up
Search      menu
مذهب و عرفان :: مقاله روش هاي تربيت PDF
QR code - روش هاي تربيت

روش هاي تربيت

اصول و روش تربيت نفس

روش هاي تربيت و راه هاي گوناگون آن نزد تابعين بسيار بوده است. نمونه هايي که در اينجا به آن اشاره مي شود بخشي از آن هاست. اين راه ها مبتني بر برداشت از قرآن کريم و سنت پيامبر(صلي الله عليه وسلم) و تطبيق آن دو منبع فياض در زندگي روزمره است. آنان هر راه و روشي را که ارائه کردند منبعث از آن دو چشمه ي زلال و گوارا است. اساس اين روش ها بر تصفيه ي قلب از بيماري هاي دروني استوار است، هم چنان که رسول اکرم(صلي الله عليه وسلم) مي فرمايد: «ألا إن في الجسد مضغة إذا صلحت صلح الجسد کله و إذا فسدت فسد الجسد کله ألا و هي القلب»
شيخ ابن حجر مي فرمايد: قلب اسير بدن است و صلاحش صلاح بدن و فسادش فساد بدن را به دنبال دارد.
تابعين هر گناهي را علتي براي بيماري قلب مي دانستند و اين روش ها را جهت درمان و تقويت قلب در مقابل بيماري ها توصيه کرده اند.
امام ابن قيم مي گويد: دل مانند تن بيمار مي شود و شفاي آن در توبه و پرهيز است و مانند جسم عريان مي شود و لباس آن تقوي است و گرسنه و تشنه مي شود و خوردن و آشاميدن آن شناخت و محبت و توکل و انابت به سوي خداست.
درمان هايي که امام ابن قيم به آن ها اشاره مي کند جز با جهاد سخت و دشوار با نفس و مبارزه با هوي و شيطان و همه ي جاذبه هاي دنيوي از قبيل زرق و برق و زيبايي هاي آن حاصل نمي شود. مواردي که ذکر شد بنيان هاي اساسي تربيت تابعين است. خداوند مي فرمايد: «والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا» (عنکبوت ۶۹) «و آنان که در راه ما جهاد کنند، همانا راه هاي خود را به آنان نشان خواهيم داد.»
امام ابن قيم مي گويد: خداي سبحان هدايت را به جهاد پيوند مي دهد بنابراين کامل ترين انسان ها در هدايت موفق ترين آنان در جهاد مي باشند. و واجب ترين جهاد، جهاد با نفس و هواهاي شيطاني و اميال دنيوي است. و هر کس اين چهار نوع جهاد را در راه خدا انجام دهد خداوند به پاس اين تلاش مبارک، او را به سوي راه هاي خود هدايت مي کند؛ راه هايي که وي را به رضاي خدا و بهشت جاويد نايل خواهد ساخت و هر کس جهاد را ترک کند به همان مقدار هدايت پروردگار را از دست خواهد داد.
پس از مبارزه ي سخت با نفس و استعمال درمان هايي که امراض قلبي را از بين مي برند، آثار بهبودي قلب ظاهر نمي شود مگر اين که انسان در نهان و آشکار صادق و راستگو باشد. امام ابن جوزي چه زيبا فرموده است: «در باطنِ خود راست باش تا در ظاهر به آن چه که دوست داري دست يابي.»
براي آشنايي با راه و روش تربيتي تابعين(رضي الله عنهم) مواردي از اسلوب تربيتي آنان را متذکر مي شويم:
۱) ترس از خدا و مهار نفس
خداوند مي فرمايد: «وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَي النَّفْسَ عَنِ الْهَوَي (۴۰) فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوَي (۴۱)» امام قرطبي در تفسير اين آيه فرموده است: «خوف از مقام خدا يعني ترس از خدا به هنگام ارتکاب معصيت و ترک فوري آن. و نهي از هوي: به معني زجر و توبيخ آن بر ارتکاب محارم است.» (قرطبي:۱۹ ۲۰۸۸)
ابن مسعود از دوره اي که پس از وي مي آيد، به خدا پناه مي برد چرا که در آن دوره دولت و قدرت در دست هوي و هوس است، وي مي گويد: «شما در زماني قرار داريد که حق بر هوي حکومت مي کند، ولي روزگاري خواهد رسيد که هوي بر حق حکومت خواهد کرد و از ديدن چنين روزگاري به خدا پناه مي برم.»
تابعين خوف را چنين تعريف کرده اند: «خوف عبارت است از دلهره و ترسي قلبي از خدا، آگاهي تمام از مجاري حکم پروردگار، و فرارکردن قلب از ارتکاب معصيت در هنگام تمايل به سوي گناه.»
بنابراين ترس سه قسم است:
۱) ترس از خدا
۲) ترس از رخدادن حوادث و عقوبت هاي خدا در دنيا و آخرت.
۳) ترس از ارتکاب معصيت.
البته ترس داراي اقسام ديگري نيز هست که اغلب از اين سه نوع سرچشمه مي گيرد؛ مانند ترس از حوادث دردناک قيامت، ترس از حساب و کتاب، ترس از عدم پذيرش اعمال، ترس از سرنوشت بد و ... .
ترس از خدا اساسي ترين عامل در جلوگيري از ارتکاب اموري است که آدمي را به سوي معاصي مي کشانند، و بدون ترس از خدا ممکن نيست انسان بتواند نفس خود را در مقابل هوي و هوس کنترل کند.
سيد رحمه الله مي گويد: «کسي که از ايستادن در پيشگاه خدا هراس داشته باشد، اقدام به معصيت نمي کند و اگر به معصيت اقدام کند به خاطر ترسي که از پيشگاه خدا دارد فوراً پشيمان شده و توبه و استغفار مي کند و به دايره ي بندگي برمي گردد.»
جلوگيري از غلبه يافتن شهوات نفس مرکز دايره ي اطاعت و فرمان برداري است. تنها انگيزه ي نيرومند در هر طغيان و تجاوز و معصيّتي تبعيت از هوي و هوس است. اساس همه ي گرفتاري ها و سرچشمه ي تمامي شرور و مفاسد هوي است، بيشتر انسان ها در دام هوي و هوس گرفتار شوند. علاج جهل، علم است. ولي هوي و هوسي که بعد از آگاهي و علم حاصل مي شود چنان آفت کشنده اي است که جز با جهاد و مبارزه ي سخت و دشوار نمي توان آن را علاج کرد.
خوف از خدا دژي استوار در مقابل هجوم شديد هوس است و جز با ابزار ترس از خدا، نمي توان در مقابل خواهش هاي نفساني مقاومت کرد.
هوي و هوس آن چنان شديد است که عقل را کور و آن را اسير مي کند.
به همين سبب انسان براي رهايي از هوي نيازمند قدرت و نيروي زيادي است که اين قدرت و نيرو تنها به وسيله ي ترس از خدا و ترس از رسوايي در روز قيامت، و ناکامي در دنيا و آخرت حاصل مي شود. تابعين (رحمهم الله) اين گونه نفس خود و پيروان را بر اساس ترس از خدا تربيت مي کردند. آن ها همزمان رهروان را به عفو و رحمت خدا اميدوار مي ساختند.
طبيعت نفس خواهان آن است که از هر قيد و بندي آزاد باشد، اگر چه اين قيود قوام و دوام نفس ار در پي داشته باشد، به همين خاطر نفس به طور دايم نيازمند تمرين صبر است تا راست و وارسته شده و براي جهاد و مبارزه با هواهاي نفساني و انهدام آن مطيع و آماده شود.
۲) تمرين نفس بر صبر
خداوند مي فرمايد: «وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاوةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَيْنَاکَ عَنْهُمْ» (کهف ۲۸) «با کساني باش که صبحگاهان و شامگاهان خداي خود را مي خوانند و رضاي او را مي طلبند، و چشمانت را از ايشان براي جستن زينت حيات دنيوي برمگردان.»
امام مسلم از سعدبن ابي وقاص(رضي الله عنه) چنين نقل مي کند: ما شش نفر در محضر رسول خدا(صلي الله عليه وسلم) بوديم، مشرکين به حضرت گفتند [که] اين ها را از اطراف خودت دور کن تا در مقابل ما جسارت نکنند. آن شش نفر عبارت بودند از من و ابن مسعود و يک مرد از هزيل و بلال و دو مرد ديگر که اسم ايشان را از ياد برده ام. با اين گفته مشرکين، به اراده ي خدا فکري در دل رسول الله(صلي الله عليه وسلم) آمد ولي خداوند آيه ي فوق را نازل فرمود.»
آن چه مهم است، گفته ي سعدبن ابي وقاص است که گفت: به اراده ي خدا در نفس رسول خدا(صلي الله عليه وسلم) وسوسه اي پديد آمد. از اين حديث در مي يابيم که نفس همواره به بدي دستور مي دهد و با التزام و تعهّد و تقيّد سر سازگاري ندارد بلکه خواستار افسارگسيختگي و بي قيد و بندي است؛ هر چند که اين قيد و بند نفعي براي وي در دنيا و آخرت در بر داشته باشد. نفس دوست ندارد هيچ احدي به وي امر کند که خوشايند او نيست و او را محدود کند، به همين علت نفس، اهمال و راحت طلبي را دوست دارد. در آيه اي که ذکر شد، مشاهد ه ي مي شود که اشرف انسان ها که پيامبر بزرگوار است، مورد خطاب قرار مي گيرد تا بر نفس خود تسلط داشته باشد و آن را به مصاحبت اصحاب و ياران فقير وا دارد.
يکي از معاني صبر حبس است. گو اين که نفس زکيّه ي حضرت به ايشان گفت: نسبت به پيشنهاد بزرگان قريش چراغ سبز نشان ده و از اصحاب و ياران مستضعفي که در مجلس حضور دارند، کمي فاصله بگير که ناگهان فرمان الهي آمد و به پيامبر دستور داد که خويشتن را با همان اصحاب فقير و مستضعف مونس و ملازم سازد، هر چند نفس به چيز ديگري تمايل داشته باشد. صبر از بارزترين راه هاي تربيت است، زيرا نفس را تا درجه ي لوّامه و مطمئنّه بالا مي برد و رسيدن به اين مراتب در گرو تحمل مشقات و بازداشتن آن از تبعيتِ هوي و هدرندادن وقت است. نقل است که امام بشر حافي (رحمه الله) همراه مردي در بيابان راه مي رفت، رفيقش تشنه شد و به ايشان گفت: «شما از اين چاه آب مي نوشي؟» بشر گفت: «از چاه بعدي». هنگامي که به چاه بعدي رسيدند سؤال کرد: «از اين چاه، آب مي نوشي؟» باز گفت: «از چاه بعدي.» خلاصه اين گونه او را از اين چاه به آن چاه وعده مي داد. سرانجام روي به همراهش کرد و گفت: دنيا هم اين گونه سپري مي شود.
امام ابن جوزي درباره ي اين رويداد مي گويد: «هر کس اين اصل را درک کند مي تواند با ملاطفت نفس را از بسياري از خواسته هايش باز دارد و وعده ي نيک به آن ها بدهد تا بر مشقات صبر پيشه کند. هم چنان که بعضي از سلف خطاب به نفس خود مي گفتند: به خدا سوگند! اين بازداشتن ها فقط به منظور دلسوزي و شفقت و گرفتار نشدن به عذاب الهي است. ترس از عذاب الهي، يکي از عواملي است که اصحاب و تابعين را به صبر و کنترل نفس در مقابل خواسته و خواهش هاي آن وادار مي کرد، نفسي که هيچ گاه مايل نيست از آن چه که دوست دارد وضع شود.»
۳) مبارزه با نفس
رسول اکرم(صلي الله عليه وسلم) مي فرمايد: «حُجِبَتِ الْجَنَّةُ بِالْمَکَارِهِ وَ حُجِبَتِ النَّارُ بِالشَّهَوَاتِ» (بخاري،۱۱ ۲۷۴) «بهشت با مشقات و دشواري ها و دوزخ با شهوات و خواهش هاي نفساني پوشيده است.»
و در حديث ديگري مي فرمايد: «حُفَّتِ الْجَنَّةُ بِالْمَکَارِهِ وَ حُفَّتِ النَّارُ بِالشَّهَواتِ»، «بهشت را با مشقات و سختي هاي احاطه کرده و دوزخ را شهوات و خواست هاي نفساني محاصره کرده است.»
بنا بر روايت بخاري، بهشت به وسيله ي پرده هايي پوشيده شده است و اين پرده ها از پوست و حرير و ديگر انواع پرده ها نيست بلکه مشقات و ناملايمات به مثابه ي پرده هايي هستند که گرداگرد بهشت را پوشانده اند. اين پرده ها زياد و متعدد و در شکل و رنگ هاي گوناگون هستند؛ هر مصيبتي را رنگي و هر بلايي را نشانه اي است. فرد مؤمن تا همه ي اين پرده ها را مبارزه ي با نفس مي نامند. براي اين کار زماني بس طولاني لازم است که گاهي طول مسافت و دشواري دريدن اين پرده ها را مبارزه ي با نفس مي نامند. براي اين کار زماني بس طولاني لازم است که گاهي طول مسافت و دشواري دريدن اين پرده ها، انسان را خسته مي کند. در اين جا نفس، صاحب خود را به اهمال و راحت طلبي و قانع بودن به عباداتي معيوب و ناقص تشويق مي کند.
بنا به روايت مسلم گو اين که بهشت حصار شده است و آن هم نه به وسيله ي ديوارهاي بتني و آهني بلکه به وسيله ي مشقات و مصايبي که هم چون دژهاي مستحکمي آدمي را احاطه کرده اند و براي نيل به بهشت لازم است از اين موانع گذر کرد و براي انهدام اين دژها به هر وسيله اي متوسل شد که اين کار را مبارزه با نفس مي نامند. بنابر اين بدون کنار زدن پرده ها و خراب کردن موانع، رسيدن به بهشت امکان پذير نيست. براي طي اين مسير و گذر از موانع بايد رنج راه را پذيرفت، چنان که تابعين نيز در سراسر زندگي پربارشان چنين کردند.
امام اوزاعي از تابعي بزرگوار عبدالله بن ابي زکرياي خزاعي چنين نقل مي کند: «بيست سال تمام در کنترل و معالجه ي زبانم کوشيدم تا سرانجام راست شد.» (الزهد،۱۶۸)
و در روايت ديگر مي گويد: «بيست سال سکوت را تمرين کردم تا توانستم بر اراده ي خويش پيروز شوم»(صفةالصفوة:۴ ۲۱۶)
تابعي بزرگوار مُوَرِّق بن مُشمرِج عجل در شرح حال خود گفته است: «بيست سال است که من در جست وجوي چيزي هستم و هنوز به آن دست نيافته ام، ولي هرگز از جست وجوي آن باز نخواهم ايستاد.» گفتند: اي ابوالمعتمر! در جست وجوي چه چيزي هستي؟ گفت: «سکوت در برابر آن چه که به من ربطي ندارد.» (صفة الصفوة: ۳ ۲۵۰)
البته جهاد و مبارزه در راه تزکيه ي نفس، در ميان جمعي از تابعين به مراتب بيشتر بوده است:
شيخ الاسلام حافظ بن منکدر که خود يکي از تابعين است مي گويد: «چهل سال با نفس خود مبارزه کردم تا راست شد.» (سير اعلام النبلاء: ۵ ۳۵۵)
زاهد مشهور يوسف بن اسباط مي گويد: «چهل سال است که هر چه نفسم خواسته است ترک کرد ه ام.» (صفة الصفوة: ۴ ۲۶۲)
نفس هيچ گاه تکاليف و مشقات را دوست نداشته و با آن سازگاري ندارد. ولي اگر ما خواهان به دست آوردن پاداش عظيم و اجر فراواني باشيم که خداوند مقرر فرموده است، بايد اين راه را بپيماييم؛ هر چند نفس ما را همراهي نکند، اما نفس تابعين آنان را همراهي مي کرد. امام راسخ و استوار، امير المؤمنين، عبدالله بن مبارک در اين رابطه مي گويد: «نفس انسان هاي صالح و وارسته با ميل خود در کار نيک با آنان همکاري مي کند ولي نفس ما تنها از روي ناچاري با ما در کار نيک همکاري مي کند و بايد آن را مجبور و ناچار سازيم.» (صفة الصفوة: ۴ ۱۴۵)
نفس را بايد مجبور به گزينش راه خير کنيم و اگر تمامي عمر را نيز صرف اين کار کنيم بايد آن را از شوائب شر پاک کرد.
اگر ابن مبارک رحمه الله درباره ي نزديک ترين نسل به اصحاب که همانا نسل تابعين است، اين چنين سخني مي گويد، شکي در آن نيست که دل هاي نسل کنوني بيشتر در برابر پذيرش حق مي ايستد، مگر اين که با ممارست هاي بسيار راه تزکيه را از موانعي که مهم ترين آن ها بخل و خسّت است پاک نمود و نفس را وادار به همراهي حق کرد.
چنان که قرآن کريم در مواقع بسياري بر اين جنبه از تزکيه ي نفس و زدودن اين موانع تأکيد بسيار دارد.
۴) پرهيز از بخل
خداوند مي فرمايد: «وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(حشر ۹)، «و کساني که از شر بخل خود در امان بمانند، رستگارانند.»
امام قرطبي مي گويدک شحّ و بخل مترادف هستند، ولي به روايت بعضي از لغت شناسان، شحّ، بخلي است توأم با حرص و مراد از آيه ي فوق: بخل در اداي زکات و هم چنين اموري است که فرض نباشد، از قبيل صله ي رحم و مهمان داري و امثال آن. با توجه به اين توضيح، کسي که در راه هاي فوق انفاق کند بخيل محسوب نمي شود اما کسي که زکات را نپردازد و انفاق نکند، بخيل است. (تفسير قرطبي: ۱۸ ۲۹ ۳)
بنا بر تعريف کامل و شاملي که امام قرطبي از «شح» ارائه داد، شح در خودداري کردن از اداي زکات واجب و يا ندادن صدقات به فقرا و نيازمندان منحصر نمي شود، همان گونه که عوام الناس فکر مي کنند، بلکه شامل انواع طاعات مي شود و از اين نوع بدتر بخلي است که آدمي را از انجام طاعاتي باز دارد که موجب تقرب به بهشت است.
شح از برجسته ترين صفات نفس است، زيرا انسان را از هر چيز که به خدا نزديک کند باز مي دارد، اما انفاق مال در راه شهوت و هر چيزي که او را از خدا دور کند باز نمي دارد. کسي که توانايي مبارزه با نفس را دارد و بر خواسته هاي آن غلبه کند، به رحمت خدا نايل مي شود و از رستگاران خواهد بود. نسل صحابه(رضي الله عنهم) با اين فهم و برداشت در دنيا زيستند و در تربيت نفس خود کوشيدند و به سوي حق شتافتند.
تابعين نيز همين فهم و نگرش را از اصحاب دريافت کرده و به ما انتقال دادند. ابوالهياج اسدي گفته است: مردي را در حال طواف ديدم که اين دعا را زمزمه مي کرد: «اللَّهُمَّ قِنِي شُحَّ نَفْسِي»، «پروردگارا! مرا از بخل و حرص نفسم محافظت بفرما.» و چيز ديگر را بر اين دعا نيفزود. سبب را از وي پرسيدم؟ گفت: «هرگاه از بخل نفسم در امان باشم، دزدي نمي کنم، مرتکب زنا نمي شوم و ... نمي کنم.» بعداً دريافتم که آن مرد عبدالرحمن بن عوف بود.
ممکن نيست آدمي بدون توکل به خدا در اين امر موفق شود زيرا فقط خدا است که بر هر چيز قادر است و اوست که توفيق دهنده ي ما بر انجام طاعات و عبادات و هم اوست دوست دار اهل ايمان و دشمن معاصي ...
۵) توکل
محمدبن عمران گفته است: مردي از حاتم سؤال کرد: توکل شما بر چه اساسي استوار است؟ او در جواب گفت: بر چهار خصلت:
۱) يقين دارم که کسي نمي تواند روزي من را بخورد، پس به اطمينان رسيدم.
۲) يقين دارم که هيچ کس عمل من را انجام نمي دهد، پس مشغول به کار شدم.
۳) يقين دارم که مرگ ناگهان خواهد رسيد، پس به سوي آن مي روم.
۴) يقين دارم که نمي توانم از چشم خدا پنهان بمانم به همين سبب از ذات باري شرم مي کنم.
مفسران درباره ي توکل نظرهاي متفاوتي دارند ولي چکيده ي اين است که توکل به معناي «ارجاع دادن امور به خداوند است» و اين بدان معني است که يقين داشته باشيم خداوند بر همه ي امور قادر است و تمامي نيازها را برآورده مي کند و ما فقط موظفيم اسباب آن را فراهم نماييم اما به آن اسباب دل نبنديم، بلکه به پديدآورنده ي آن دلبستگي پيدا کنيم.
چهار خصلتي که حاتم اصم ذکر کرده است فقط تعريف توکل نيست، بلکه پايه هاي مستحکمي هستند که بزرگان دين، توکل را بر آن بنيان نهاده اند.
▪ پايه ي اول رزق و روزي:
فرد مؤمن يقين دارد که خداوند روزي هر جنبنده اي را تعيين کرده و تا رزقي که براي وي تعيين شده است، نخورد، نخواهد مرد. و يقين دارد که هيچ مخلوقي روزي ديگران را نخواهد خورد.
مسلمان در مسير زندگي، اين حقايق را تجربه مي کند و به اطمينان و آرامش قلبي مي رسد و از اينکه کسي روزي او را بخورد هراسي ندارد و اگر به ظاهر مقداري از روزي وي نصيب يکي ديگر شود مي داند که در ازل روزيِ وي نبوده است. اگر انسان به اين درجه از آگاهي و عقيده سنگ بناي توکل است؛ زيرا آنچه انسان ها را بيشتر به خود مشغول مي کند قضيه ي روزي و زندگي است يکي به خاطر کسب روزي زياد و ثروت فراوان، به بسياري از واجبات خلل و خدشه وارد مي سازد و جان خود را فدا مي کند و گروهي هم خو را به نحوي گرفتار کسب روزي مي کنند که واجبات را به کلي فراموش مي نمايند. هر دو دسته تا آخرين لحظات زندگي بيدار و پشيمان نمي شوند و آن موقع پشيماني ديگر سودي براي شان در پي نخواهد داشت.
▪ پايه ي دوم عمل:
توکل بر خدا در کارهاي نيک بهترين نوع توکل است؛ چون کسي که دست به کار نيک مي زند به جز خشنودي پروردگار، هدفي ديگر ندارد. انسان وقتي که احساس کند کساني هستند که کارهاي دنيوي او را انجام دهند چندان جديتي از خود نشان نمي دهد و کسالت و تنبلي او را فرا مي گيرد. اما چنين معامله اي در مورد اعمال اخروي ممکن نيست، زيرا هيچ کس توانايي انجام تکاليف ديني و کارهاي ديگران را ندارد. چنانچه خداوند مي فرمايد: «لَيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَي»(نجم ۳۹)«انسان را پاداشي نيست مگر آنچه خود کرده است.»
دين حقيقتي است که نمي گذارد انسان مؤمن در حيات خود هيچ فرصتي را براي تقرب به خدا و دوري از عذاب او از دست بدهد، و نمي گذارد کاري از کارهاي واجب خود را به تأخير اندازد، زيرا هيچ کس نمي تواند به جاي او اقدام به اداي آن کند.
▪ پايه ي سوم مرگ:
اين پايه پيوند محکمي با پايه ي دوم (عمل) دارد؛ زيرا از آن جا که مؤمن يقين دارد مرگ بدون اعلام قبلي خواهد آمد، هر لحظه آمادگي دارد و سعي مي کند با اعمال بيشتر به استقبال آن برود، چون مرگ ناگهان خواهد رسيد. اين آمادگي جز از راه ياد مرگ به دست نمي آيد. امري که رسول خدا(صلي الله عليه وسلم) به ما امر کرده است که هر چه بيشتر از آن ياد کنيم: «أکْثِرُوا مِنْ ذِکْرِ هَادِمِ اللَّذَاتِ»، «زياد ياد مرگ کنيد، مرگي که همه ي لذايذ را نابود کرده و آن را به کام انسان تلخ مي کند.»
و چون مرگ فرا رسد، چنين کساني توشه ي آن روز را آماده کرده، و در عالم برزخ و هنگام برپايي قيامت و احوال و اهوال آن به تشنگي و گرسنگي گرفتار نخواهند شد.
قتاده از تابعي بزرگوار، امام مُطَرِّف بن سخيّر نقل مي کند که گفته است: «مرگ، لذات اهل نعمت را تباه کرده است، بياييد نعمتي را بطلبيد که فنا ندارد.»
▪ پايه ي چهارم مراقبت:
ممکن نيست مؤمن به صورت شايسته بر خدا توکل کند مگر اينکه پيوسته خدا را بر گفتار و کردار خود ناظر بداند، و از اين که کار خود را به غير خدا محول نمايد شرم کند. و انسان مسلمان بايد ايمان داشته باشد که خدا قدرت کامل دارد و مي تواند تمام نيازهايش را برآورده سازد. زيرا هنگامي انسان به غير خدا روي مي آورد که قلبش را ابرهاي غفلت پوشانده باشد. و اين احساس که خدا بر اعمال ما ناظر و مراقب است از مهم ترين پايه هاي توکل محسوب مي شود. خداوند مي فرمايد: «مَا يَکُونُ مِن نَّجْوَي ثَلَاثَةٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمْ وَلَا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سَادِسُهُمْ وَلَا أَدْنَي مِن ذَلِکَ وَلَا أَکْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ مَا کَانُوا ثُمَّ يُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ»(مجادله ۷) «مگر هيچ سه راز کننده اي نيستند مگر آن که خداوند چهارمي آن هاست و نه هيچ پنج نفري مگر اينکه خداوند ششمين آن هاست و نه کمتر از آن و نه بيشتر، مگر اينکه خداوند با آن هاست هر جا که باشند، سپس در روز قيامت کارهايي را که در دنيا کرده اند به آن ها خبر مي دهد و خداوند بر همه چيز داناست.»
آيه ي مؤمنان را يادآور مي شود که مراقبت بر نفس را به عنوان يک اصل اساسي مورد توجه قرار دهند تا نفس به غير خدا روي نياورد. مراقبت مستمر، مؤمن را از باور و اعتماد به ساير نيروها بي نياز خواهد کرد. اين ايمان و عقيده هنگامي متبلور مي شود که انسان به مرض خطرناکي گرفتار شود و براي علاج و رهايي از آن به پزشکان متخصص مراجعه کند و همه ي آن ها به عمل جراحي آن رأي دهند. در چنين لحظاتي است که توکل معلوم مي شود که آيا اين مريض فقط به ذات الهي متکي است يا اينکه توکلش متوجه دو جاست. يا اصلاً تمام اعتماد و توکلش را بر بشر منحصر کرده است. اهميت مراقبت در اينجا ظاهر مي شود. آن کس که پيوسته خدا را مراقب خود بداند از اينکه حتي يک لحظه خود را به غير محول نمايد شرم مي کند. و هميشه چنين زمزمه مي نمايد: «اللَّهُمَّ أصْلِحْ لِي شَأنِي کُلَّهُ وَ لاتَکِلْنِي إلَي نَفْسِي طَرْفَةَ عَيْنٍ»، «پروردگارا! همه ي امور مرا اصلاح کن، و از تو مي خواهم که حتي يک لحظه مرا به نفس خود واگذار نکني.» «اللَّهُمَّ لاحَوْلَ وَ لاقُوَّةَ إلَّا بِاللهِ»، «خداوندا! پرهيز از انحراف و توفيق انجام عبادت تنها در دست توست.» و اگر هم به طبيب مراجعه مي کند، بنا به دستور شرع است، زيرا براي هر امري سببي وجود دارد؛ و توکل يعني اين که مؤمن به آفريدگار اسباب متصل شود نه به ذات اسباب.
بدين ترتيب تابعين خود را متوکل بار مي آوردند و اين در حقيقت بخشي از ايمان به خداي سبحان است. و اين طور نسبت به خداوند حسن ظن داشتند و خدا نيز در حق ايشان آن گونه که ظن داشتنند.
زماني انسان مي تواند اين معني و مفهوم ژرف را از توکل استنباط کند که نفس را بر تمامي خطرات و وسوسه هايش محاسبه کند و آن را از هر لغزش و انحرافي مصون دارد.
۶) محاسبه ي نفس
▪ متهم کردن نفس:
محاسبه ي نفس شيوه هاي گوناگوني دارد؛ يکي اين که هر از چندگاهي به صورت پراکنده و در زمان هاي معيني نفس را به محاسبه بکشانيد. ديگر اين که به هنگام ارتکاب جرايم کوچک و بزرگ آن را بازخواست کنيد، يا اين که در هر لحظه نفس را به محاسبه بکشانيد که اين شيوه بهترين روش است، به گونه اي که فرد مؤمن خود را بر هر خطا و اشتباهي محاسبه کند. در اين صورت نفس تبديل به نفس لوّامه اي مي شود که خداوند سبحان بدان قسم خورده است. البته بايد بدانيم که پيش زمينه ي چنين محاسبه اي آگاهي از تحرکات نفس و متهم کردن آن است. اين شيوه، تنها راه محاسبه ي نفس مي باشد. نقل است که عابد پارسا ابوسليمان داراني هنگامي که احمدبن ابي حواري را ديد و به وي گفت: «من فلان و فلان را قلباً دوست ندارم»، داراني در جواب او گفت: «من هم قلباً آن ها را دوست ندارم، ولي شايد از ديدگاه قلب خود به آنان نگريسته ايم، من مي ترسم در وجود ما خيري نباشد، و خداي ناکرده صالحان را دوست نداشته باشيم.
آري! اين کلام، هشداري است به دعوتگران اين روزگار که از دعوتگران صالح و شايسته به نيکي ياد نمي کنند و در برخورد با آنان از حدود ورع و ادب و راستي خارج مي شوند، تنها به اين دليل که با ايشان هم فکر نيستند. آنان متوجه صفات زشت و نکوهيده اي نيستند که قلب هايشان را از همه خوبي ها تهي کرده است.
داراني، دعوتگران را توصيه مي کند که نکند فقط همراهان و هم فکران حزبي و تشکيلاتي خود را دوست داشته باشند و انسان هاي صالح و شايسته اي را که در خارج از دايره ي حزب آنان قرار دارند، دوست نداشته باشند.
دعوتگران امروزي بايد اين شجاعت را از امام داراني ياد بگيرند که قبل از همه خود را بايد متهم کرد، تا بتوان نفس را به محاسبه کشيد. در غير اين صورت دچار خودبزرگ بيني مي شوند و نمي توانند کاستي هاي خود را ببينند، در نتيجه زشتي هاي ايشان انباشته شده و ناخودآگاه از جاده ي شريعت گمراه شوند.
▪ دشمن نادان:
اگر امام داراني ابن ابي الحواري را از اين مسأله آگاه مي سازد، يحيي بن معاذ نيز جمعي از پيروان خود را چنين مورد خطاب قرار مي دهد: «يکي از مصاديق سعادت و خوشبختي انسان اين است که دشمن دانا داشته باشد؛ ولي دشمن من نادان و جاهل است.» پرسيدند: دشمن شما کيست؟ گفت: «نفس که حاضر است بهشت و تمام نعمت هاي آن را به يک لحظه شهوت بفروشد.» وسوسه هاي نفس، زيبايي هاي ظاهري دنيا و شهوات را پيش چشم انسان را آراسته و گناه را در نظر او کم جلوه مي دهد. پس مؤمن بايد با نفس اماره مبارزه کند؛ و گناه را در نظر او کم جلوه مي دهد. پس مؤمن بايد با نفس اماره مبارزه کند؛ نفسي که لذايذ بهشت را به کلي فراموش کرده و لذت هاي زودگذر دنيا ر ادر نظر انسان برجسته مي کند؛ تا جايي که امام يحيي بن معاذ اين چنين مي گويد، و گرنه شخصي هم چون او هرگز حاضر نيست نعمت هاي جاويدان بهشت را به بهاي ارضاي شهوات بفروشد. زيرا وي به خوبي فهميده بود که محاسبه ي نفس بدون توجه به کاستي هاي آن امکان ندارد.
بيداري هميشگي:
تابعين (رحمهم الله) اين گونه در محاسبه و محاکمه نفس خود هوشيار بودند و هيچ روزنه اي را براي آن باز نمي گذاشتند تا آن ها را از اين طريق از صراط مستقيم خارج کند. کنانه بن جبله سلمي در شرح حال تابعي بزرگوار بکربن عبدالله مزني نقل مي کند: «بکربن عبدالله گفت: هر وقت يکي را بزرگوارتر از خودت ديدي چنان فرض کن که او از ناحيه ي ايمان و عمل صالح از تو بهتر بوده و بدن خاطر است که بر تو سبقت گرفته است. و هرگاه يکي را کوچک تر از خودت ديدي، چنان تصور کن که تو به وسيله ي گناه و معاصي از وي سبقت گرفته اي و او بهتر از تو است و هرگاه برادرانت تو را گرامي داشتند، فرض کن که اين اکرام و احترام فضل خداوند است و اگر ايشان قصوري نسبت به خودت ديدي فرض کن که اين جزاي گناهي است که خودت مرتکب آن شده اي.»
آري! آنان اين گونه نفس خود را در همه حال کنترل مي کردند و فرصت عرض اندام نفس کشيدن به آن نمي دادند؛ زيرا در اين حالات، زمينه براي خودبزرگ بيني نفس فراهم مي شود، ولي نسل هوشيارِ تابعين هيچ گاه صحنه اي را براي مانور دادن نفس باقي نمي گذاشتند.
▪ نوعي ديگر از محاسبه:
کسي گمان نکند که نفس را فقط به خاطر ارتکاب معاصي بايد محاسبه کرد، بلکه اين محاسبه حتي شامل طاعات هم مي شود. و آن زماني است که بيم وجود داشته باشد که عبادات تأثير بدي بر استقامت و استواري انسان بر راه خدا بر جاي بگذارد و وي را گرفتار غرور و خودبزرگ بيني و عجب کند. ابراهيم بن اشعث از فضيل بن عياض نقل مي کند که خطاب به من گفت: چه تضميني وجود دارد که به سبب همان عمل نيکي که انجام داده اي مرتکب نافرماني خدا نشده باشي و آن عمل موجب مسدود شدن دروازه ي رحمت خدا به روي تو نشده باشي و آن عمل موجب مسدودشدن دروازه ي رحمت خدا به روي تو نشده باشد؟ در حالي که بي محابا مي خندي، در چنين حالتي سرنوشت خود را چگونه مي بيني؟»
هر چند با توبه و استغفار درگاه رحمت به روي بنده وي بسته نمي ماند –مگر آدمي مشرک باشد ولي اين گفته ي فضيل از حساسيت و هوشياري شديد آن نسل در برابر نفس حکايت مي کند که مبادا نفسِ سرکش، آنان را به سول آتش سوزان دوزخ بکشاند.
رهبران و طلايه داران آن نسل، حتي يک لحظه با نفس خود تساهل نداشته اند، چون ايشان خوب مي دانستند که هر گونه تساهلي تربيت نفس را دشوارتر مي کند. به همين دليل است که رابعه عدوي از بستر خواب برمي خيزد و خطاب به نفس مي گويد: «اي نفس! چقدر مي خوابي؟ و کي از خواب برمي خيزي؟ مي ترسم چندان بخوابي که فقط شيپور روز قيامت تو را از اين خواب گران بيدار کند.»
رابعه عدوي (رحمه الله) نفس خود را فقط به خاطر گناه و معاصي سرزنش نمي کرد، بلکه او نفس خود را محاسبه مي کرد تا عمل بيشتر و عبادت بهتر انجام دهد. وي هم چنين نفس خود را محاسبه مي کرد که مبادا به خاطر انجام طاعات فراوان دچار غرور شود.
▪ مثالي براي نفس:
امام و پيشواي تابعي، ابراهيم تيمي، نفس را با استفاده از روش «تمثيل» که جدا از ساير روش ها است، به محاسبه مي کشاند. او يک بار فرض را بر آن مي نهاد که از بهشت و نعمت هاي آن برخوردار است و بار ديگر تصور مي کرد که به آتش جهنم و عذاب سخت آن دچار شده است، لذا مي گويد: ابتدا تصور کردم که در بهشتم و از ميوه ها و سرچشمه هاي گواراي آن مي خورم و مي نوشم و با حور عين آن سرگرم بزمم، سپس خود را چنان تصور مي کنم در دوزخم و از زقوم مي خورم و از خونابه مي نوشم، و دست و پايم با غل و زنجير بسته شده است.
به نفس مي گويم: اي نفس! از من چه مي خواهي؟ در جواب مي گويد: مي خواهم به دنيا بازگردم و عمل نيکو انجام دهم. مي گويم حالا در جايي هستي که آرزوي آن مي کردي. پس عمل نيکو انجام بده.» (صفة الصفوة: ۴/۳۰)
اين نوع محاسبه، آن تابعي بزرگوار را واداشت تا بر عبادت خود بيفزايد و چون به سجده مي رفت، آن قدر صميمانه آن را طولاني مي کرد که گنجشک ها را به گمان اين که تنه ي خشکيده ي درخت است بر آن مي نشستند و بر او نوک مي زدند. (محاسبة النفس ابن ابي دنيا، ۲۶)
وي با اين همه عبادت، دائماً در هراس بود و نفس خود را محاسبه مي کرد که مبادا گفتارش مطابق رفتارش نباشد؛ تا جايي که مي گفت: «هرگاه گفته هايم را با اعمالم مطابقت مي دهم مي ترسم رفتارم، گفتارم را تکذيب کند.» (سير أعلام نبلاء: ۵/۶۱)
با استفاده از اين محاسبه است که عمل استمرار مي يابد و بر آن افزوده مي شود و نفس از انحراف و لغزش در امان مي ماند.
۷) تقرب بيشتر
نسل تابعين در بعد تزکيه و تهذيب به اوج رسيدند و در اين زمينه پيشتاز و طلايه دار هستند. آنان همواره اين آيه را زمزمه مي کردند: «وَاجْعَلَنَا لِلْمُتَّقِينَ إمَامَا»، «پروردگارا! ما را پيشواي پرهيزگاران قرار ده.»
آنان قبول نداشتند که هم چون عوام و نادانان و سفيهان باشند ... که سؤال خدا در روز قيامت هراس داشتند. تابعين آگاه بودند که ....
فرا گرفته و به ديگران آموخته اند و اين که چقدر بدان عمل کرده اند، سؤال خواهد کرد. يکي از بزرگ مردان تبار تابعين، سفيان بن عيينه است که مي گويد: «اگر روز من با سفيه و شب من با شب نادان تفاوت نداشته باشد، پس من به آن علم که آموخته ام عمل نکرده ام.» (صفة الصفوة:۲/۲۳۲)
معلي بن زياد از تابعي بزرگوار، عامربن عبدقيس نقل مي کند که وي بر خود نذر کرده بود در روز بسيار نماز بخواند. هر گاه نماز عصر مي خواند، مي نشست در حالي که دو ساق او در اثر ايستادن ياد در نماز ورم کرده بود، مي گفت: «اي نفس! بر انجام اين عبادت مأمور شده اي و براي اين امر آفريده شده اي، پس چندي نمانده که مشقت سپري شود. و خطاب به نفس خود مي گفت: برخيز اي مرکز همه ي بدي ها! به عزت خدا سوگند، تو را مانند شتر مي رانم، و اگر قدرت داشتم نمي گذاشتم بوي گنديده ي تو زمين را آلوده کند.» آنگاه مانند ماري که بر آتش افتاده است بر خود مي پيچد و بر مي خاست و فرياد مي کشد: «پروردگارا! ترس از دوزخ خواب را بر من حرام کرده است، از من درگذر.»
و به اين شيوه نفس خود را وادار به صبر مي کرد، همچون مريضي که بستگانش او را در برابر تلخي دوا و درد حاصل از آن به صبر و تحمل توصيه مي کنند.
آن ها اطمينان داشتند که پايان شب سيه سپيد است و هيچ گاه نمي خواستند خواب و بيداري آنان مثل خواب و بيداري عموم مردم باشد؛ و به رتبه اي کمتر از رتبه ي افرادي که مشمول اين آيه هستند قناعت نمي کردند:
«کَانُوا قَليِلاً مِنَ اللَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ»، «آنان فقط کمي از شب را به خواب مي گذارندند.»
و غالب شب را صرف نماز و راز و نياز مي کردند. آنان در تربيت نفس خود و رام کردن آن بر طاعت و عبادت آن قدر مبالغه مي کردند که چنان چه خلاف سنت پيامبرشان تلقي نمي شد شب و روز را تماماً در ارتباط با خدا و کرنش و سجود سپري مي کردند. ولي پيامبر اسلام(صلي الله عليه وسلم) فرموده است: «وَ اُصَلِّي وَ أرْقُدُ»، «هم نماز شب انجام مي دهم و هم بهرِ استراحت به بستر مي روم.» (فتح الباري: ۲/۸۵)
زيرا مخالفت با سنت پيامبر، مخالفت با فطرت انساني است، چون فطرت انسان خواهان خواب و استراحت و تجديد نمودن نيرو و انرژي براي بهتر اداکردن عبادت است. تنها چيزي که خواب را در چشمان آن نسل به حداقل رسانده بود، شدت ترس آنان از آتش دوزخ بود: «خدايا ترس از آتش، خواب را بر من حرام کرده، از گناهانم درگذر.» آنان به مقداري مي خوابيدند که ايشان را بر انجام عبادت ياري دهد، و خواب بيشتر را تضييع وقت به حساب مي آوردند.
ربيع، از امام شافعي نقل مي کند که وي شب را به سه قسمت تقسم کرده بود؛ ثلث اول شب را براي نوشتن، ثلث دوم را براي نماز و ثلث آخر را براي خواب تعيين کرده بود. تابعين علاوه بر آن سعي مي کردند که بر عبادت بيفزايند، و ماندن در يک چارچوب محدود را قبول نداشتند. ابوسليمان داراني مي گويد: هر کس امروزش همانند ديروزش باشد، زيانکار است. آنان پيروان خود را به سوي اين شيوه از تربيت و تعليم فرا مي خواندند. حمدون بن قصار مي گويد: هر کدام از شما توانايي آن را دارد که از نقص و کاستي نفس خود آگاه باشد، پس نبايد کوتاهي کرد، بلکه لازم است کم و کاست هاي دروني خود را برطرف و بر تکامل آن افزود. بايد بر قرائت قرآن، نمازهاي فاضله، صدقات، امر به معروف و نهي از منکر اعمال نيک و هر چيزي که انسان را به بهشت نزديک و از دوزخ دور مي سازد افزود.
غفلت، اولين مانعي است که انسان را از يادآوري هدف آفرينش و هوشياري در مقابل دشمناني که در کمين او نشسته اند باز مي دارد و او را از راه حق منحرف مي کند، ذکر خدا بارزترين عبادتي است که مؤمن را به پروردگارش نزديک و به مرحله ي تزکيه ي نفس مي رساند. کليد اين هوشياري و تذکر، تدبر در آياتي است که خداوند در مورد تزکيه ي نفس نازل فرمود. ابن حبنکه در اين رابطه کتابي جالب به نام «قواعد تدبر الأمثل» تأليف کرده است که مي توان از آن بهره برد.
ممکن نيست قرآن کريم در خواننده ي خود تأثير چنداني داشته باشد مگر اينکه آيات آن را با تدبر و تفکر تلاوت شود، و ممکن نيست حلاوت آن را چشيد مگر اين که زندگي خود را بر اساس آن بنا کرد و در آن انديشيد و خود را مخاطب آن قرار داد.
بدون شک کتاب خدا اساسي ترين سرچشمه ي تزکيه است، و به مقدار تدبر در آن، تزکيه ي نفس حاصل مي شود، و اسلاف و گذشتگان شايسته (رحمهم الله) نفس خود را با تدبر در آيات قرآن تزکيه و تربيت مي کردند. احمد بن ثعلبه مي گويد: «از سلمان خواص شنيدم که مي گفت: من قرآن را تلاوت مي کردم ولي حلاوت آن را احساس نمي کردم، به نفس خود گفتم چنان بخوان که گوي از زبان رسول الله مي شنوي. وقتي چنين کردم کمي حلاوت برايم حاصل شد، باز به نفس خود گفتم چنان بخوان که گويي مي شنوي که جبريل آن را بر پيامبر مي خواند. ديدم حلاوت آن بيشتر شد. باز به نفس گفتم چنان بخوان که گويي تکلم جبريل به قرآن را مي شنوي، وقتي چنين کردم حلاوت تمام برايم حاصل شد.» او نفس خود را منزل به منزل بالا مي برد، تا به قله ي ايمان رساند، تا مرتبه اي که احساس کرد قرآن بر وي نازل شده است.
امام يحيي بن معاذ تلاوت قرآن را يکي از دواهاي پنج گانه ي قلب به حساب آورده و مي گويد: دواي قلب پنج چيز مي باشد:
۱) تلاوت قرآن همراه با تدبر،
۲) خالي گذاشتن شکم،
۳) نماز شب،
۴) تضرع و زاري به هنگام سحر،
۵) هم نشيني با صالحان.
تدبر در قرآن سبب مي شود که انسان مسلمان دواهاي چهارگانه ي ديگر را نيز به دست آورد و در طول زندگي از آفات قلب در امان بماند.
در سوره هاي «نساء»، «محمد»، «مؤمنون» و «ص» به تدبر امر شده است و مي فرمايد: «أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ اخْتِلاَفًا کَثِيرًا»، «چرا به تدبر در قرآن نمي پردازند، اگر اين قرآن از جانب غير خدا بود، اختلاف بسياري در آن مي يافتند.» (نساء/۸۲)
امام قرطبي مي گويد: خداوند منافقان را سرزنش کرده است که چرا از تدبر در قرآن دوري جسته و در معاني آن تفکر نمي کنند. اين آيه بر وجوب تدبر در قرآن دلالت دارد، تا معناي آن فهميده شود.» و مؤمن حقيقي از هر صفتي از صفات منافقين نفرت دارد، آن منافقيني که قرآن را به تمسخر مي گيرند.
سيد رحمه الله در في ظلال مي فرمايد: «هر کس در آن چه محمد(صلي الله عليه وسلم) آورده است تدبر کند، نمي تواند از آن روي برگرداند، زيرا در آن زيبايي، هماهنگي، جذابيت، تجانس با فطرت و خواست هاي وجدان، غذاي قلب و توشه ي فکر، راه راست و درست، قانونگذاري حکيمانه و هر آن چه فطرت را زنده کند خواسته هاي آن را برآورده سازد وجود دارد مي فرمايد: «أفَلَمْ يَدَبَّرُوا الْقَوْلَ» «چرا در اين گفتار (قرآن) تدبر نمي کنند.» اين است سرّ اعراض منافقين از قرآن، زيرا در آن تدبّر نمي کنند.»
۸) مراقبت از اندام و جوارح
علماي سلف رحمه الله ايمان را اين گونه تعريف مي کنند: تصديق به جنان(قلب)، اعتراف به زبان، و عمل به ارکان(اعضا و جوارح). ايمان بدون عمل کامل نيست و اين وظيفه ي مهم به عهده ي جوارح به ويژه زبان و چشم و گوش است، و صلاح قلب بستگي به حفظ جوارح دارد، و اهمال جوارح موجب فساد قلب مي شود. در اين باره واعظ زاهد، احمدبن عاصم انطاکي مي گويد: «هرگاه صلاح قلب را خواستيد، اعضاي خود را از منهيات حفظ کنيد تا به صلاح آن کمک کرده باشيد و چون ايشان اين حقيقت را درک کرده بودند، به شدت از اموري که موجب فساد جوارح مي شد دوري مي جستند. اگر در مجلس يکي از آنان، احدي زبان به غيبت و بدگويي ديگران مي گشود، وي را از مجلس بيرون مي کردند. اگر يکي از آنان از کنار زني نامحرم عبور مي کرد چشمان خود را مي بست؛ بعضي از ايشان به خاطر کلمه اي که بر زبان جاري کرده و آن را خطا مي پنداشت، به شدت به گريه مي افتاد.
تابعي بزرگوار احنف بن قيس که دوست و محبوب اميرالمؤمنين عمربن خطاب(رضي الله عنه) بود، مي گفت: «در مجالس ما از طعام و زن بحث نکنيد، چون من از کسي که از عورت و شکم خود تعريف کند، خوشم نمي آيد.» شکي نيست که هر کلمه و هر نگاهي بر قلب شما تأثير مي گذارد. آنان در اثناي موعظه و سخنراني و درس اين حساسيت را داشتند و هر گاه به هنگام سخن دچار لغزش مي شدند آن را نتيجه ي خشمي مي دانستند که خدا بر آنان روا داشته است. و نيز آن را نتيجه ي عجب و تکبرشان به هنگام سخن گفتن يا نظر حرامي مي دانستند که خداي متعال به سبب ارتکاب اين منهيات آن ها را از گفتن کلام صواب و بصيرت قلبي محروم مي کند؛ و از ترس چنين انتقامي به شدت جوارح خود را از منهيات منع مي کردند.
امام تابعي، ابراهيم نخعي که در امر تزکيه الگويي عملي بود، مي گويد: «من هرگاه چيزي را ببينم که مايه ي ننگ باشد، از ترس اين که مبادا بدان گرفتار شوم و جز طينت من شود، از آن پرهيز مي کنم.» گمان نکنيم اين نوعي تنگ نظري است، بلکه بازگشت به آداب نبوي است. رسول الله(صلي الله عليه وسلم) فرموده است: «لاتُظْهِرَنَّ الشَّمَاتَةَ لِأخِيکَ فَيَرْحَمُهُ اللهُ وَ يَبْتَلِيکَ»، «در برابر غم و مصيبتي که براي برادر ديني ات پيش آمده است اظهار شادي مکن تا مبادا خداوند او را مورد رحمت قرار داده و تو را به آن مبتلا سازد.»
احنف بن قيس نيز زبان را حفظ مي کرد و از لغزش آن در هراس بود. وي ادب را بسيار مراعات مي کرد تا مبادا از شاهراه شريعت منحرف شود. وي مي گفت: هر کس با من منازعه کند، من در برابر او يکي از اين سه راه را برمي گزينم؛ «اگر از من بزرگتر باشد، ادب و وقار را رعايت مي کنم، و اگر از من کوچک تر باشد، احترام او را نگه مي دارم، و اگر با من در يک سطح قرار داشته باشد، ايثار و تواضع را پيشه مي کنم.»
به همين جهت سلف صالح (رحمهم الله) به هنگام نيايش، از خداوند طلب مي کردند که تمام وجود و اعضاي آنان را نور فراگيرد، و هيچ چيزي مانع آن نشود. آنان مي گفتند: «اَللَّهُمَّ اجْعَلْ فِي قَلْبِي نُوراً وَ فِي بَصَرِي نُوراً وَ فِي سَمْعِي نُوراً وَ عنْ يَمِينِي نُوراً وَ عَنْ يَسارِي نُوراً وَ فَوْقِي نُوراً وَ تَحْتِي نُوراً وَ أمَامِي نُوراً وَ خَلْفِي نُوراً وَ اجْعَلْ لِي نُوراًّ»، «پروردگارا! نور خود را در قلب و چشم و گوش و راست و چپ و بالا و پايين و پيش و پي و تمام وجودم قرار ده.»
نفس بيشتر راه تمرد را در پيش مي گيرد و صاحبش را از ساحل تزکيه دور مي کند و براي وي دام مي گستراند. کساني که از شرّّ آن در امان خواهند ماند که با هوشياري، از سرانجام شوم تسلط نفس آگاه باشند، و کساني به اين موفقيت دست مي يابند که تمام وجود آنان را نور خدا فراگرفته باشد. تابعين عقوبت را ناشي از اهمال جوارح و برخورداري از لذت معنوي را در حفظ آن مي دانستند. و اتباع و پيروان خود را نيز به همين شيوه تربيت مي کردند. حذيفه بن قتاده مرعشي مي گفت: «جوارح چهارند: چشم، زبان، هواي نفس و قلب. پس نگه بان چشمانت باش تا جز به حلال نظر نکنند. مواظب قلبت باش که هيچ گونه بغض و کينه اي نسبت به مسلمانان در آن نباشد. نفس خود را از تبعيت خواسته هايش بازدار، واي بر تو اگر چنين نکني.» او از صميم قلب براي موفقيت علما و دعوتگران آن روزگار دعا مي کند و دلش حتي به حال کساني که مرتکب لغزش اندک شوند، مي سوزد. او نسبت به تابعين که از نظر زماني بسيار از ما جلوتر بوده و از نظر فضايل و کمالات به مراتب بر ما برتر بودند، اين احساس را داشت، اگر وي در اين عصر مي زيست و مي ديد که دعوتگران امروز نسبت به يکديگر کينه به دل دارند، و ادب را در حق يکديگر رعايت نمي کنند و از مفهوم اخوت و برادري راستين اسلامي فاصله گرفته اند، بدون شک بيشتر دعا مي کرد. شکي در اين نيست که يکي از علل اساسي عدم موفقيت و ثبات ما و تسلط ستم گران جبار، فقدان ويژگي هايي است که امام مرعشي در رابطه با تربيت نسل آن روزگار ذکر کرده است.

هنرمندان و صوفيان ادعا کرده اند که از روزگاران کهن شاهد نور درماني (استفاده از مغناطيس مرئي براي درمان بيماري ها) بوده و آن را نشان داده اند. در اين م ...

● تعريف : نور درماني ، استفاده از مغناطيسم مرئي براي مبارزه با بيماريهاست . کارآموزاني که اين روش را به کار مي بندند ، نور را بعنوان ميدان مغناطيسي پي ...

تمام واکنشهاي شيميايي ، اساسا ماهيت الکتريکي دارند، زيرا الکترونها در تمام انواع پيوندهاي شيميايي (به راههاي گوناگون) دخالت دارند. اما الکتروشيمي بيش ...

الکتروشيمي ديد کلي تمام واکنشهاي شيميايي ، اساسا ماهيت الکتريکي دارند، زيرا الکترونها در تمام انواع پيوندهاي شيميايي (به راههاي گوناگون) دخالت دارند. ...

تاريخچه حفر گمانه بسيار قديمي است و پيشينيان براي جستجوي آب دردشتها و درهها به حفر گمانه ميپرداختهاند و چون تلمبه اختراع نشده بود، در اغلب موارد آب از ...

اميد تا عمل نمودن به اين توصيه ها تندرستي براي همه ما که در جوامع متمدن و امروزي با سرعت به سمت پيري گام بر مي داريم ، به ارمغان آيد . ۱- ميوه و سيزيج ...

اگرچه برخي از ويژگي هاي موجودات ديگر در انسان است ولي انسان به غير از تمام موجودات مي باشد و با وجود مشترکاتي که ميان انسان و حيوان وجود داد، از امتيا ...

يكي از مهم ترين مسائل انسان شناسي اين است كه آيا گرايش ها و بينش هاي انسان محصول تعاملات او با خارج است يا ريشه آن گرايش ها و بينش ها در خمير مايه آدم ...

دانلود نسخه PDF - روش هاي تربيت