() ديده‌ شده‌ و تأثير زيادي‌ روي‌ علم‌ بيولوژي‌ داشته‌ است. درباره‌ اين‌ موضوع‌ نمي‌خواهم‌ اينجا صحبت‌ کنم، تا در چيزي‌ حق‌ داشته‌ باشيم، بلکه‌ بخاطر نگراني‌ حتمي‌اي‌ است‌ که‌ تعداد زيادي‌ از علوم‌ به‌عنوان‌ علوم‌ استقرائي‌ فهميده‌ مي‌شوند و تحت‌ شرايطي‌ ممکن‌ است، زمينه‌ خود را از دست‌ بدهند، اگر انسان‌ نفهمد. اين‌ مسئله‌ بخصوص‌ در مورد بيولوژي‌ که‌ من‌ يکي‌ از نمايندگان‌ آن‌ هستم‌ صدق‌ مي‌کند و اين‌ موضوع‌ براي‌ بيولوژي‌ بسيار مهم‌ است‌ تا بتواند زمينه‌ خود را از دست‌ ندهد، چون‌ امروزه‌ بخاطر مسائل‌ زيست‌محيطي() و مسائل‌ ديگر بسيار مهم‌ است‌ که‌ بدانند آيا بيولوژي‌ در راه‌ صحيح‌ خود قرار دارد يا خير.
پوپر: من‌ ميل‌ دارم‌ دوباره‌ بگويم: نام‌ علم‌ استقرايي‌ و استقرأ، تبليغ‌ بيکن‌ است. مسئله‌ اساسي‌ اين‌ بود که‌ او مي‌خواست‌ فرقي‌ بين‌ الهيات‌ و علم‌ استقرايي‌ بگذارد و نشان‌ دهد چيزي‌ وجود دارد که‌ روش‌ آن‌ مثل‌ الهيات‌ نيست. گفته‌ مي‌شد که‌ الهيات‌ استنتاجي() عمل‌ مي‌کند و بطور دگُم‌ پيش‌ مي‌رود. او بر عکس‌ آن، روش‌ جديدي‌ نشان‌ داد: روش‌ علوم‌ طبيعي، يعني‌ استقراي‌ بيکن. اين‌ سوءتفاهم‌ اينطور ايجاد شد که‌ خيلي‌ بد نيست، اما کمي‌ سطحي‌ است. انسان‌ مي‌تواند کمي‌ عميقتر فکر کند و بگويد که‌ پشت‌ اين‌ استقرأ چيز جالبتري‌ وجود دارد.
‌ ‌ممنوع‌ کردن‌ متافيزيک‌ خنده‌دار است‌
والنر: من‌ از شما متشکرم‌ که‌ اجازه‌ داديد درباره‌ استقرأ صحبت‌ کنم‌ و شايد بتوانيم‌ امروز آن‌ را توضيح‌ دهيم. در کشورهاي‌ آلماني‌ زبان، ادعا مي‌شود که‌ شما آقاي‌ پوپر يک‌ پوزيتيويست() هستيد (پيرو مکتب‌ تحققي)، چيزي‌ که‌ من‌ آن‌ را عجيب‌ مي‌بينم. اگر انسان‌ از خود بپرسد که‌ رابطه‌ شما با حلقه‌ وين() چيست، به‌نظر من، شما از نظر فکري‌ فاصله‌ زيادي‌ با حلقه‌ وين‌ داريد. من‌ بايد اصطلاحي‌ را اينجا مطرح‌ کنم: شما يک‌ متافيزيک() ساخته‌ايد. به‌ اين‌ ترتيب‌ شما چگونه‌ نماينده‌ حلقه‌ وين‌ هستيد؟ از طرف‌ ديگر شما از اين‌ حلقه‌ وين‌ درسها يادگرفته‌ايد. وقتي‌ فکر مي‌کنم‌ که‌ شما چه‌ چيزهايي‌ درباره‌ بحثهاي‌ عقلاني‌ مي‌گوييد، مي‌بينم‌ که‌ نظرتان‌ بکلي‌ با فلسفه‌ ايده‌آليستي‌ و سنتي‌ متفاوت‌ است، به‌ اين‌ معني‌ که‌ شما يکي‌ از مبارزين‌ حلقه‌ وين‌ بوده‌ايد و هنوز هم‌ هستيد.
چيزي‌ که‌ در کتابهاي‌ شما بوضوح‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد، رابطه‌ شما با کانت‌ است. شما خودتان‌ به‌ من‌ گفتيد که‌ پيرو کانت‌ هستيد و من‌ فکر مي‌کنم‌ هرکسي‌ در کتابهاي‌ شما، اشارات‌ و روابطي‌ از کانت‌ پيدا مي‌کند.
به‌ نظر من‌ رابطه‌ با کانت‌ اين‌ است‌ که‌ شما با توجه‌ به‌ علم، تز کانت‌ را داريد که‌ ساختمان‌ جهان، همانطوري‌ که‌ علم‌ مي‌گويد موجود نيست، بلکه‌ قابل‌ توضيح‌ است. من‌ اين‌ مسئله‌ را لُب‌ کلام‌ شما درباره‌ نظريه‌ علم‌ مي‌دانم. از طرف‌ ديگر بدون‌ شک، گفتار شما با گفتار کانت‌ تناقض‌ پيدا مي‌کند، آنجا که‌ شما از مدعاي‌ متافيزيک‌ دفاع‌ مي‌کنيد. پيرو کانت‌ اصلاً‌ خواب‌ متافيزيکي‌ را هم‌ مجاز نمي‌داند (همه‌ متافيزيک‌ مانند خواب‌ و خيال‌ است).
پوپر: شايد من‌ به‌ اندازه‌ کافي‌ توضيح‌ نداده‌ باشم‌ که‌ وظيفه‌ اصلي‌ تعيين‌ حد بين‌ علم‌ و متافيزيک‌ اين‌ است‌ که‌ متافيزيک‌ را هم‌ آزاد کند. انسان‌ بايد بتواند بگويد: اين‌ موضوع‌ جالبي‌ است، اما متاسفانه‌ موضوع‌ علمي‌ نيست، بلکه‌ موضوعي‌ متافيزيکي‌ است. شايد روزي‌ حتي‌ علمي‌ شود، اما به‌هرحال‌ هنوز علمي‌ نيست، ولي‌ مي‌توان‌ درباره‌ آن‌ صحبت‌ کرد.
خنده‌دار است‌ که‌ انسان‌ صحبت‌ کردن‌ درباره‌ چيزي‌ که‌ به‌علم‌ مربوط‌ نيست‌ را قدغن‌ کند. حلقه‌ وين‌ سعي‌ مي‌کرد چنين‌ کاري‌ کند. حلقه‌ وين‌ فهرست‌ مسائل‌ ممنوعه‌ را تهيه‌ کرد و گفت: تو فقط‌ اجازه‌ داري‌ درباره‌ علم‌ صحبت‌ کني، بقيه‌اش‌ حرف‌ پوچ‌ است. واقعيت‌ اين‌ است‌ که‌ ما درباره‌ مسائل‌ غير علمي‌ زيادي‌ صحبت‌ مي‌کنيم‌ و بايد هم‌ بتوانيم‌ صحبت‌ کنيم. فلاسفه‌ متاسفانه‌ مثلاً‌ درباره‌ خداوند در عقايد متافيزيکي‌ خود طوري‌ صحبت‌ مي‌کردند که‌ گويي‌ نه‌ تنها اين‌ موضوعها علمي‌ هستند بلکه‌ بالاتر از علم‌اند. من‌ به‌ اين‌ نظريه‌هاي‌ متافيزيکي‌ به‌عنوان‌ قبلِ‌ علمي‌ نگاه‌ مي‌کنم، که‌ به‌هرحال‌ قابل‌ آزمايش‌ نيستند و از نظر علمي‌ هم‌ قابل‌ انتقاد نيستند و به‌محض‌ اينکه‌ انسان‌ اين‌ موضوع‌ را گفت، آزاد است‌ که‌ در حوزه‌ متافيزيک، درباره‌ همه‌ چيز صحبت‌ کند. کسي‌که‌ به‌ اين‌ مسئله‌ علاقه‌ ندارد بايد کنار رود. اين‌ هم‌ حرف‌ ماست. انسان‌ نيازي‌ به‌ اعلام‌ ليست‌ مسائل‌ ممنوعه‌ ندارد.
چيزي‌ که‌ به‌ کانت‌ مربوط‌ است: به‌ نظر من‌ کانت‌ حق‌ نداشت‌ فکر کند که‌ حقايق‌ پيش‌ از تجربه() يعني‌ حقايقي‌ که‌ ما مي‌توانيم‌ به‌ آنها با تجربه‌ دست‌ پيدا کنيم، مطمئن‌ و معلوم‌ هستند. البته‌ سعي‌ مي‌کنيم‌ که‌ درباره‌ حقايق‌ پيش‌ از تجربه‌ صحبت‌ کنيم‌ و فقط‌ نمي‌دانيم‌ که‌ آيا آنها حقيقي‌ هستند يا نه. ندانستن، چيزي‌ است‌ که‌ کانت‌ به‌ آن‌ کم‌ بها داده‌ است. او فکر مي‌کرد ما بيشتر از آنچه‌ که‌ واقعاً‌ مي‌دانيم، مي‌دانيم. او کاملاً‌ حق‌ داشت‌ که‌ به‌ هندسه‌ اقليدسي() به‌عنوان‌ پيش‌ از تجربه‌ نگاه‌ کند، يعني‌ از طريق‌ تجربه‌ دريافت‌ نکرد، بلکه‌ بعنوان‌ طرحي‌ از ما نگاه‌ کرد: اما او حق‌ نداشت، آنطور که‌ ما امروزه‌ مي‌دانيم، فکر کند که‌ اينجا يک‌ مرز غير قابل‌ صعود وجود دارد. به‌ عبارت‌ ديگر: با اينکه‌ کانت‌ نماينده‌ خوب‌ سقراط() بود، اما به‌اندازه‌ کافي‌ پيرو او نبود. او به‌اندازه‌ کافي‌ ياد نگرفته‌ بود که‌ ما هيچ‌ چيز نمي‌دانيم‌ و اين‌ نکته‌ اصلي‌ است‌ که‌ مرا از کانت‌ جدا کرده‌ است. ما خيلي‌ کمتر از آنچه‌ که‌ کانت‌ فکر مي‌کرد، مي‌دانيم. (نيوتن‌ او را گمراه‌ کرد).
‌ ‌بيولوژي‌ در فلسفه؟ چرا نه!
والنر: جا دارد يک‌ سؤ‌ال‌ ديگر نيز طرح‌ شود، اما من‌ نمي‌دانم‌ که‌ آيا مي‌خواهيد به‌ آن‌ جواب‌ دهيد. بعضي‌ اوقات‌ به‌ عنوان‌ انتقاد به‌ نظر متافيزيکي‌ شما مي‌شنويم‌ که‌ شما بيشتر متوجه‌ عقل‌ سليم‌ هستيد در حاليکه‌ اين‌ مفهوم، خود ريشه‌ بيولوژيکي‌ دارد.
پوپر: اشکالي‌ ندارد (همه‌ در سالن‌ سخنراني‌ مي‌خندند). من‌ طرفدار آزادي‌ هستم. هرکس‌ بايد چيزي‌ را که‌ مفيد مي‌بيند بگويد و انتقاد نبايد در تذکرات‌ کلي‌ باشد، مثلاً‌ فکري‌ که‌ من‌ نمي‌دانم‌ باشد، شايد يک‌ راه‌ فکري‌ بيولوژيکي‌ باشد، بلکه‌ بايد واضح‌ باشد، بايد گفت: چرا قابل‌ قبول‌ نيست؟ چنين‌ انتقادهاي‌ واقعي‌ خيلي‌ کم‌ است. معمولاً‌ ما به‌ انتقادهايي‌ مثل‌ اين‌ مسئله‌ خيلي‌ دگُم‌ است . برمي‌خوريم. انسان‌ چه‌ کاري‌ مي‌تواند بکند؟ فقط‌ مي‌تواند بگويد: دوست‌ عزيز، خواهش‌ مي‌کنم‌ انتقاد کن، و او در جواب‌ مي‌گويد: من‌ که‌ انتقاد کردم، من‌ خيلي‌ دگُم‌ گفتم. اما اين‌ انتقاد نيست! يک‌ انتقاد بايد سعي‌ کند نشان‌ دهد که‌ چرا يک‌ نظريه‌ يا نظر قابل‌ قبول‌ نيست، يعني‌ محتواي‌ آن‌ قابل‌ قبول‌ نيست. انسان‌ دگُم‌ کسي‌ است‌ که‌ به‌ جزئيات‌ انتقاد توجه‌ نکند. معمولاً‌ انتقاداتي‌ که‌ انسان‌ مي‌شنود مهم‌ نيست. اين‌ مسئله‌ غم‌انگيز است. انسان‌ بايد به‌ يک‌ انتقاد جالب‌ خوش‌ آمد گويد.
‌ ‌آيا اجازه‌ داريم‌ درباره‌ انفجار اوليه‌ جهان‌
(Big Bang) صحبت‌ کنيم؟
کرويسر: براي‌ اينکه‌ اصطلاح‌ متافيزيک‌ بامحتواتر شود، نظريه‌ انفجار اوليه‌ که‌ اکنون‌ در علم‌ براي‌ عموم‌ بسيار رايج‌ است‌ در حقيقت‌ يک‌ نظريه‌ واقعي‌ نيست، بلکه‌ به‌ معناي‌ دقيق‌تر هنوز متافيزيکي‌ است.
پوپر: بلي، و در حقيقت‌ بدين‌ لحاظ‌ چون‌ ثابت‌ هابل() يک‌ متغير() است‌ و هر سال‌ متغيرتر مي‌شود.
کرويسر: من‌ ديروز تصادفاً‌ دو ساعت‌ تمام‌ با يک‌ جهانشناس‌ اطريشي‌ به‌ نام‌ آقاي‌ توماس‌گولد() در استوديو درباره‌ نظريه‌ او به‌ نام‌ حالت‌ پايدار() که‌ در مقابل‌ نظريه‌ انفجار بزرگ‌ مطرح‌ شده‌ است، صحبت‌ کردم.
به‌عقيده‌ او هر دو نظريه‌ صحيح‌ نيستند. ما بايد روي‌ اين‌ نظريه‌ها کار کنيم‌ و نظر جديدي‌ ارائه‌ دهيم. به‌معني‌ اين‌ انتقاد، همه‌ اينها دستورهاي‌ تحقيقاتي‌ متافيزيکي‌ است‌ و هنوز نظريه‌ فيزيکي‌ نيست.
اگر صحبت‌ کردن‌ درباره‌ متافيزيک‌ ممنوع‌ بود، انسان‌ مجاز نبود که‌ درباره‌ انفجار اوليه‌ فکر کند. صحيح‌ است؟
‌ ‌پوپر: تقريباً‌ همينطور است.
‌ ‌آيا متافيزيک‌ ابطال‌پذير است؟
واينگارتنر: من‌ ميل‌ دارم‌ به‌ دو نکته‌ که‌ براي‌ فلاسفه‌ طبعاً‌ بسيار جالب‌ است، اشاره‌ کنم: مسئله‌ حقيقت‌ و تعيين‌ حدود علم‌ و متافيزيک. اما در مورد مسئله‌ حقيقت: من‌ فکر مي‌کنم‌ که‌ واقعاً‌ تو (خطاب‌ به‌ پوپر) در نوشته‌هاي‌ خود براي‌ حل‌ مسئله‌ قديمي‌ متافيزيکي‌ و به‌ نظر من‌ جاوداني، دو نقطه‌ نظر کاملاً‌ جديد ارائه‌ داده‌اي‌ و اين‌ کار به‌ هيچ‌ وجه‌ آسان‌ نيست. من‌ ميل‌ دارم‌ بگويم‌ که‌ کمتر کسي‌ پيدا مي‌شود که‌ به‌ اين‌ مسائل‌ جاوداني‌ فلسفه، نقطه‌ نظرهاي‌ جديد اضافه‌ کند. يک‌ نقطه‌ نظر اين‌ بود که‌ هميشه‌ مي‌گفتي‌ در علم‌ هم‌ کافي‌ نيست‌ که‌ فقط‌ سؤ‌ال‌ کنيم‌ آيا چيزي‌ حقيقي‌ است. علم‌ علاقه‌ به‌ اين‌ موضوع‌ ندارد که‌ حقايق‌ منفرد ساده‌اي‌ را که‌ انسان‌ نمي‌تواند آنها را به‌ يک‌ رابطه‌ تبديل‌ کند، پهلوي‌ يکديگر داشته‌ باشد. ديگر اينکه‌ علم‌ علاقمند نيست‌ که‌ حقايق‌ بي‌اهميت‌ را تجربه‌ کند. براي‌ مثال‌X=X حقيقتي‌ است‌ که‌ در منطق‌ مي‌تواند بسيار جالب‌ باشد اما براي‌ علوم‌ تجربي‌ کم‌ ارزش‌ بوده‌ و مهم‌ به‌ شمار نمي‌آيد. به‌ عبارت‌ ديگر، چيزي‌ که‌ ابتکار تو بوده، مفهوم‌ محتواي‌ تجربي‌ است. چه‌ موقع‌ يک‌ گزاره‌ - گزاره‌اي‌ علمي‌ تجربي‌ - تجربي‌(empirisch) است‌ يا چه‌ موقعي‌ محتوي‌ اطلاعاتي‌ تجربي‌ داشته‌ است؟ وقتي‌ که‌ مجموعه‌اي‌ از جمله‌هاي‌ آزمايش‌ وجود داشته‌ باشد. يعني‌ جمله‌هاي‌ آزمايش‌ تجربي‌اي‌ که‌ گزاره‌ سؤ‌ال‌ متناقض‌ آن‌ مي‌شود.
اگر اين‌ مجموعه‌ تهي‌ نباشد، پس‌ نظريه‌ ابطال‌پذير مي‌شود و داراي‌ محتوي‌ است. اين‌ مسئله‌ معياري‌ است‌ براي‌ تعيين‌ حدود علم‌ و متافيزيک.
و مسئله‌ ديگري‌ که‌ به‌ نظر من‌ براي‌ مسئله‌ حقيقت‌ مهم‌ است، اين‌ بود که‌ تو سعي‌ کردي‌ جوابي‌ به‌ سؤ‌ال‌ زير بدهي: چه‌ بايد بکنيم، وقتي‌ عقيده‌ داريم‌ که‌ تمام‌ دو يا سه‌ انتخاب‌ يا فرضيه‌اي‌ که‌ داريم، احتمالاً‌ غلط‌ يا تقريباً‌ مطمئناً‌ غلط‌ است؟ آيا بطور عيني‌ امکان‌ دارد بگوييم‌ يکي‌ بهتر از ديگري‌ است؟ يعني، انسان‌ مي‌تواند يک‌ نظريه‌ روش‌شناختي() طرح‌ کند که‌ در تشخيص‌ فرضيه‌هايي‌ که‌ به‌ حقيقت‌ نزديکترند، نسبت‌ فرضيه‌هاي‌ بدتر به‌ ما کمک‌ کند تا فرضيه‌ بدتر را بکلي‌ کنار بگذاريم؟ من‌ ميل‌ ندارم‌ که‌ حالا درباره‌ نظريه‌ نزديکي‌ حقيقت‌ صحبت‌ کنم، چون‌ شايد اين‌ نظريه‌ نزديکي‌ حقيقت، از نظر منطقي‌ خيلي‌ پيچيده‌ باشد و در اين‌باره‌ بايد زياد کار بشود.
برمي‌گردم‌ به‌ معيار تعيين‌ حدود: ابطال‌پذيري‌ و محتواي‌ با ارزش‌ تجربي‌Empirisch) ) گزاره‌ها،() اساس‌ تمايز بين‌ متافيزيک‌ و علم‌ است. اين‌ تمايز با تمايزي‌ که‌ حلقه‌ وين‌ بين‌ معنا و بي‌معنايي‌ گذاشته‌ است، اختلاف‌ دارد، يعني‌ اينکه‌ گزاره‌هاي‌ متافيزيک، ارتباط‌ ديگري، با گزاره‌هاي‌ تجربي‌ دارد تا گزاره‌هاي‌ علم.
در اينجا مي‌خواهم‌ يک‌ مسئله‌ ديگر را مطرح‌ کنم: هنگام‌ مطالعه‌ نظريه‌هاي‌ متافيزيکي‌ معيني‌ در تاريخ‌ فلسفه، به‌هرحال‌ نظريه‌هايي‌ که‌ بطور خالص‌ متافيزيکي‌ بوده‌اند، به‌ چشم‌ مي‌خورند که‌ نظريه‌هاي‌ بهتر بين‌ آنها واقعاً‌ نتايج‌ تجربي‌ دارند. بطور مثال: نظريه‌ پارمنيدِس() درباره‌ وجود وجود هست ، غير وجود نيست . وقتي‌ که‌ انسان‌ به‌اجزاي‌ اين‌ نظريه‌ توجه‌ مي‌کند، مي‌بينيد که‌ چون‌ نوعي‌ همگوني‌ (همساني) جهان‌ را قبول‌ دارد که‌ بايد حرکت‌ را انکار کند وانکار حرکت‌ آنموقع‌ بسياري‌ از همعصران‌ او را برانگيخته‌ بود، آنها گفتند: اين‌ مطلب‌ نمي‌تواند صحيح‌ باشد.
بنابراين‌ من‌ فکر مي‌کنم‌ که‌ اين‌ مسئله‌ واقعاً‌ نتيجه‌اي‌ تجربي‌ دارد، حتي‌ اگر پارمنيدِس‌ سعي‌ مي‌کرد که‌ خود را از اين‌ حلقه‌ با اين‌ بهانه‌ که‌ اين‌ مسئله‌ فقط‌ در دنياي‌ پديده‌ها اينطور بود برهاند. به‌ اين‌ ترتيب‌ من‌ مي‌توانم‌ چندين‌ نظريه‌ متافيزيکي‌ را در قرون‌ وسطي‌ نام‌ ببرم‌ که‌ نتايج‌ تجربي‌ داشته‌ است. من‌ ميل‌ دارم‌ اين‌ عقيده‌ را داشته‌ باشم: نظريه‌هاي‌ متافيزيکي‌ بهتر، اگر انسان‌ آنها را عاقلانه‌ تفسير کند، شايد هم‌ گاهي‌ اگر آنها را از نظر علوم‌ جديد تفسير کند، مي‌توانند داراي‌ نتايج‌ تجربي‌ جالبي‌ باشند و بدين‌ دليل‌ قابل‌ بررسي‌ و ابطال‌پذيرند.
‌ ‌سهمي‌ در جشنواره‌ خيال‌ ()
پوپر: بلي‌ ما کاملاً‌ موافقيم. درباره‌ پارميندس‌ من‌ گفتم‌ که‌ رد تجربي‌ پارميندس، منجر به‌ اولين‌ نظريه‌ تجربي‌ ماده‌ شد، يعني‌ نظريه‌ اتم‌ها. درباره‌ اين‌ مسئله، هم‌ در نوشته‌هايم‌ و هم‌ در نوشته‌هايي‌ که‌ چاپ‌ شده‌ است، کاملاً‌ توضيح‌ داده‌ام. از استدلال‌ پارميندس‌ مي‌توان‌ استفاده‌ کرد و مي‌توان‌ نتيجه‌اي‌ را که‌ او گرفته‌ مبني‌ بر اين‌که‌ حرکت‌ وجود ندارد، رد کرد و تمام‌ استدلال‌ را مي‌توان‌ مانند يک‌ زيپ‌ باز کرد و نشان‌ داد که‌ غير وجود در معناي‌ پارميندس‌ وجود دارد و چنين‌ فضاي‌ خالي‌ وجود دارد و اين‌ فضاي‌ خالي‌ پر از اتم‌ است. اين‌ کاري‌ است‌ که‌ لوکيپ() و دموکريت‌ آشکارا کرده‌اند. من‌ هم‌ با شما موافقم‌ که‌ تحت‌ شرايطي‌ مي‌توان‌ يک‌ نظريه‌ متافيزيکي‌ را به‌ بحث‌ گذاشت‌ و آن‌ را رد کرد اما براي‌ رد چنين‌ نظريه‌اي‌ بايد از روش‌ تجربي‌ استفاده‌ کرد.
کرويسر: اينجا خط‌ فکري‌ رابط‌ است‌ که‌ انسان‌ اجازه‌ ندارد متافيزيک‌هاي‌ فرضيه‌هاي‌ پيشين‌ و نظريه‌ها را بعنوان‌ آشغال() از حاشيه‌ علم‌ بدوراندازد، بلکه‌ آنها بايد به‌ ما نشان‌ دهند که‌ فرضيه‌ها اگر هم‌ هنوز، از نوع‌ متافيزيکي‌ هستند، چه‌ ارزشي‌ براي‌ علم‌ مي‌توانند داشته‌ باشند.
پوپر: ايده‌ها با ارزش‌ترين‌ چيزي‌ هستند که‌ انسان‌ دارد. ما هرگز به‌ اندازه‌ کافي‌ ايده‌ نداريم. فقر ايده‌ چيزي‌ است‌ که‌ ما را رنج‌ مي‌دهد. ايده‌ها گنجينه‌ ارزشمندي‌ هستند و بدين‌جهت‌ بايد با احترام‌ با متافيزيک‌ رفتار کرده‌ و درباره‌ آن‌ بحث‌ کرد. شايد چيزي‌ از انديشه‌ شما تراوش‌ کند. البته‌ مسئله‌ اين‌ است: اولاً‌ ما ايده‌ کمي‌ داريم‌ و ثانياً‌ در بحث‌ درباره‌ آنها معمولاً‌ حاصل‌ و نتيجه‌ اندک‌ است، زيرا انديشه‌ براي‌ نقد انديشه‌ نيز اندک‌ است. انتقاد، خود هميشه‌ نياز به‌ انديشه‌هاي‌ نقدي‌ جديد دارد.
کرويسر: به‌ اين‌ معنا مي‌توانيم‌ نام‌ سمينار خود را جشن‌ فانتازي‌ بگذاريم، چون‌ هفته‌ جشنهاي‌ وين‌ در پيش‌ است. من‌ از همه‌ متشکرم.
‌ ‌زندگينامه‌ مختصر شرکت‌کنندگان‌ در اين‌ سمينار
-- کارل‌ پوپر: وي‌ در سال‌ 1902 ميلادي‌ در شهر وين‌ متولد شد، مدتها استاد کرسي‌ منطق‌ و آموزش‌ روش‌هاي‌ علمي‌ در دانشگاه‌ لندن‌ بود. او عضو انجمن‌هاي‌ رويال‌ سوسايتي‌Royal Society) )، انستيتو فرانسه، آکادمي‌ ليناي‌ (Linzei) و تعداد بسياري‌ ديگر بود. او در سال‌ 1994 ميلادي‌ بدرود حيات‌ گفت.
-- فرانس‌ کرويسر: در سال‌ 1929 ميلادي‌ در شهر وين‌ متولد شد، تا سال‌ 1966 مدير روزنامه‌ کارگران‌ و از سال‌ 1974 تا 1978 رئيس‌ برنامه‌ دوم‌ تلويزيون‌ بود، از سال‌ 1986 تا 1987 وزير بهداشت‌ و محيط‌ زيست‌ بود.
-- روپرت‌ ريدل: او در سال‌ 1925 در شهر وين‌ بدنيا آمد و در رشته‌ پزشکي، انسانشناسي‌ و بيولوژي‌ تحصيل‌ کرد. او از سال‌ 1960 تا 1965 استاد کرسي‌ حيوانشناسي‌ دانشگاه‌ وين‌ و از سال‌ 1965 تا 1971 استاد دانشگاه‌ کاروليناي‌ شمالي‌(North Carolina) و از سال‌ 1971 به‌ بعد دوباره‌ استاد دانشگاه‌ وين‌ بود.
-- پاول‌ واينگارتنر: در سال‌ 1931 در شهر اينسبرورک‌(Innsbruck) کشور اطريش‌ بدنيا آمد و در رشته‌هاي‌ فلسفه‌ و فيزيک، رياضيات، روانشناسي، تعليم‌ و تربيت‌ تحصيل‌ کرد و از سال‌ 1971 استاد فلسفه‌ دانشگاه‌ زالسبورگ‌ (Salzburg) مي‌باشد.
-- رمان‌ سکسل: در سال‌ 1929 در شهر وين‌ بدنيا آمد و در رشته‌ فيزيک‌ تحصيل‌ کرد و بين‌ سالهاي‌ 1963 و 1968 استاد دانشگاه‌هاي‌ پرينستون‌(Prinston) و دانشگاه‌هاي‌ ديگر آمريکا بود. از سال‌ 1969 استاد دانشگاه‌ وين‌ مي‌باشد.
-- فريدريخ‌ والنر: درسال‌ 1945 بدنيا آمد (واتين‌(Weiten) در رشته‌هاي‌ فلسفه، روانشناسي، زبان‌ آلماني، تعليم‌ و تربيت‌ تحصيل‌ کرد. از سال‌ 1981 استاد کرسي‌ اصول‌ علم‌ دانشگاه‌ گيسن‌(Giessen) مي‌باشد.

‌علم‌ حضوري‌ و حصولي‌ اشاره‌ علم‌ حضوري‌ بنيادي‌ترين‌ موضوع‌ در فلسفه‌ معرفت‌ و سنگ‌ بناي‌ مابعدالطبيعة‌ متعالي‌ است. اولين‌ تقسيم‌ علم‌ آن‌ بود كه‌ ي ...

مجله «گرين ديلي» در مقاله اي با ارائه گزينه هايي به بررسي ۵ فرضيه اي پرداخته است که هر يک از آنها مي توانند علت پايان دنيا باشند. ● ماشينها و هوش مصنو ...

● نظريه انفجار بزرگ در حال حاضر تنها توضيح ارائه شده درباره منشأ جهان مي باشد که بطور گسترده پذيرفته شده است. انفجار بزرگ ، بسيار پر انرژي و پر حرارات ...

اغلب مشاهده شده که نيروي الکترومغناطيسي باعث ايجادساختار(منظم)شده يعني اتمهاوملکولهاوجامدات کريستالي راتثبيت مي نمايد. درحقيقت نتايج (اثرات)نيروي مغنا ...

رسانايي خاصيتي از مواد است که باعث انتقال انرژي الکتريکي در آنها مي شود. اين خاصيت در مواد مختلف، يکسان نيست. طلا و نقره رسانا هاي خيلي خوبي هستند در ...

● مقدمه اين يک جمله معروف است که مي گويد ‹‹کيفيت جذب کننده مشتري است و اختراع متمايز کننده شما در يک جامعه رقابتي مي باشد.›› شش سيگما يک متدولوژي ساخت ...

دانلود نسخه PDF - علم‌ و فرضيه