up
Search      menu
مذهب و عرفان :: مقاله زوال باطل و بقاي حق PDF
QR code - زوال باطل و بقاي حق

زوال باطل و بقاي حق

ملاک تمييز حق و باطل از ديدگاه قرآن کريم

از نظر قرآن، انسان به طور طبيعي و فطري حق طلب است و گرايش به حق دارد، زيرا کمال گرايي و نقص گريزي در انسان، فطري و طبيعي است و از آنجايي که کمال تنها در حق يافت مي شود و باطل چيزي جز نقص نيست، او به حق گرايش داشته و از باطل گريزان است.
بنابر اين انسان، با توجه به ماهيت و ساختار فطري اش بايد جوياي حق و پيرو حقيقت باشد، راه درست را برگزيده و هميشه با حقيقت همراه و همدم باشد. و بنا بر مسئوليت و هدفي که از خلقت، برايش تعريف شده بايد در درون و برون نفس خويش با تمسک به حق و مصاديق تعريف شده آن با باطل در پيکار و نبرد باشد.
اکنون اين پرسش مطرح مي شود که چگونه حق را بشناسد و معيار تشخيص حق و باطل چيست؟
و اصولاً آيا مي توان گفت: که در اين دنيا معيار مشخصي براي شناخت حق و باطل از همديگر وجود دارد؟
در اين نوشتار سعي بر آن است که به کمک آيات قران پس از روشن شدن معنا و مفهوم لغوي حق و باطل از ديدگاه علماي لغت و نظريات مفسرين در تفسير اين آيات معيارهاي لازم و دقيق قرآني براي شناسايي حق و باطل تبيين و مشخص گردند، و انسان مسلمان دريابد که حق چيست؟ و قرآن کتاب آسماني اسلام چگونه حق و باطل را معرفي و تبيين مي کند؟ و چه معيارهاي دقيقي را براي تمييز آن دو از همديگر در اختيار انسان قرار مي دهد؟
●مقدمه
نخستين پرسشي که از سوي حق جويان مطرح مي شود، اين است که چگونه حق را از باطل بشناسيم؟ زيرا جهان آميزه اي از حق و باطل است و باطل به سبب فريبکاري و نيرنگ بازي همواره خود را حق مطلق و محض نشان مي دهد و در اين دغلکاري، کاسه اي از آش داغتر و کاتوليک تر از پاپ مي باشد. از اينرو مردم در شناخت حق و باطل در حيرت مي مانند.
در حاليکه، حق عبارت است از آنچه ثابت و پايدار است و باطل عبارت است از آنچه متغير و ناپايدار است. خداوند متعال، قرآن کريم، وحي الهي و تعاليم اسلام و پاره اي از موارد ديگر را از مصاديق حق بيان کرده است و مصاديق باطل را که نقطه مقابل حق است، مواردي همچون شرک، کفر، ضلالت، ظلم و گناه، شيطان وسوسه هاي شيطاني، برشمرده است.
قرآن کريم، کلمه حق را در مقابل باطل و ضلال بکار برده است، همچنين حق را به آب و باطل را به کف روي آب تشبيه کرده است. در قرآن کريم، آنجا که صحبت از حق و باطل مي شود حق را از خداوند ولي باطل را به اذن او مي داند. وجود باطل از سويي نتيجه قهري نقص و محدوديت موجودات است و از سوي ديگر آميخته بودن آن با حق، ابزار تحقق يکي از بزرگترين سنن الهي يعني ابتلا و آزمايش انسان به شمار مي رود.
پس ضرورت دارد براي شناخت حق و باطل به سراغ مکتبي برويم که خودش براساس حق و حقيقت استوار شده است. و به استناد تمامي شواهد عقلي و نقلي تنها وسيله تضميني و مطمئن براي شناخت حقّ و راهيابي به سوي آن همان قرآن (وحي آسماني) و به تبع آن تعاليم تعالي بخش اسلام است.
زيرا با مطالعه و تدبر در آيات قرآني درمي يابيم که بنيان مکتب اسلام از چنين ويژگي برخوردار است و يکي از رموز جاودانگي و زوال ناپذيري آيات قرآني استواري آنها براساس حق مي باشد. چنانچه در آيه ۱۸ سوره انبياء در اين ارتباط چنين آمده: َبلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَي الْبَاطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ وَلَکُمْ الْوَيْلُ مِمَّا تَصِفُونَ .
ترجمه: بلکه حق را بر باطل فرو مي افکنيم، پس آن را در هم مي شکند، و بناگاه آن نابود مي گردد. واي بر شما از آنچه وصف مي کنيد.
« بلکه حق را بر باطل فرو مي افکنيم» يعني: قطعا آنچه گفتند، دروغ و بي اساس است، ما نه اهل بازي هستيم و نه اهل سرگرمي و به تعبيري شأن و وصف و سنت ما اين است که حق را بر باطل فرو مي کوبيم«پس آنرا درهم مي شکند» و سرکوب مي کند.
اصل دمغ: شکستن و شکافتن سر است تا آنجا که شکاف به دماغ برسد، که اين ضربه کشنده اي است.
به قولي: مراد از حق: حجت، و مراد از باطل، ياوه ها و شبهه هايشان است که حق بر آنها فرود مي آيد و آنها را نابود مي کند «پس ناگهان باطل نابود مي شود». (مخلص، عبدالرؤؤف، ۱۳۸۵ ش، ج۴، صص ۱۵ ۱۶)
در اين آيه خداوند متعال به غلبه ي حق برباطل و زوال پذيري باطل اشاره مي کند.
خداوند متعال در جاي جاي قرآن مطالبي را در ارتباط با حق و باطل مطرح کرده که فرع بر شناخت «حق و باطل» مي باشد؛ به تعبير ديگر، بيانات قرآن تنها در صورتي قابل توضيح است که به اين مبنا قايل باشيم که مصاديق مهمي از حق در دنيا قابل تشخيص اند؛ و معيارهاي شناخت آنها توسط خداوند متعال بوسيله ي پيامبرانش بيان گرديده است.
آنچه در اين مقاله مورد بررسي قرار گرفته، ماهيت و ويژگي هاي حق و باطل، معيار حق و باطل، وسايل تشخيص حق از باطل از ديدگاه آموزه هاي تعاليم قرآن است.
● واژه شناسي حق و باطل
الف) معناي لغوي حق
ابن منظور معناي لغوي حق را چنين بيان کرده است: حق نقيض باطل است. وَحَقَّ الْأمْرُ: آن کار محقق و ثابت شد، يا به گفته ي ازهري: واجب گرديد. (ابن منظور، ۱۳۸۵ش، ۱۱ ۳۳۲ )
در قرآن هم «حَقَّ» به معناي «ثابت گرديد» آمده است:
&#۶۱۴۷۲;قَالَ الَّذِينَ حَقَّ عَلَيْهِمْ الْقَوْلُ رَبَّنَا هَؤُلاءِ الَّذِينَ أَغْوَيْنَا أَغْوَيْنَاهُمْ کَمَا غَوَيْنَا تَبَرَّأْنَا إِلَيْکَ مَا کَانُوا إِيَّانَا يَعْبُدُونَ (سورة قصص، آية ۶۳)
يعني: کساني که فرمان عذاب در بارة آنها مسلم و ثابت شده بود، گفتند...
در آيه زير هم «حَقَّتْ» به معناي «لازم و ثابت گرديد» آمده است. وَسِيقَ الَّذِينَ کَفَرُوا إِلَي جَهَنَّمَ زُمَراً حَتَّي إِذَا جَاءُوهَا فُتِحَتْ أَبْوَابُهَا وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا أَلَمْ يَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ يَتْلُونَ عَلَيْکُمْ آيَاتِ رَبِّکُمْ وَيُنْذِرُونَکُمْ لِقَاءَ يَوْمِکُمْ هَذَا قَالُوا بَلَي وَلَکِنْ حَقَّتْ کَلِمَةُ الْعَذَابِ عَلَي الْکَافِرِينَ: (سورة زمر، آية ۷۱)
و اما فرمان عذاب بر کافران لازم و ثابت شده است.
و«اسْتَحَقَّ الشَّيْءَ». يعني: فلان چيز را مستحق شد، در همين معنا در قرآن چنين آمده است: فَإِنْ عُثِرَ عَلَي أَنَّهُمَا اسْتَحَقَّا إِثْماً فَآخَرَانِ يَقُومَانِ مَقَامَهُمَا مِنْ الَّذِينَ اسْتَحَقَّ عَلَيْهِمْ الأَوْلَيَانِ فَيُقْسِمَانِ بِاللَّهِ لَشَهَادَتُنَا أَحَقُّ مِنْ شَهَادَتِهِمَا وَمَا اعْتَدَيْنَا إِنَّا إِذاً لَمِنْ الظَّالِمِينَ. (سورة مائده، آية ۱۰۷)
يعني: «اگر معلوم شد که آن دو نفر (به علت خيانت) گناه را بر خود ثابت کرده اند».
در «اَلْمُعْجَمُ الْوَسِيط» نيزچنين آمده است: «حَقَّ الْأَمْرُ يَحِقُّ حَقاً». يعني: فلان مسئله صحت يافت، ثابت شد و راست از آب درآمد.
و «تَحَقَّقَ الْأَمْرُ». يعني: فلان قضيه صحت يافت و عملاً رخ داد. و «حَقَّقَّ الْأَمْرَ». يعني: فلان مسئله را اثبات کرد و راستي آن را نشان داد.( احمدبن فارس، ۱۴۰۴ ه. ق، ۱ ۱۸۷).
اصل واحد در ماده «حق» ثبوت و پابرجايي همراه با مطابق واقع بودن است، اين قيد در مفهوم تمامي مصاديق آن در نظر گرفته شده است. (مصطفوي، ۱۳۶۰ش، ج ۲، ص ۲۶۲)
سپس اين واژه بر هر امرثابتي که انکارنمي شود اطلاق گرديده. (از باب اطلاق مصدر و اراده اسم فاعل از آن) (ابن عاشور، ۱۹۸۴ م، ج ۶، ص ۱۶۶)
حق به معناي ثبوت و واقعيت داشتن است ودرکلام خداوند متعال در مقابل باطل و ضلال استعمال مي شود، زيرا باطل آن چيزي است که براي آن ثبوت و واقعيت نباشد و ضلال عبارت است از انحراف و خروج از برنامه حق و راه صحيح. (مصطفوي، ۱۳۸۰ش، ج ۱، ص ۳۵۸)
با توجه به مطالب فوق معلوم مي گردد که مفهوم لغوي «حق» بر ثبوت لزوم و صحت استوار است. بنابراين، مي توان گفت که «حق» يعني: ثابت، لازم و صحيح.
ب ) معناي لغوي باطل:
در لسان العرب آمده است که «بَطَلَ الشَّيْءُ»: بيهوده از بين رفت و تباه شد، باطل نقيض حق و جمع آن «اباطيل» است. (ابن منظور، ۱۳۸۵ش، ۱۳ ۵۹)
در «المعجم الوسيط» همچنين آمده است: بَطَلَ الشَّيْءُ: تباه گرديد و حکم آن ساقط شد. «أَبْطَلَ الشَّيْءَ»: نادرستي فلان چيز را نشان داد و آن را باطل کرد. (احمدبن فارس، ۱۴۰۴ ه. ق، ۱ ۶۰)
در کتاب «مفردات غريب القرآن» هم در اين باره چنين آمده است: باطل، نقيض حق، و عبارت است از مسئلهاي که وقتي به جستجوي آن ميپردازيم، ثابت نشود، (راغب اصفهاني، ۱۴۱۲ ه.ق، ص ۵۰)
«باطل»که نقطه برابر «حق» است چيزي است که نه ثباتي دارد ونه واقعيتي. (مصطفوي، ۱۳۶۰ش، ج ۱، ص ۲۹۰)
اگر به شخص شجاع و قهرمان «بطل» گفته مي شود به خاطر آن است که مخالفان خود را باطل مي کند يا به تعبيري از بين مي برد.(احمدبن فارس، ۱۴۰۴ق، ج ۱، ص ۲۵۸)
شايد نيز به اين اعتبار که عنوان شجاع براي او و نيز قدرت و نيروي او از ثبات و بقا برخوردارنيست. (مصطفوي، ۱۳۶۰ش، ج ۱، ص ۲۹۰)
واژه ي «ابطال» به معناي فاسدکردن و از بين بردن چيزي است، خواه آن چيزحق باشد ويا باطل. و هر دو مورد درباره ي ابطال در قرآن کريم آمده است؛
خداوند مي فرمايد: «...و خسر هنالک المبطلون». (غافر، ۷۸)
... آنجاست که باطل کاران زيان مي کنند.
همچنين درباره ي ابطال باطل مي فرمايد: «ليحقّ الحقّ و يبطل الباطل...». (الانفال، ۸)
تا حق را ثابت و باطل را نابود گرداند.....(راغب اصفهاني، ۱۴۱۲ ه.ق، ص ۱۳۰)
نقطه برابرابطال، احقاق است. (مصطفوي، ۱۳۶۰ش، ج ۱، ص ۲۹۰)
ميان حق و باطل واسطه اي وجود ندارد؛هرچه حق نبود، باطل است. (قرائتي، ۱۳۸۳ش، ج ۵، ص ۲۰۸)
و نهايتا خداوند در قرآن ميفرمايد:
ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِيُّ الْکَبِيرُ ( سورة لقمان، ۳۰)
ترجمه: اين [ها همه ] دليل آن است که خدا خود حق است و غير از او هر چه را که مي خوانند باطل است، و خدا همان بلندمرتبه بزرگ است.
پس مقصود از حق در آموزه هاي قرآني هرگونه باور يا کاري است که از ديدگاه دين ثابت و صحيح و ماندگاري يا انجام آن واجب باشد. و مقصود از باطل هم نقيض حق در معنا ياد شده است، يعني: باور يا عملي که به لحاظ ديني فاقد سند و ارزش بوده، از ويژگي حقانيت بي بهره است، و ترک و از ميان برداشتن آن لازم است. بر اين اساس معناي حق دستورات خدا و معناي باطل نواهي او خواهد بود.
● تعريف اصطلاحي حق و باطل:
آنچه که از بررسي کتب فقهي مي توان استنباط کرد، اين است که فقها براي «حق» تعريف اصطلاحي ارائه نکرده اند، گويا آنان به معناي لغوي اين واژه اکتفا کرده اند، و بر اساس همان معنا آن را در مباحث فقهي خود بر گزاره هاي صحيح ديني و واجبات شرعي اطلاق کرده اند. به همين ترتيب، «باطل» را بر اموري که به لحاظ شرعي نادرست اند و منشأ و مبناي امور صحيح شرعي نيستند، اطلاق کرده اند.
استاد قرضاوي انديشمند معاصر حق و باطل را چنين تعريف مي کند:
«حق – همانطور که فطرت پاک انسان مي گويد – عبارت است از آنچه ثابت و پايدار است، و باطل عبارت است از آنچه که متغيّر و نا استوار است. بنا بر اين، هر آنچه همراه با ثبات و پايداري است، حق است، و هر آنچه خصوصيتش پراکنده شدن و نابود شدن است، باطل است. (قرضاوي، ۱۳۶۰ش، صص ۱۴، ۱۵).
● فلسفه امتزاج حق و باطل در دنيا
ظرف دنيا، ظرفي است که حق و باطل در آن مختلط و در هم آميخته است و امکان ظهور حق محض با همه آثار و خواصش جداي از باطل وجود ندارد، از اين رو هيچ حقي جلوه نمي کند مگر آنکه با باطلي درآميخته شود و لبس و شکي در آن راه يابد. آيه شريفه: وَلَوْ جَعَلْنَاهُ مَلَکاً لَجَعَلْنَاهُ رَجُلاً وَلَلَبَسْنَا عَلَيْهِمْ مَا يَلْبِسُونَ (الانعام، ۹)
ترجمه: و اگر او را فرشته اي قرار مي داديم، حتماً وي را [به صورت ] مردي در مي آورديم، و امر را هم چنان بر آنان مشتبه مي ساختيم.
نيز شاهد بر آن است. (طباطبايي، ۱۴۱۷ق، ج ۱۲، ص ۹۹)
حيات اخروي را حق و زندگي دنيا با همه زرق و برقش که انسان ها آنها را مال خود مي پندارند و به طلب آن مي دوند که يا مال است و يا جاه و يا امثال آن باطل دانسته است. خداوند ذات متعالي خود را حق و ساير اسبابي که انسان ها فريب آن را مي خورند و به جاي تمايل به خدا به آنها ميل پيدا مي کنند، باطل خوانده است. (طباطبايي، ۱۴۱۷ق، ج ۱۴، ص ۲۶۲)
به طورکلي حق که خلاف باطل است، شامل همه خيرات و آنچه انجام دادنش لازم است مي شود؛ به بياني ديگر حق عبارت است از اداي طاعات ترک محرمات. (زحيلي، ۱۴۱۸ق، ج ۳۰، ص ۳۹۴)
به گفته ي فخرالدين رازي لفظ «حق»، اگر بر ذات چيزي اطلاق شود منظورآن است که آن ذات به خودي خود موجودي حقيقي است. مصداق حقيقي آن ذات باري تعالي است؛ چرا که، زوال و عدم در وي راه ندارد. به گفته لبيد «الا کل شئ ما خلا الله باطل». اگر «حق» بر اعتقادي اطلاق شود مراد آن است که آن اعتقاد درست و مطابق با واقع است و اگر لفظ «حق» بر قول و خبر اطلاق شود به اين معناست که آن خبر صدق و مطابق با واقع است. (رازي، ۱۴۲۰ق، ج ۱، صص ۱۱۹ ۱۲۰)
وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً (سوره الاسراء)
ترجمه: و بگو: «حق آمد و باطل نابود شد. آري، باطل همواره نابودشدني است.
«و بگو: حق آمد» يعني: آنچه که خداوند به پيامبرش از ظهور و پيروزي اسلام وعده داده بود، تحقق يافت « و باطل نابود شد» يعني: شرک از ميان برافتاد و مضمحل شد «هرآينه باطل همواره نابودشدني است» زيرا باطل در ماهيت و جوهره عناصر خود از مايه هاي بقا برخوردار نيست بلکه حيات موقت خويش را از عوامل خارجي و تکيه گاههاي غيرطبيعي استمداد مي کند پس چون اين تکيه گاهها سست شوند، باطل نيز فرومي پاشد؛ اما حق عناصر وجودي خويش را از ذات و ماهيت خود بر مي گيرد. بخاري و مسلم از ابن مسعود روايت کرده اند که فرمود: «رسول خدا (ص) در روز فتح مکه در حالي وارد آن شدند که بر گرداگرد خانه کعبه ۳۶۰ بت نصب شده بود پس با چوبي که در دست داشتند برآن بتان مي کوبيدند و اين آيه را مي خواندند: وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً. (مخلص، عبدالرؤوف، ۱۳۸۵ ش، ج۳ ص۴۳۸)
سيد قطب در تفسير اين آيه حق مطلب را چه زيبا ادا مي کند، آنگاه که مي فرمايد: با اين سلطه و قدرتي که از خدا دريافت مي شود، آن حق را با قوت و صدق و ثباتي که دارد، و از ميان رفتن و دورگرديدن و بر باد فنا رفتن باطل را اعلان کن. چه سرشت صدق و صداقت اين است که زنده و ثابت جاي بماند، و سرشت باطل اين استکه پنهان گردد و از ميان رود.
« إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقًا ».
قطعاً باطل از ميان رفتني و نابودشدني است.
اين يک حقيقت خدائي است و آن را با تأکيد بيان و مقرر مي دارد. باطل زوال مي پذيرد و نابود مي گردد، هرچندکه در نگاه اول به نظر رسد که دولت و قدرت و برو و بيائي دارد. باطل مي آماسد و بالا مي پرد و مي جهد و باد به غبغب مي اندازد، و چون پوچ است بر حقيقتي تکيه و اعتماد ندارد. بدين خاطر تلاش مي کند در جلو ديدگان مردمان خود را بيارايد و ديگران را گول بزند و آنگونه که هست ننمايد. بلکه بزرگ و سترگ و ستبر و پايدار جلوه گر شود. ولي خشک و پرپر است و هرچه زودتر آتش ميگيرد، بسان گياه خشک و پرپري که فوراً آتش مي گيرد و شعله ها به فضا خيز مي دارند و تنوره مي کشند و پس از اندکي فروکش مي کنند و به تندي آتش خاموش مي گردد و به خاکستر تبديل مي شود. در صورتيکه اخگرهاي تافته گرم مي مانند و گرم مي کنند و سود مي رسانند و جاي مي مانند.
باطل خس و خاشاک روي آب است. اندکي بر سطح آب مي ماند، ولي هرچه زودتر بيهوده مي رود و آنچه مي ماند آب است.
« إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقًا»
قطعا باطل از ميان رفتني و نابودشدني است.
باطل پوچ است و ماندگار و پايدار نمي ماند، چون عناصر بقا در آن نيست. حيات موقت خود را از عوامل خارجي مي گيرد و تکيه گاههاي غيرطبيعي دارد. هروقت اين عوامل خارجي خلل پذيرفتند، و اين تکيه گاههاي غيرطبيعي پوسيده و سست گرديدند، باطل فرومي افتد و پرت مي گردد. امّا حق از ذات خود عناصر وجود خويش را تکيه و تأمين مي کند. گاهي هواها و هوسها و ظروف و شرائط و سلطه ها و قدرتها بر ضد او مي ايستند و به پيکارش برمي خيزند... وليکن ايستادگي و پايداري و اطمينان به خويشتن حق، نتيجه و فرجام رزم و نبرد را بهره او مي سازد و بقا و ماندگاري را بپاي او تضمين مي کند. چراکه حق از سوي خدائي استکه «حق» را جزو اسبهاي خود کرده است و او زنده باقي پايداري است که زوال نمي پذيرد.
« إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقًا »
قطعاً باطل از ميان رفتني و نابودشدني است.
در فراسوي باطل شيطان است. در پشت سر باطل سلطه و قدرت زورمداران و قلدران است. وليکن وعده خدا راستترين وعده ها است، و سلطه و قدرت خدا نيرومندترين و تواناترين سلطه ها و قدرتها است. هيچ مؤمني نيستکه مزه ايمان را چشيده باشد، مگر اينکه همراه با آن مزه شيريني وعده خدا را چشيده است، و صدق عهد و پيمان خدا را ديده است. آخر چه کسي از خدا بهتر به عهد خود وفا مي کند؟ و آخر چه کسي است که از خدا راستگوتر در سخن خود باشد؟ (سيدقطب، ۱۹۸۹م، ج ۴، ص ۲۲۴۷)
طبرسي ذيل اين آيه چنين مي گويد: و بگو: حق آمد و باطل نابود شد. آري، باطل همواره نابودشدني است؛ مصاديق حق را دين اسلام، توحيد و عبادت الهي و نيز قرآن کريم و مصاديق باطل را شرک، پرستش بت ها و شيطان ذکر کرده است. (طبرسي، ۱۳۷۲ش، ج ۶، ص ۶۷۱)
به طورکلي حق که خلاف باطل است، شامل همه خيرات و آنچه انجام دادنش لازم است مي شود؛ به بياني ديگر حق عبارت است از اداء طاعات ترک محرمات. (زحيلي، ۱۴۱۸ق، ج ۳۰، ص ۳۹۴)
زمخشري همه خيرات را از توحيد خداوند و اطاعت او گرفته تا تبعيت از کتب رسولان الهي و نيز زهد در دنيا و رغبت در آخرت را از مصاديق حق مي داند. (زمخشري، ۱۴۰۷ق، ج ۴، ص ۷۹۴)
● روش قرآن در شناساندن حق و باطل
يکي از راه هاي شناخت هرچيزي آگاهي و اطلاع بر ويژگي هاي چيز است. از اين رو قاعده مهم منطقي و فلسفي شکل گرفته، که مکرراً از بزرگان شنيده شده که: «تعرف الأشياء بأضدادها» چيزها به ضد آن شناخته مي شود».
البته نبايد فراموش کرد که غرض از ضد در اينجا هر نوع تقابل منطقي در ميان دو چيز است خواه اين تقابل منطقي به شکل ضدان منطقي باشد و يا به شکل نقيضان منطقي تحقق يابد. حق و باطل چون، داراي تقابل نقيضان هستند مي توان از هر يک به شناخت ديگري دست يافت. از اين رو قرآن افزون بر تبيين خصوصيات حق براي تشخيص آن از باطل، به ويژگي هاي باطل نيز اشاره مي کند تا از اين طريق حق به خوبي شناخته شود.
در صورت فهم عميق و تدبر دقيق به آموزه هاي قرآن به روشني ديده مي شود که بخش عمده اي از راه هاي شناخت حق از باطل به معرفي باطل و آثار آن تعلق گرفته است. بلکه حتي در مواردي که قرآن به تبيين ويژگي هاي حق و آثار آن مي پردازد، در همان جا ويژگي ها و آثار نقيض آن يعني باطل را بيان مي کند. به عنوان نمونه هنگامي که به خصوصيت پايداري در مسير حق مي پردازد، در همان جا به ناپايداري باطل نيز اشاره مي کند و يا هنگامي که از آثار مثبت و فوايد حق سخن به ميان مي آورد، از زيان و خسراني که باطل با خود به همراه دارد نيز سخن مي گويد. پس به اين ترتيب با بهره گيري از روش شناخت متقابلان از طريق بيان خصوصيات و ويژگي هاي يکديگر به انسان کمک مي کند تا به آساني حق را بشناسد و به سبب آثار و پيامدهاي مثبت و خوب آن، رهرو آن باشد و در مقابل، با شناخت آثار و پيامدهاي زيانبار و منفي باطل، ا ز باطل گريزان شده و به آن گرايش و علاقه پيدا نکند.
مثال ديگري که به گفته مفسران بيانگر حق و باطل است، مثال تشبيه حق به درختي است، که ريشه دار و بارور و مثال باطل به بوته اي خبيث، بي ريشه، بي دوام و بي خاصيت است:
أَلَمْ تَرَي کَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَيِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ (۲۴) تُؤْتِي أُکُلَهَا کُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا وَيَضْرِبُ اللَّهُ الأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَکَّرُونَ (۲۵) وَمَثَلُ کَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الأَرْضِ مَا لَهَا مِنْ قَرَارٍ (ابراهيم ۲۴ إلي ۲۶)
ترجمه: آيا نديدي خدا چگونه مَثَل زده: سخني پاک که مانند درختي پاک است که ريشه اش استوار و شاخه اش در آسمان است؟ (۲۴)
ميوه اش را هر دم به اذن پروردگارش مي دهد. و خدا مَثَلها را براي مردم مي زند، شايد که آنان پند گيرند. (۲۵)
و مَثَلِ سخني ناپاک چون درختي ناپاک است که از روي زمين کنده شده و قراري ندارد. (۲۶)
شهيد سيد قطب در ذيل تفسير اين آيه چه زيبا بيان کرده است آنگاه که مي گويد:
سخن خوب و پاک سخن حق و درست بسان درخت خوب و پاک است. تنه آن استوار و بلند است و به ثمر نشسته است... استوار و برجا است و طوفانها و گردبادها آن را از ريشه نمي کنند، و بادهاي باطل آن را بازيچه دست خود قرار نمي دهند، و کلنگ هاي طغيان و سرکشي بر آن توانائي و زور ندارد، هرچند برخي ها در بعضي از اوقات گمان برند که اين درخت در معرض خطر ريشه کننده و نابودکننده اي قرارگرفته است. ولي اين درخت بلندبالا و برافراشته مي ماند، و از بالا بالاها شر و ظلم و طغيان مي نگرد، هرچند در برخي از اوقات به نظر بعضي ها چنين آيد که شر به مزاحمت آن در فضا مي رود و ساقه تنومند آن را سرنگون مي سازد. امّا چنين نيست. اين درخت به بار نشسته است و ثمره آن هميشگي است وگسيخته نمي گردد. زيرا دانه ها و هسته هاي آن در درونهاي مردمان زيادي لحظه به لحظه مي رويد و جوانه مي زند...ولي سخن بد و ناپاک سخن پوچ و باطل بسان درخت بد و ناپاک است. چه بسا به جنب و جوش و رشد و نمو بپردازد و بالاتر و بالاتر رود و سر درهم تند و پر شاخ و برگ شود، و به گمان بعضي ها چنين رسد که اين درخت بد و ناپاک ستبرتر و نيرومندتر از درخت بد و ناپاک باشد. وليکن اين درخت بد و ناپاک پفيده و سرسبز مي ماند، و ريشه هاي آن در خاک است و نزديک به سطح زمين، بدانگونه که انگار برکنده شده است و بر روي زمين افکنده شده است... مدت زمان چنداني نمي گذرد از سطح زمين برکنده مي شود، و بر جاي خود ماندگار و برقرار نمي ماند و بازيچه دست گردبادها و طوفانها مي گردد.
هم اين و هم آن، تنها ضرب المثلي نيست که زده شود. و تنها مثالي براي دلداري و دل دادن به خوبان و پاکان نيست. بلکه در زندگي واقعيت دارد، هرچند که تحقق پيداکردن آن در برخي از اوقات به کندي صورت گيرد. خير و خوبي اصيل نمي ميرد و پژمرده نمي شود، هر اندازه هم شر و بدي براي آن مزاحمت توليد کند و سر راه را بر او بگيرد... شر و بدي هم زنده نمي ماند مگر بدان اندازه که اندک خير و خوبي آميزه آن نابود شود و از ميان رود کمتر شر و بدي سره و خالص يافته مي شود &nda

عامل آن فيتوپلاسما است وناقل آن پسيل گلابي مي باشد. علائم به دو صورت است : زوال تدريجي زوال سريع ▪ کنترل: براي معالجه درختان از تتراسايکلين به ميزان۱۰ ...

مد و مدگرايي يکي از مسائل مهم و روز جامعه است. اين موضوع از جنبه هاي گوناگون اعتقادي، اجتماعي، سياسي، فرهنگي و رواني بررسي و ديدگاه هاي متفاوتي درباره ...

● ديد کلي: در دنياي فيزيک هيچ مطلبي اساسيتر و ساده‌تر از قوانين بقا و پايستگي ، نيست. در هر قانون بقا ، مقدار کل يک کميت فيزيکي معين ، در يک دستگاه مف ...

به دليل خطاب عمومي آيات و احاديث، اصل مورد پذيرش شريعت اسلام مساوات ميان زن و مرد در احکام شرعي است؛ زيرا مکلف بودن به احکام شرعي به شرايطي مانند: عقل ...

در حال حاضر يک ميليارد و صدميليون نفر در دنيا سيگار مي کشند که ۱۵ درصد اين افراد در آينده به «برونشيت مزمن» و «آمفيزم» مبتلا خواهند شد. آمارها نشان مي ...

يکي از دغدغه هاي هميشگي انسان، عدم تسلط بر اموري چون مرگ، رخدادهاي طبيعي و مانند آن است. از اين رو بخش بزرگي از انديشه آدمي را به خود مشغول داشته تا ر ...

شفق قطبي چيست و چگونه تشكيل مي شود؟ نيروهاي لورنتس كه موجب انحراف مسير الكترونها در ميدان هاي مغناطيسي مي شود در بسياري از پديده هاي طبيعي تجلي مي ياب ...

شفق قطبي چيست و چگونه تشكيل مي شود؟ نيروهاي لورنتس كه موجب انحراف مسير الكترونها در ميدان هاي مغناطيسي مي شود در بسياري از پديده هاي طبيعي تجلي مي ياب ...

دانلود نسخه PDF - زوال باطل و بقاي حق