up
Search      menu
تاریخ و فرهنگ :: مقاله ذوالقرنين PDF
QR code - ذوالقرنين

ذوالقرنين

ذوالقرنين يکي از شخصيت‌هاي قرآن و کتاب مقدس است. بر اساس قرآن، ذوالقرنين، سه لشکرکشي مهم داشت نخست به غرب، سپس به شرق، و سرانجام منطقه‌اي که در آن يک تنگه کوهستاني وجود داشت، او انسان يکتاپرست و مهرباني بود واز طريق دادگري منحرف نمي‌شد و به همين جهت مشمول لطف خدا بود، او يار نيکوکاران و دشمن ستمگران و ظالمان بود و به مال و ثروت دنيا علاقه‌اي نداشت، او هم به خدا ايمان داشت و هم به روز رستاخيز، او سازنده سدي بود، که در آن به جاي آجر و سنگ از آهن و مس استفاده شده‌است و هدف او از ساختن اين سد کمک به گروهي مستضعف در مقابل ظلم و ستم قوم ياجوج و ماجوج بوده‌است.
وجه تسميه
ريشه‌شناسي اين نام اهميت زيادي دارد «قرن» Corn بن اصلي ذو القرنين است. کرن در زبان فارسي بصورت قور (قورکله)- قور پشت - قعر - قورچ (قوچ=گوسپند نر با شاخهاي بزرگ) و… به معني شاخ و برآمدگي است اما در زبانهاي اروپايي بيشتر به معني تاج بکار مي‌رود.
در زبان عربي (ذو) يعني صاحب يا دارنده و قرن(Corn) دو معني دارد يکي به معني تاج است و معني ديگر يعني شاخ و قرنين واژه‌اي است معرب قرنين يعني دو شاخ که عربي شده از عبري קרנים (قرنيم) است. ذو قرنين بر روي هم يعني تاج دوشاخ دار.
دو شاخ علاوه بر معني ظاهري يک مفهوم گسترده‌تر داشته‌است و عبارتي بوده‌است براي بيان قدرت و در عهد قديم براي موجودي (گاو نري) بکار مي‌رفته‌است که کره زمين بر روي دو شاخ آن قرار داشته‌است.
بعضي معتقدند اين نامگذاري بخاطر آنست که او به شرق و غرب عالم رسيد (دارنده شرق و غرب بود) که عرب آن را تعبير قرني الشمس (دوشاخ آفتاب) مي‌کند.
ذوالقرنين در قرآن
داستان ذوالقرنين در قرآن در سوره کهف به اين شرح آمده‌است:
و از تو دربارهٔ ذوالقرنين مي‌پرسند. بگو: براي شما از او چيزي مي‌خوانم. (۸۳)
ما او را در زمين مکانت داديم و راه رسيدن به هر چيزي را به او نشان داديم. (۸۴) او نيز راه را پي گرفت. (۸۵) تا به غروبگاه خورشيد رسيد. ديد که در چشمه‌اي گِل‌آلود و سياه غروب مي‌کند و در آنجا مردمي يافت. گفتيم: اي ذو القرنين، مي‌خواهي عقوبتشان کن و مي‌خواهي با آنها به نيکي رفتار کن. (۸۶) گفت: اما هر کس که ستم کند ما عقوبتش خواهيم کرد. آن گاه او را نزد پروردگارش مي‌برند تا او نيز به سختي عذابش کند. (۸۷) و اما هر کس که ايمان آورد و کارهاي شايسته کند، اجري نيکو دارد؛ و دربارهٔ او فرمانهاي آسان خواهيم راند. (۸۸) باز هم راه را پي گرفت. (۸۹) تا به مکان برآمدن آفتاب رسيد. ديد بر قومي طلوع مي‌کند که غير از پرتو آن برايشان هيچ پوششي قرار نداده‌ايم. (۹۰) چنين بود؛ و ما بر احوال او احاطه داريم. (۹۱) باز هم راه را پي گرفت. (۹۲) تا به ميان دو کوه رسيد. در پس آن دو کوه مردمي را ديد که گويي هيچ سخني را نمي‌فهمند. (۹۳) گفتند: اي ذو القرنين، يأجوج و مأجوج در زمين فساد مي‌کنند. مي‌خواهي خراجي بر خود مقرر کنيم تا تو ميان ما و آنها سدي برآوري؟ (۹۴) گفت: آنچه پروردگار من مرا بدان توانايي داده‌است بهتر است. مرا به نيروي خويش مدد کنيد، تا ميان شما و آنها سدي برآورم. (۹۵) براي من تکه‌هاي آهن بياوريد. چون ميان آن دو کوه انباشته شد، گفت: بدميد. تا آن آهن را بگداخت؛ و گفت: مس گداخته بياوريد تا بر آن ريزم. (۹۶) نه توانستند از آن بالا روند و نه در آن سوراخ کنند. (۹۷)
گفت: اين رحمتي بود از جانب پروردگار من و چون وعده پروردگار من در رسد، آن را زير و زبر کند و وعده پروردگار من راست است. (۹۸)[۲]
دربارهٔ شخصيت حقيقي ذوالقرنين که در کتابهاي آسماني يهوديان، مسيحيان و مسلمانان از آن سخن به ميان آمده، چندگانگي وجود دارد. کوروش سردودمان هخامنشي، داريوش بزرگ، خشايارشا، اسکندر مقدوني، چين شي هوان، يکي از ملوک حمير گزينه‌هايي هستند که جهت پيدا شدن ذوالقرنين واقعي، دربارهٔ آنها بررسي‌هايي انجام شده‌است. ابوالکلام آزاد با تفسير آيات ۸۲ تا ۹۵ سوره کهف دلايل استواري آورده‌است که ذوالقرنين موصوف، کوروش هخامنشي مي‌باشد.[۳]
شماري از فقيه‌هاي معاصر شيعه نيز کوروش را «ذوالقرنين» مي‌دانند. علامه طباطبايي، صانعي و مرتضي مطهري از معتقدان اين نظر هستند.[۴] در کتاب تفسير نمونه، نوشتهٔ ناصر مکارم شيرازي نوشته‌شده، از آن جهت به کوروش، ذوالقرنين مي‌گفتند که شرق و غرب مال او بود. ابوکلام بيشتر بر موضوع نقش‌برجستهٔ انسان بالدار يکي از ستون‌هاي بازمانده از کاخ بارعام در پاسارگاد است تأکيد علمي دارد.[۵] دربارهٔ اين نقش، تفسيرهاي بسياري انجام شده‌است که ابوکلام اين نقش را، ذوالقرنين مي‌داند. ابوالکلام آزاد با تفسير آيات ۸۲ تا ۹۵ سوره کهف و با استناد به وجود احاديث و رواياتي در مورد کوروش دلايلي آورده‌است که ذوالقرنين موصوف، کوروش هخامنشي مي‌باشد.[۶][۷] علامه طباطبايي دربارهٔ ذوالقرنين دانستن کوروش چنين نوشته‌است که «هر چند بعضي از جوانبش خالي از اعتراضاتي نيست، بلکه از هر گفتار ديگري انطباقش با آيات قرآني روشن‌تر و قابل قبول‌تر است.» در تفسير نمونه از نظريهٔ انطباق کوروش با ذوالقرنين به عنوان نظريهٔ برتر ياد شده‌است و بر تأييد اين نظريه در تفسير من هدي القرآن، تفسير الفرقان و تفسير المنير اشاره شده‌است. در تفسير المنير با قاطعيت، ذوالقرنين، همان کوروش دانسته شده که دو طرف جهان را گشت و احتمالاً به خاطر شجاعتش به ذوالقرنين ملقب شد.[۸] ابوالکلام آزاد يکي از کساني‌ست که کوروش را ذوالقرنين مذکور در قرآن مي‌داند و معتقد است که ذوالقرنين ذکرشده در قرآن، کوروش است. استدلالات آزاد را مي‌توان به‌صورت زير خلاصه کرد:
نقش برجستهٔ انسان بالدار در پاسارگاد که شاخ‌هاي قوچ دارد و بال‌هاي عقاب، نشان‌دهندهٔ کوروش است که او را همان ذوالقرنين، يعني «صاحب دو شاخ» مشخص مي‌کند. به ويژه که کوروش در تورات به عنوان «عقاب شرق» خوانده شده‌است.
در قرآن (سورهٔ کهف، آيهٔ ۸۳ تا ۹۸) از «ذي‌القرنين» به‌صورت پادشاهي که خداوند همه‌گونه کاميابي بدو داد، سخن رفته‌است که از سوي مغرب تا جايي که آفتاب غروب مي‌کند و از سوي مشرق تا جايي که خورشيد سر برمي‌آورد، رفت و سپس از جنوب به شمال رفت و به پاي دو کوه رسيد که در کنارهٔ آن قومي مي‌زيستند و آن‌ها از او خواستند تا ميان آن‌ها و قبيله‌هاي بي‌شمار ياجوج و ماجوج سدي بسازد و وي چنين کرد. مولانا آزاد مي‌گويد کوروش کسي بوده که به غرب و شرق لشکر کشيد و آن‌گاه به قفقاز رفت و در آنجا سدي ساخت تا جلوي قبيله‌هاي آسيايي را بگيرد و اين قبيله‌ها را چيني‌ها يوئه‌چي خوانده‌اند که با «ياجوج» شباهت دارد و مغولان را هم فنکوک خوانده‌اند که با ماجوج همانند است.
در کتاب تورات، بخش دانيال نبي (باب هشتم) از رؤيايي سخن رفته که طبق آن، قوچي دو شاخ از بز کوهي يک شاخي شکست مي‌خورد. مولانا آزاد مي‌گويد اين قوچ دو شاخ کوروش بوده و آن بز کوهي، يونانيان‌اند و اين «دو شاخ بودن» کوروش را با ذوالقرنين نسبت مي‌دهد.
.[۹] .[۱۰][۱۱][۱۲][۱۳]
ذوالقرنين در احاديث اسلامي
در کتاب خصال روايتي است از جعفر صادق که مي‌گويد: ملوک روي زمين چهار نفر بودند دو نفر مؤمن معتقد که عبارتند از سليمان و ذوالقرنين. دو نفر کافر که عبارتند از نمرود و بخت النصر. (سليمان و ذوالقرنين دو مؤمن معتقد بودند که بر زمين مسلط شدند و نمرود و بخت النصر دو کافر بودند که بر زمين مسلط شدند)[۱۴]
عمار سابطي روايت کرده که گفت خدمت جعفر صادق عرض کردم مقام و منزلت ائمه ما چيست؟ گفت: مانند مقام و مرتبه ذوالقرنين و يوشع (از پيامبران بني اسرائيل و جانشين موسي) و آصف مصاحب سليمان - که دلالت بر علو مقام ذوالقرنين دارد.[۱۵]
همچنين در احاديث اسلامي از مسجد ذوالقرنين نيز ياد شده‌است. مسجد و ساختمان بزرگي که درازاي آن ۴۰۰ ذراع بوده، که در ساختمان آن از تخته‌هاي چوب و مس و الواح مسين استفاده شده‌است. درازاي هر تخته چوب ۲۲۴ ذراع و فاصله دو ديوار ۲۰۰ ذراع و بلندي ديوارها ۲۲ ذراع گفته شده‌است.[۱۶] و مجلسي به نقل از ثعلبي محل ساخت سد ذوالقرنين را «پايان خاوري سرزمين ترک» خوانده‌است.[۱۷]
ذوالقرنين از ديدگاه شعراي پارسي گوي
در تمام آثار شعراي بزرگ وقديم ايران هرجا صحبت از ذوالقرنين شده است، اين شعرا مقصود از کيستي ذوالقرنين نبي را شخص اسکندر رومي معرفي کرده‌اند و ابيات فراواني در توصيف شخصيت و اعمال وي به ثبت رسانده‌اند از اين شعرا مي‌توان به اين بزرگان اشاره کرد:
فردوسي، ناصر خسرو، سعدي شيرازي، مولانا، انوري، ثنايي، خاقاني، عطار نيشابوري، نظامي گنجوي، هاتف اصفهاني، محتشم کاشاني، فرخي سيستاني، ملک الشعراي بهار، شيخ بهايي، قاآني، سلمان ساوجي، آرتيماني، بيدل دهلوي، جامي، عباس صبوحي، صائب تبريزي
فردوسي کبير قسمتي از شاهنامه را به اسکندر (سکندر نامه) اختصاص مي‌دهد و او را با ابيات فراواني مقصود قرآن از ذوالقرنين پيامبر مي‌داند و نحوهٔ بناي سد بر ياجوج و مأجوج را به شعر توضيح مي‌دهد:[۱۸]
سکندر بيامد نگه کرد کوه
بياورد زان فيلسوفان گروه
بفرمود کاهنگران آوريد
مس و روي و پتک گران آوريد
ازو يک رش انگشت و آهن يکي
پراگنده مس در ميان اندکي
همي ريخت گوگردش اندر ميان
چنين باشد افسون دانا کيان
بسي نفت و روغن برآميختند
همي بر سر گوهران ريختند
ز ياجوج و ماجوج گيتي برست
زمين گشت جاي خرام و نشست
ازان نامور سد اسکندري
جهاني برست از بد داوري
ذوالقرنين از ديدگاه مورخان وبزرگان ايراني
مورخان وبزرگان ايراني بالإجماع اسکندر رومي را در کتبشان ذوالقرنين نبي مي‌دانند، از جمله اين بزرگان و مورخان مي‌توان به نامهاي زير اشاره کرد، ابوريحان بيروني، بن سينا، طبري، ابن بلخي بلعمي، حمدالله مستوفي، دينوري، مير خواند، فخر رازي، يعقوبي اصفهاني،بيضائي، شرف الدين علي يزدي مورخ ايراني دربار گورکانيان ناصر خسرو، سور آبادي
ذوالقرنين از ديدگاه نادر شاه کبير
در نامهٔ نادر شاه کبير به سلطان محمود عثماني، نادر شاه پس از سلام وصلوات بر رسول اعظم اسلام، آل بيتش و اصحباش خليفه مسلمين سلطان عثماني را به عبارات کثيري مدح مي‌کند، در قسمتي از اين نامه و مدحيات که به زبان تورکي است، نادر شاه در مدح سلطان محمود ايشان را به اسکندر ذوالقرنين دوم توصيف مي‌کند که نشان از باور او از شخص ذوالقرنين دارد
... خديوِ نافذالامرِ اقليمِ دولتِ قوي‌بنياد، و شيرازه‌يبندِ اوراقِ پريشانِ امورِ بلاد و عباد، سلطان البرّين و خاقان البحرين، ثاني اسکندر ذي القرنين، خادم الحرمين الشريفين، نجماً لِفلک السطنة و خلافة و العظمة و الراَفة و المرحمة و البرّ و العدل و الاحسان ، سلطان محمود خان بن سلطان مصطفيٰ خان خلّد الله ملکه و سلطانه حضرتله‌رينين مرآتِ ضميرِ منيرِ خورشيد ناظيرله‌رينه مستطيع…
برداشت‌ها از داستان ذوالقرنين
از داستان ذوالقرنين در قرآن برداشتهاي زير شده‌است:
وجود داستان در پيش از اسلام
تعدادي از مردم مکه و مدينه از اين داستان خبر داشته‌اند که گفته شده‌است بيشتر اهل کتاب بودند، و اين نکته از متن چند آيه با جمله «يسئلونک عن ذي القرنين» و «قلنا يا ذا القرنين» و «قالوا يا ذي القرنين» به خوبي مشخص مي‌شود، اين داستان از پيش از اسلام مطرح بوده ولي بسياري از مردم به دليل کسب آگاهي بيشتر يا براي امتحان پيامبر اسلام دربارهٔ آن از وي سؤال کرده‌اند. (يهوديان چنين پرسشهايي را دربارهٔ ماجراي خضر و اصحاب کهف نيز پرسيده‌اند)
مشخصات ذوالقرنين در قران
ذوالقرنين داراي مشخصاتي بود، از آن جمله مي‌توان به موارد زير اشاره کرد:
او شخصي با تاج يا کلاهي با دو شاخ است.
خداوند اسباب پيروزي‌ها را در اختيار او قرار داد.
او سه لشکرکشي مهم داشت: نخست به باختر، سپس به خاور و سرانجام به منطقه‌اي که در آنجا يک تنگه کوهستاني وجود داشته، و در هر يک از اين سفرها با اقوامي برخورد کرد.
خداوند او را قدرتمند کرده بود و اختيار جان و مال انسانها و عذاب و پاداش به آنها را به او داده بود.
او انسان يکتاپرست و مهرباني بود، و از طريق دادگري منحرف نمي‌شد، و به همين جهت مشمول لطف خاص پروردگار بود.
او يار نيکوکاران و دشمن ظالمان و ستمگران بود، و به مال و ثروت دنيا علاقه‌اي نداشت.
او هم به خدا ايمان داشت و هم به روز رستاخيز.
او سازنده سدي است که در آن از آهن و مس استفاده شد (و اگر مصالح ديگر در ساختمان آن نيز به کار رفته باشد تحت‌الشعاع اين فلزات بود) و هدف او از ساختن اين سد کمک به گروهي مستضعف در مقابل ظلم و ستم قوم ياجوج و ماجوج بوده‌است.
او از کساني بوده که خداوند خير دنيا و آخرت رابه او عطا کرد. خير دنيا در سلطنت و قدرت و اختياري که به او عطا شده بود و خير آخرت، براي اينکه او به گسترش داد و اقامه حق و به صلح و بخشش و رفق و کرامت نفس و گستردن خير و دفع شر در آدميان عمل مي‌کرد.
چنين بر مي‌آيد که او به وحي يا الهام يا بدست پيغمبري از پيغمبران تأييد مي‌شد، و به او کمک مي‌کرد.
اما از قرآن چيزي که صريحاً دلالت کند او پيامبر بوده استفاده نمي‌شود هر چند تعبيراتي در قرآن هست که اشاره به اين معني دارد. از بسياري از روايات اسلامي که از پيامبر و ائمه نقل شده نيز مي‌خوانيم: او پيامبر نبود بلکه بنده صالحي بود.
به جماعتي ستمکار در باختر برخورد و آنان را عذاب نمود (به اين مفهوم که با آنها جنگيد و آنها را شکست داد).
سدي که بر روي قوم ياجوج و ماجوج بنا کرده در غير باختر و خاور آفتاب بوده، چون پس از آنکه به خاور آفتاب رسيده پيروي سببي کرده تا به ميان دو کوه رسيده‌است، و از مشخصات سد او افزون بر اينکه در خاور و باختر جهان نبوده اين است که ميان دو کوه ساخته شده، و اين دو کوه را که چون دو ديوار بوده‌اند به گونه يک ديوار دنباله دار درآورده‌است؛ و در سدي که ساخته پاره‌هاي آهن و قطر يعني (مس گدازشده) به کار رفته‌است.
.
ذوالقرنين در کتاب عهد عتيق
در کتاب دانيال، دانيال نبي در رؤيا چنين مي‌بيند:
ديدم که ناگاه قوچي نزد نهر ايستاده بود که دو شاخ داشت و شاخهايش بلند بود ويکي از ديگري بلندتر و بلندترين آنها آخربرآمد؛ و قوچ را ديدم که به سمت باختر و شمال و جنوب شاخ مي‌زد و هيچ وحشي با او مقاومت نتوانست کرد و کسي نبود که از دستش رهايي دهد و برحسب راي خود عمل نموده، بزرگ مي‌شد
در متن عبري واژه קרנים (قرنيم) به معني دوشاخ استفاده شده‌است.
در ادامه در کتاب دانيال مي‌خوانيم: جبرئيل بر او آشکار گشت و خوابش را چنين تعبير نمود: قوچ صاحب دو شاخ که ديدي پادشاهان ماد و پارس است. در ترجمه عربي کتاب مقدس نام ذوالقرنين در همين فراز آمده‌است:
ترجمه ون دايک:أَمَّا الْکَبْشُ الَّذِي رَأَيْتَهُ ذَا الْقَرْنَيْنِ فَهُوَ مُلُوکُ مَادِي وَفَارِسَ
ترجمه فارسي قديم:اما آن قوچ صاحب دو شاخ که آن را ديدي پادشاهان ماديان و فارسيان مي‌باشد.
يهود از بشارت رؤياي دانيال چنين دريافتند که دوران اسارت آنها با قيام يکي از پادشاهان ماد و فارس، و پيروز شدنش بر شاهان بابل، پايان مي‌گيرد، و از چنگال بابليان آزاد خواهند شد. چيزي نگذشت که کوروش در صحنه حکومت ايران ظاهر شد و کشور ماد و فارس را يکي ساخت، و سلطنتي بزرگ از آن دو پديدآورد، و همانگونه که رؤياي دانيال گفته بود که آن قوچ شاخهايش را به باختر و شرق و جنوب مي‌زند کوروش کبير نيز در هر سه جهت فتوحات بزرگي انجام داد. يهود را آزاد ساخت و اجازه بازگشت به اسرائيل را به آنها داد.
در کتاب اشعيا نبي باب ۴۴ شماره ۲۸ چنين مي‌خوانيم: آنگاه در خصوص کوروش مي‌فرمايد که شبان من اوست و تمامي مشيتم را به اتمام رسانده به اورشليم خواهد گفت که بنا کرده خواهي شد. اين جمله نيز قابل توجه‌است که در بعضي از تعبيرات کتاب مقدس، از کوروش تعبير به عقاب خاور، و مرد تدبير که از مکان دور خوانده خواهد شد آمده‌است. (کتاب اشعيا نبي باب ۴۶ شماره ۱۱)
ذوالقرنين و کوروش در روايات اسلامي
در مورد کوروش يا کوروس در کتب اسلامي اعم از تاريخي يا تفسير قراني يا اشعار عربي هم روايت شده است اما کمتر کسي به آن توجه کرده است. از جمله حديث پيامبر اسلام در تمجيد از کوروش: جلال الدين سيوطي از عالمان بزرگ اسلامي(۹۱۱ ق- در درالمنثور (ج۴، ص ۱۶۵) به نقل از ابن جرير از حذيفه ابن اليمان صحابي محمد مي‌آورد که او گفت: «چون بني اسرائيل در روز سبت سرکشي کرد و برتري جست و پيامبران را کشت، خداوند بختنصر را بر ايشان برانگيخت تا اينکه به بيت المقدس وارد شد و در عوض خون زکريا، هفتاد هزار نفر از ايشان را کشت و خاندانشان و فرزندان انبيا را به اسارت گرفت و زينت آلات بيت المقدس را با خود به بابل برد.» حذيفه مي‌گويد: عرض کردم: «اي پيمغبر خدا، بيت المقدس که در نزد خداوند مهم بود.» محمد تأييد کرد و دربارهٔ نحوه ساختن و جواهرات به کار رفته در آن توضيح داد و اينکه بختنصر آنها را به بابل برد و بني اسرائيل در حالي که بينشان برخي پيامبران و پيغمبرزادگان بود، سالها عذاب کشيدند تا اينکه خداوند بر ايشان رحم آورد: «... فاَوحي الي ملک من ملوک فارس، يقال له کورس و کان مؤمنا، اَن سر الي بقايا بني اسرائيل حتي تستنقذهم…: پس به يکي از پادشاهان پارس که مرد مؤمني بود، به نام کوروش، وحي کرد که به نزد بازماندگان بني اسرائيل برود و آزادشان سازد… فسار کورس ببني اسرائيل و دخل بيت المقدس حتي رده اليه: کوروش چنين کرد و داخل بيت المقدس شد و زينت آلات آن را بازگرداند و بني اسرائيل صد سال فرمانبردار خداوند بودند. تا دوباره به گناه بازگشتند. اما اين حديث جز احاديث موسوم به اسرائيليات است که اقوال اهل کتاب بوده و توسط يهوديان تازه مسلمان به اسلام رخنه کرده بود وانتساب آن به رسول اکرم مردود است، ذکر اين حديث در کتاب احاديث جعلي و اسرائيلي در کتب تفاسير تاليف علامه سيد يوسف محمود آمده که جز احاديث اسرائيلي وارد شده به اسلام معرفي شده و انتساب آن به رسول اکرم باطل است [۳۵] عالم وتاريخ نگار مسلمان ابن کثير نيز در کتاب تفسير خود در مورد اين حديث اين چنين مينويسد :
ابن جرير طبري اين حديث را مرفوع از حذيفه نقل ميکند(يعني فقط حذيفه اين حديث را گفته)، واين حديث بدون هيچ شکي جعلي وقرار داده شده است! وهر آنکه علم حديث ميداند هرگز در مجعول بودن اين حديث شک به دل نمي‌آورد، وشيخ علامه ابوحافظ مزي به صراحت اين حديث را قرار داده شده ودروغ بيان کرد ودر حاشيه کتابش به آن اشاره کرد
ذوالقرنين و اسکندر در روايات اسلامي
در اغلب کتب تواريخ و تفسير، علماي اسلام بر شخصيت ذوالقرنين اتفاق داشته اند و او را اسکندر رومي معرفي کرده اند، من جمله حديثي از پيامبر اکرم اسلام که مورخ ايراني تبار طبري در کتاب تفسير خود از پيامبر اکرم نقل ميکند و در اين حديث بلند پيامبر در جواب اهل کتاب که در مورد ذوالقرنين از وي پرسيدند، او را جواني از روم و باني شهر اسکندريه در مصر معرفي کرده‌اند :
ابوکريب نقل ميکند، که زيد بن حباب گفته، از ابن لهيعه که گفت: که عبدالرحمن بن زياد بن انعم از شيخين از [قبيله] تُجَيب نقل ميکند، كه يكي از آنها به اصحاب پيامبر بگفت: به سمت [خدمتكار رسول الله] عقبه بن عامر رفتيم که حديث پيامبر بشنويم، گفت: پس به او رسيديم، گفتيم : آمده ايم که برايمان از احاديث پيامبر بگويي گفت: روزي در حال خدمت کردن به رسول الله بودم، پس از نزد او خارج شدم، وهنگام خروج از خانه قومي از اهل کتاب من را بديدند، و گفتند: ميخواهيم از رسول الله سوال کنيم : پس براي ما نزد ايشان کسب اجازه کن، پس بر او داخل شدم و به او گفتم، پس رسول الله گفت : من را چه به آنها من چيزي نمي‌دانم جز آنچه پروردگارم به من آموخته، سپس گفت : آب بريز، پس ايشان وضو گرفتند و نماز بخواند، پس وقتي نماز بگذارد متوجه علائم شادي بر چهره اش شدم، پس گفت آنها را به داخل نزد من بياور و هر آنکه از اصحابم بيرون است.
وقتي آنها در نزد رسول الله قرار گرفتند؛ پس به آنها گفت : اگر خواستيد سوال بپرسيد و من از آنچه در نامه خود داريد شما را آگاهي خواهم داد، واگر خواستيد [بدون سوال پرسيدن] جوابتان را خواهم داد، گفتند پس خودت [سوال و جواب را ] بگو، پيامبر گفت: آمده ايد که در مورد ذوالقرنين از من بپرسيد و آنچه در کتابتان مي يابيد: جواني از روم بود، پس بيامد و شهر مصر اسکندريه را بنا کرد، پس وقتي تمام کرد، بر او مَلَكي (فرشته ايي) نازل شد و او را به آسمان برد و به وي گفت چه ميبيني؟ گفت شهرم، وشهرهاي ديگر، پس او را بالا برد و پرسيد چه ميبيني؟ گفت : شهرم، سپس او را بالاتر برد و گفت چه ميبني؟ گفت: زمين را ميبينم ، وگفت : اين اليمي است که بر دنيا محيط است، آن ملک گفت : الله متعال من را به سوي تو فرستاد که جاهل را علم دهي و عالم را تثبيت کني، پس او را به سمت سد برد، وآن جا دو کوه سست بود که همه چي از ميان آن بلغزيد، سپس او را از ياجوج و ماجوج بگذراند، و از امتي ديگر بگذراند که چهره هايشان بسان سگان بود و با ياجوج و ماجوج در پيکار بودند، سپس از امتي ديگر بگذشت که با آنان که چهره هايي به سان سگ داشتند پيکار ميکردند، و سپس امتي ديگر که با آن امت اخير در پيکار بودند ونامشان اورد
سردرگمي علماي اسلام در مورد کيستي ذوالقرنين
مطابق نظر دکتر عبدالمنعم النمر، علماي اسلام تا يک قرن اخير در مورد ذوالقرنين دچار سردرگمي بودند و هيچ‌کدام با قاطعيت و با استدلال قوي اين نام را با شخصيت‌هاي معروف تاريخي تطبيق نداده‌اند تا اينکه ابوکلام آزاد مفسر هندي قران کريم اين راز را کشف کرد. در کتاب روح المعاني تا حدودي از نظريه مفسران قرآن عدول شده و چنين آمده‌است که ذوالقرنين، همان فريدون پسر اثفيان پسر جمشيد پنجمين پادشاه پيشدادي ايران زمين بوده، و پادشاهي دادگر و فرمانبردار خدا بوده. همچنين در کتاب صور الاقاليم نوشته ابي زيد بلخي آمده که او مؤيد به وحي بوده و در عموم تواريخ آمده که او همه زمين را به تصرف درآورده ميان فرزندانش بخش کرد، قسمتي را به ايرج داد و آن عراق و هند و حجاز بود، و همو او را صاحب تاج سلطنت کرد، قسمت ديگر زمين يعني روم و ديار مصر و باختر را به پسر ديگرش سلم داد، و چين و ترک و خاور را به پسر سومش تور بخشيد، و براي هر يک قانوني وضع کرد که با آن دستور براند، و اين قوانين سه‌گانه را به زبان عربي سياست ناميدند(؟!)، چون اصلش «سي ايسا» يعني سه قانون بوده؛ و وجه تسميه‌اش به ذوالقرنين «صاحب دو شاخ» مي‌شود اين باشد که او دو طرف جهان را مالک شد، يا در درازاي روزهاي سلطنت خود مالک آن گرديد، چون سلطنت او به طوري که در روضة الصفا آمده پانصدسال درازاي کشيد، يا از اين رو بوده که شجاعت و قهر او همه ملوک جهان را تحت‌الشعاع قرار داد.
اولين فردي که از اسلام شناسان و مفسران و تاريخ‌دانان جهان اسلام با قاطعيت ذوالقرنين را با شخصيت تاريخي کوروش تطبيق داد ابوالکلام آزاد متفکر هندوستاني در کتاب ذوالقرنين يا کوروش کبير بود بعد از او شماري از مفسرين معاصر مانند مودودي، علامه طباطبايي صاحب الميزان و مکارم شيرازي و سلطان حسين و نورعلي تابنده گنابادي حکايت از آن دارد که مشخصاتي که از اين فرد در قرآن و تاريخ‌ها و داستان‌ها آمده‌است با منش تاريخي کوروش بزرگ همسويي دارد.
مفسران قبلي او را با ترديد و احتمال همان اسکندر مقدوني و بعضي نيز فرعون دانسته‌اند، و برخي منابع ديگر ذوالقرنين را از ملوک يمن ذکر کرده‌اند.
بيشتر علماي قديم گفته‌اند: ذوالقرنين همان اسکندر است البته بنظر مي‌رسد اسکندري که علماي اسلام از او سخن مي‌گويند بااسکندر مقدوني متفاوت باشد مثلاً شخصيت اسکند در اسکندر نامه متفاوت با اسکندر مقدوني است و سد اسکندر هم همانند يک مثلي شده، که هميشه بر سر زبانها هست؛ و بر اين معنا رواياتي هم آمده، مانند روايتي که در قرب الاسناد از موسي بن جعفر نقل شده، و داستان عقبة بن عامر از فرستاده خدا، و داستان وهب بن منبه که هر دو در الدرالمنثور نقل شده؛ و بعضي از قدماي مفسرين از صحابه و تابعين، مانند معاذ بن جبل - به نقل گردهمايي البيان - و قتاده - به نقل الدرالمنثور نيز همين قول را اختيار کرده‌اند؛ و بوعلي سينا هم وقتي اسکندر مقدوني را وصف مي‌کند او را به نام اسکندر ذوالقرنين مي‌نامد، فخر رازي هم دربرداشت بزرگ خود بر اين ديدگاه پافشاري و پافشاري دارد؛ و خلاصه آنچه گفته اين است که: قرآن دلالت مي‌کند بر اينکه سلطنت اين مرد تا اقصي نقاط باختر، و اقصاي خاور و جهت شمال گسترش يافته، و اين به راستي همان معموره آن روز زمين است، و همانند چنين پادشاهي بايد نامش جاودانه در زمين بماند، اسکندر نيز در اين ويژگي با کوروش مي‌ماند چون او پس از مرگ پدرش همه ملوک روم و باختر را برچيده و بر همه آن سرزمينها چيره شد، و تا آنجا پيشروي کرد که درياي سبز و سپس مصر را هم بگرفت. آنگاه در مصر به بناي شهر اسکندريه پرداخت، پس وارد شام شد، و از آنجا به قصد سرکوبي بني اسرائيل به طرف بيت‌المقدس رفت، و در قربانگاه (مذبح) آنجا قرباني کرد، پس متوجه جانب ارمينيه و باب‌الابواب گرديد، عراقيها و قبطيها و بربر خاضعش شدند، و بر ايران مستولي گرديد، و قصد هند و چين نموده با امتهاي خيلي دور جنگ کرد، سپس به سوي خراسان بازگشت و شهرهاي بسياري ساخت، سپس به عراق بازگشته در شهر «زور» يا روميه مدائن از جهان برفت، و مدت سلطنتش دوازده سال بود. اشکالي که در اين قول است اين است که: «اولاً اين گفته که پادشاهي که بيشتر آباديهاي زمين را مالک شده باشد تنها اسکندر مقدوني است» پذيرفتني نيست، زيرا چنين ادعائي در تاريخ مسلم نيست، زيرا تاريخ، پادشاهان ديگري را سراغ مي‌دهد که ملکش اگر بيشتر از ملک مقدوني نبوده کمتر هم نبوده‌است؛ و دوم اوصافي که قرآن براي ذوالقرنين برشمرده تاريخ براي اسکندر مسلم نمي‌داند، و بلکه آنها را انکار مي‌کند. براي نمونه قرآن کريم چنين مي‌فرمايد که «ذو القرنين مردي مؤ من به خدا و روز جزا بوده و دين يکتاپرستي داشته در حالي که اسکندر بر پايه داستان يونانيان خداپرست نبوده‌است، همچنان که قرباني کردنش براي مشتري، خود گواه آن است؛ و نيز قرآن کريم فرموده ((ذو القرنين يکي از بندگان درستکار خدا بوده و به داد و رفق مدارا مي‌کرده» و تاريخ براي اسکندر خلاف اين را نوشته‌است؛ و سوم در هيچ‌يک از تواريخ آنان نيامده که اسکندر مقدوني سدي به نام سد ياجوج و ماجوج به آن اوصافي که قرآن ذکر فرموده ساخته باشد؛ و در کتاب «البداية و النهايه» دربارهٔ ذوالقرنين گفته: اسحاق بن آدمي از سعيد بن بشير از قتاده نقل کرده که اسکندر همان ذوالقرنين است، و پدرش نخستين قيصر روم بوده، و از دودمان سام بن نوح بوده‌است؛ و ولي ذوالقرنين دوم اسکندر پسر فيلبس بوده‌است. (آنگاه نسب او را به عيص بن اسحاق بن ابراهيم مي‌رساند و مي‌گويد:) او مقدوني يوناني مصري بوده، و آن کسي بوده که شهر اسکندريه را ساخته، و تاريخ بنايش تاريخ رايج روم گشته، و از اسکندر ذوالقرنين به مدت بس طولاني متاخر بوده؛ و دومي نزديک سيصد سال پيش از مسيح بوده، و ارسطاطاليس حکيم وزيرش بوده، و همان کسي بوده که دارا پسر دارا را کشته، و ملوک فارس را ذليل، و سرزمينشان را لگدکوب نموده‌است. در دنباله کلامش مي‌گويد: اين مطالب را بدان جهت خاطرنشان کرديم که بيشتر مردم گمان کرده‌اند که اين دو نام يک مسمي داشته، و ذوالقرنين و مقدوني يکي بوده، و همان که قرآن نام مي‌برد همان کسي بوده که ارسطاطاليس وزارتش را داشته‌است، و از همين راه به خطاهاي بسياري دچار شده‌اند. آري اسکندر نخست، مردي مؤمن و درستکار و پادشاهي دادگر بوده و وزيرش خضر بوده‌است، که به طوري که پيشتر بازگو کرديم خود يکي از پيامبران بوده؛ و ولي دومي مردي مشرک و وزيرش مردي فيلسوف بوده، و ميان دو عصر آنها نزديک دو هزار سال فاصله بوده‌است، پس اين کجا و آن کجا؟ نه بهم شبيهند، و نه با هم برابر، مگر کسي بسيار کودن باشد که ميان اين دو اشتباه کند. در اين سخن به کلامي که پيشترها از فخر رازي نقل شد کنايه مي‌زند دقت نمايد سپس به کتاب او آنجا که سرگذشت ذوالقرنين را بازگو مي‌کند مراجعه نمايد، خواهد ديد که اين راوي هم خطائي که مرتکب شده کمتر از خطاي فخر رازي نيست، براي اينکه در تاريخ اثري از پادشاهي ديده نمي‌شود که دو هزار سال پيش از مسيح بوده، و سيصد سال در زمين و در اقصي نقاط باختر تا اقصاي خاور و جهت شمال سلطنت کرده باشد، و سدي ساخته باشد و مردي مؤ من درستکار و بلکه پيغمبر بوده و وزيرش خضر بوده باشد و در درخواست آب حيات به تاريکي رفته باشد، حال چه اينکه اسمش اسکندر باشد يا غير آن؛ و در دوره صدر اسلام هيچگونه اطلاعي از اسکندر در ميان اعراب وجود نداشته‌است اسکندر شخصيتي است که در قرون بعد و پس از ترجمه متون لاتين به عربي وارد ادبيات عرب شده‌است.
جمعي از تاريخ‌دانان از قبيل اصمعي در «تاريخ عرب پيش از اسلام» و ابن هشام در کتاب «سيره» و «تيجان» و ابو ريحان بيروني در «آثار الباقيه» و نشوان بن سعيد در کتاب «شمس العلوم» و ديگران، گفته‌اند که ذوالقرنين يکي از شاهان حمير بوده که در يمن سلطنت مي‌کرده. آنگاه در نام او اختلاف کرده‌اند، يکي گفته: مصعب بن عبدالله بوده، و يکي گفته صعب بن ذي المرائد نخست تبابعه‌اش دانسته، و اين همان کسي بوده که در محلي به نام بئر سبع به سود ابراهيم دستور کرد. يکي ديگر گفته: تبع الاقرن و اسمش حسان بوده. اصمعي گفته وي اسعد الکامل چهارمين تبابعه و فرزند حسان الاقرن، ملقب به ملکي کرب دوم بوده، و او فرزند ملک تبع نخست بوده‌است. بعضي هم گفته‌اند نامش «شمر يرعش» بوده‌است. البته در برخي از سروده‌هاي حميري‌ها و بعضي از شعراي جاهليت نامي از ذوالقرنين به نام يکي از مفاخر برده شده. از آن ميان در کتاب «البداية و النهاية» نقل شده که ابن هشام اين شعر اعشي را خوانده و انشاد کرده‌است: و الصعب ذوالقرنين اصبح ثاويابالجنوفي جدث اشم مقيما و در بحث روايتي پيشين گذشت که عثمان بن ابي الحاضر براي ابن‌عباس اين سروده‌هاي را انشاد کرد: قد کان ذوالقرنين جدي بي گمان ملکا تدين له الملوک و تحشدو دو بيت ديگر که برگردان اش نيز گذشت.
مقريزي در کتاب «الخطط» خود مي‌گويد: بدان که پژوهش علماي اخبار به اينجا منتهي شده که ذوالقرنين که قرآن کريم نامش را برده و فرموده: «و يسئلونک عن ذي القرنين…» مردي عرب بوده که در سروده‌هاي عرب نامش بسيار آمده‌است، و نام اصلي اش صعب بن ذي مرائد فرزند حارث رائش، فرزند همال ذي سدد، فرزند عاد ذي منح، فرزند عار ملطاط، فرزند سکسک، فرزند وائل، فرزند حمير، فرزند سبا، فرزند يشجب، فرزند يعرب، فرزند قحطان، فرزند هود، فرزند رهگذر، فرزند شالح، فرزند أرفخشد، فرزند سام، فرزند نوح بوده‌است؛ و او پادشاهي از شاهان حمير است که همه از عرب عاربه بودند و عرب عرباء هم ناميده شده‌اند؛ و ذوالقرنين تبعي بوده صاحب تاج، و چون به سلطنت رسيد نخست تجبر پيشه کرده و سرانجام براي خدا فروتني کرده با خضر دوست شد؛ و کسي که گمان کرده ذوالقرنين همان اسکندر پسر فيلبس است اشتباه کرده، براي اينکه واژه «ذو» عربي است و ذوالقرنين از لقبهاي عرب براي پادشاهان يمن است، و اسکندر لفظي است رومي و يوناني.
ابو جعفر طبري گفته: خضر در روزهاي فريدون پسر ضحاک بوده البته اين ديدگاه عموم علماي اهل کتاب است، ولي بعضي گفته‌اند در روزهاي موسي بن عمران، و بعضي ديگر گفته‌اند در سرآغاز لشکر ذوالقرنين بزرگ که در زمان ابراهيم خليل بوده قرار داشته‌است؛ و اين خضر در سفرهايش با ذوالقرنين به چشمه حيات برخورده و از آن نوشيده‌است، و به ذوالقرنين اطلاع نداده. از همراهان ذوالقرنين نيز کسي خبردار نشد، برآيند اينکه تنها خضر جاودان شد، و او به باور علماي اهل کتاب همين الان نيز زنده‌است؛ ولي ديگران گفته‌اند: ذوالقرنيني که در عهد ابراهيم بوده همان فريدون پسر ضحاک بوده، و خضر در سرآغاز لشکر او بوده‌است.
ابو محمد عبد الملک بن هشام در کتاب تيجان که در معرفت ملوک زمان نوشته بعد از ذکر حسب و نسب ذوالقرنين گفته‌است: ذکر حسب و نسب ذوالقرنين گفته‌است: وي تبعي بوده داراي تاج. در آغاز سلطنت ستمگري کرد و در پايان فروتني پيشه گرفت، و در بيت‌المقدس به خضر برخورده با او به مشارق زمين و مغارب آن سفر کرد و همانگونه که خداي تعالي فرموده همه رقم اسباب سلطنت برايش فراهم شد و سد ياجوج و ماجوج را بنا نهاد و در پايان در عراق از جهان رفت؛ و ولي اسکندر، يوناني بوده و او را اسکندر مقدوني مي‌گفتند، و مجدوني‌اش نيز خوانده‌اند، از ابن‌عباس پرسيدند ذوالقرنين از چه نژاد و آب خاکي بوده؟ گفت: از حمير بود و نامش صعب بن ذي مرائد بوده، و او همان است که خدايش در زمين مکنت داده و از هر سببي به وي ارزاني داشت، و او به دو سده آفتاب و به رأس زمين رسيد و سدي بر ياجوج و ماجوج ساخت. بعضي به او گفتند: پس اسکندر چه کسي بوده؟ گفت: او مردي حکيم و درستکار از اهل روم بود که بر کناره دريا در آفريقا مناري ساخت و سرزمين رومه را گرفته به درياي عرب آمد و در آن ديار آثار بسياري از کارگاه‌ها و شهرها بنا نهاد. از کعب الاحبار پرسيدند که ذوالقرنين که بوده؟ گفت: قول درست نزد ما که از احبار و پيشينيان خود شنيده‌ايم اين است که وي از قبيله و نژاد حمير بوده و نامش صعب بن ذي مرائد بوده، و ولي اسکندر از يونان و از دودمان عيصو فرزند اسحاق بن ابراهيم خليل بوده؛ و رجال اسکندر، زمان مسيح را درک کردند که از آن ميان ايشان جالينوس و ارسطاطاليس بوده‌اند؛ و همداني در کتاب انساب گفته: کهلان بن سبا صاحب فرزندي شد به نام زيد، و زيد پدر عريب و مالک و غالب و عميکرب بوده‌است. هيثم گفته: عميکرب فرزند سبا برادر حمير و کهلان بود. عميکرب صاحب دو فرزند به نام ابو مالک فدرحا و مهيليل گرديد و غالب داراي فرزندي به نام جنادة بن غالب شد که پس از مهيليل بن عميکرب بن سبا سلطنت يافت؛ و عريب صاحب فرزندي به نام عمرو شد و عمرو هم داراي زيد و هميسع گشت که ابا الصعب کنيه داشت؛ و اين ابا الصعب همان ذوالقرنين نخست است، همداني سپس مي‌گويد: (علماي همدان مي‌گويند: ذوالقرنين اسمش صعب بن مالک بن حارث الاعلي فرزند ربيعة بن الحيار بن مالک، و دربارهٔ ذوالقرنين گفته‌هاي زيادي هست؛ و اين کلامي است فراگير، و از آن بهره‌گيري مي‌شود که نخست فرنام ذوالقرنين مختص به شخص مورد بحث نبوده بلکه پادشاهاني چند از ملوک حمير به اين نام ملقب بوده‌اند، ذوالقرنين نخست، و ذو القرنين‌هاي ديگر؛ و دوم ذوالقرنين نخست آن کسي بوده که سد ياجوج و ماجوج را پيش از اسکندر مقدوني به چند سده بنا نهاده و معاصر با ابراهيم خليل يا پس از او بوده - و مقتضاي آنچه ابن هشام آورده که وي خضر را در بيت المقدس زيارت کرده همين است که وي پس از او بود، چون بيت المقدس چند سده پس از ابراهيم و در زمان داوود و سليمان ساخته شد. پس به هر روي ذوالقرنين هم پيش از اسکندر بوده. افزون بر اينکه تاريخ حمير تاريخي مبهم است؛ و اينکه اگر او عرب بود بي گمان بايد اطلاعات کامل تري از او در زمان پيامبر وجود مي‌داشت بنا بر آنچه مقريزي آورده گفتار در دو جهت باقي مي‌ماند. يکي اينکه اين ذوالقرنين که تبع حميري است سدي که ساخته در کجا است؟. دوم اينکه آن امت مفسد در زمين که سد براي جلوگيري از تباهي آنها ساخته شده چه امتي بوده‌اند؟ و آيا اين سد يکي از همان سدهاي ساخته شده در يمن، يا پيرامون يمن، از قبيل سد مارب است يا نه؟ چون سدهايي که در آن نواحي ساخته شده براي اندوخته ساختن آب براي آشاميدن، يا کشاورزي بوده‌است، نه براي جلوگيري از کسي. افزون بر اينکه در هيچ‌يک آنها تکه‌هاي آهن و مس گداخته به کار نرفته، در حالي که قرآن سد ذوالقرنين را اينچنين معرفي نموده؛ و آيا در يمن و حوالي آن امتي بوده که بر مردم هجوم برده باشند، با اينکه همسايگان يمن به جز همانند قبط و آشور و کلدان و… کسي نبوده، و آنها نيز همه ملتهايي متمدن بوده‌اند؟. يکي از بزرگان و پژوهشگران معاصر ما اين قول را تأييد کرده، و آن را چنين توجيه مي‌کند: ذوالقرنين يادشده در قرآن صدها سال پيش از اسکندر مقدوني بوده، پس او اين نيست، بلکه اين يکي از ملوک درستکار، از پيروان اذواء از ملوک يمن بوده، و از عادت اين تيره اين بوده که خود را با واژه «ذي» فرنام مي‌دادند، براي نمونه مي‌گفتند: ذي همدان، يا ذي غمدان، يا ذي المنار، و ذي الاذغار و ذي يزن و همانند آن؛ و اين ذوالقرنين مردي مسلمان، يکتاپرست، دادگر، نيکو سيرت، قوي، و داراي هيبت و شکوه بوده، و با لشکري بسيار انبوه به طرف باختر رفته، نخست بر مصر و سپس بر ما بعد آن مستولي شده، و آنگاه همچنان در کناره درياي سفيد به سير خود ادامه داده تا به کناره اقيانوس غربي رسيده، و در آنجا آفتاب را ديده که در عيني حمئة يا حاميه فرومي‌رود. سپس از آنجا رو به خاور نهاده، و در راه خود آفريقا را بنا نهاده. مردي بوده بسيار حريص و خبره در بنائي و عمارت؛ و همچنان سير خود را ادامه داده تا به شبه جزيره و صحراهاي آسياي وسطي رسيده، و از آنجا به ترکستان، و ديوار چين برخورده، و در آنجا قومي را يافته که خدا ميان آنان و آفتاب ساتري قرار نداده بود.
ديدگاه مولانا ابوالکلام آزاد
مولانا ابوالکلام آزاد (وزير فرهنگ سابق هند) تفسيري به زبان اردو بر قرآن کريم دارد، و در اين تفسير ذوالقرنين را که در قرآن از آن نام برده شده، همان کوروش هخامنشي مي‌داند؛ و اما بخش‌هايي از اين کتاب:[۳۹]
اکنون اوصاف اخلاقي ذوالقرنين در برابر ماست؛ نخستين آن دادگري و رعيت نوازي است، ببينيم اين صفت تا چه حد در زندگي کوروش کبير وارد است.
قرآن مي‌فرمايد: سرنوشت اين قوم در دست توست، تو مي‌تواني آنان را مجازات کني يا اينکه ببخشي و به نيکي گرايي. مقصود از اين طايفه همان قومي است که بدون دليل به کوروش حمله بردند و بالاخره نتيجه نگرفتند و کوروش فاتح شد، البته مي‌توانست و مي‌بايستي آنان را مجازات نمايد.
مورخين يونان عموماً عقيده دارند که کارهاي کوروش پس از فتح ليدي نه تنها توأم با دادگستري بود بلکه بسي بالاتراز آن مي‌نمود؛ همه بخشش و داد و بزرگواري بود، کوروش تا پايه داد نايستاد بلکه از آن مقام نيز فراتر رفت.
مورخين يونان مي‌گويد کوروش کبير فرمان داد که لشکريان جز با سپاهيان دشمن، با هيچ‌کس با اسلحه روبه رو نشوند، همين‌طور هم کردند.
در قرآن آمده‌است که ذوالقرنين گفت «و سنقول له من امر يسرا» يعني اگر کسي نيکويي کرد، خواهيد ديد که در برابر از طرف من به او به سختي و به بدي رفتار نخواهد شد. مورخين يونان عموماً به حقيقت اين مطلب ايمان دارند و مي‌نويسند که کوروش کبير با همه به نيکي و داد رفتار کرد؛ مردم را زير بار خراج گران و ماليات‌هاي سنگين که از طرف پادشاهان بر دوش رعيت نهاده شده بود نجات داد. آسان گرفتن کوروش در کارها و مهرباني او دوره جديدي در آسايش و رفاه قاطبه مردم پديدآورد(کوروش کبير).
.
تطابق ذوالقرنين با کوروش کبير
ابوکلام و مورخيني که اعتقاد دارند ذوالقرنين همان کوروش کبير است دلايل عمده زير را مطرح مي‌کنند:مطابقت صفات کوروش در منابع تاريخي يوناني و منابع ديني کتب مقدس * مجسمه کوروش* مسافرتها و فتوحات او* سؤال کنندگان از پيامبر در مورد ذوالقرنين*دلايل ابطال افراد ديگري که منسوب به ذوالقرنين شده‌اند.
اشاره به ذوالقرنين در عهد عتيق
سؤال کنندگان دربارهٔ ذوالقرنين از پيامبر طبق رواياتي که در شان نزول آيات آمده يهود بوده‌اند، يا قريش به تحريک يهود؛ و به اين داستان پيش از اسلام و در کتاب يهوديان اشاره شده و تعبير آن پادشاه ماد و فارس ذکر شده‌است. به قسمت داستان ذوالقرنين در عهد عتيق توجه کنيد.
ذوالقرنين و مجسمه کوروش با تاجي داراي دوشاخ
برجسته‌کاري کوروش در پاسارگاد که دو شاخ را در بالاي سر کوروش نشان مي‌دهد.
بدلي از مجسمه کوروش بالدار با کلاهخود دوشاخ
در قرن نوزدهم ميلادي در نزديکي استخر در کنار نهر مرغاب مجسمه اي از کوروش کشف شد که تقريباً به قامت يک انسان است، و کوروش را در صورتي نشان مي‌دهد که دو بال همانند بال عقاب از دو جانبش گشوده شد، و تاجي به سر دارد که دو شاخ همانند شاخ‌هاي قوچ در آن ديده مي‌شود. از تطبيق مندرجات کتاب مقدس با مشخصات اين مجسمه اين احتمال در نظر اين مورخين کاملاً قوت گرفت که ناميدن کوروش به ذو القرنين (صاحب دو شاخ) از چه ريشه‌اي مايه مي‌گرفت، و همچنين چرا مجسمه سنگي کوروش داراي بالهايي همچون بال عقاب است، و به اين ترتيب بر گروهي از دانشمندان مسلم شد که شخصيت تاريخي ذو القرنين از اين طريق کاملاً آشکار شده‌است.
دادگري کوروش
هردوت مورخ يوناني مي‌نويسد: کوروش فرمان داد تا سپاهيانش جز به روي جنگجويان شمشير نکشند، و هر سرباز دشمن که نيزه خود را خم کند او را نکشند، و لشکر کوروش فرمان او را اطاعت کردند بطوري که توده ملت، مصائب جنگ را احساس نکردند. هرودت در ادامه مي‌نويسند: کورش پادشاهي کريم و سخي و بسيار ملايم و مهربان بود، و مانند ديگر پادشاهان به اندوختن مال حرص نداشت بلکه نسبت به کرم و عطا حريص بود، ستمديدگان را از عدل و داد برخوردار مي‌ساخت و هر چه را متضمن خير بيشتر بود دوست مي‌داشت.
مورخ ديگر «ذي نوفن» مي‌نويسد:کوروش پادشاهي خردمند و مهربان بود و بزرگي ملوک با فضائل حکما در او جمع بود، همتي فائق و وجودي غالب داشت، شعارش خدمت انسانيت و خوي او بذل عدالت بود، و تواضع و سماحت در وجود او جاي کبر و عجب را گرفته بود.
در تفسير قرآن ابوالفتح رازي آمده است: خداي تعالي بر زبان بعضي پيغمبران امر کرد پادشاهي را از پادشاهان پارس نام او کورش و او مردي مؤمن بود.[۴۰] و نيز روايتي است از جعفر صادق که از ميان پادشاهان دنيا ذوالقرنين و سليمان دو مؤمن بودند که بر زمين حکومت کردند….
انطباق لشکرکشي‌هاي کوروش با لشکرکشي‌هاي سه‌گانه ذوالقرنين
از همه گذشته کوروش سفرهايي به شرق غرب و شمال انجام داد که در تاريخ زندگانيش به طور مشروح آمده‌است، و با سفرهاي سه‌گانه‌اي که در قرآن ذکر شده قابل انطباق مي‌باشد.
نخستين لشکرکشي کوروش به کشور ليديا که در قسمت شمال آسياي صغير قرار داشت صورت گرفت، و اين کشور نسبت به مرکز حکومت کوروش جنبه غربي داشت. اگر نقشه ساحل غربي آسياي صغير را جلو روي خود بگذاريم خواهيم ديد که قسمت اعظم ساحل در خليجک‌هاي کوچک غرق مي‌شود، مخصوصاً در نزديکي ازمير که خليج صورت چشمهايي به خود مي‌گيرد. قرآن مي‌گويد ذو القرنين در سفر باختري‌اش احساس کرد خورشيد در چشمه گل آلودي فرومي‌رود. اين صحنه همان صحنه‌اي بود که کوروش به هنگام فرورفتن قرص آفتاب (در نظر بيننده) در خليجک‌هاي ساحلي مشاهده کرد. (بعضي گمان کرده بودند منظور قرآن اين است که خورشيد در گل و لاي غروب مي‌کند!)
دومين لشکرکشي کوروش به جانب خاور بود، چنان‌که هردوت مي‌گويد: اين هجوم خاوري کوروش پس از فتح ليديا صورت گرفت، مخصوصاً طغيان بعضي از قبايل وحشي بياباني کوروش را به اين حمله واداشت. قرآن لشکرکشي دوم ذوالقرنين را اينطور تشبيه مي‌کند: (حتي اذا بلغ مطلع الشمس وجدها تطلع علي قوم لم نجعل لهم من دونها سترا) که اشاره به سفر کوروش به منتهاي خاور است که مشاهده کرد خورشيد بر قومي طلوع مي‌کند که در برابر تابش آن سايباني ندارند اشاره به اينکه آن قوم بيابانگرد و صحرانورد بودند.
سومين لشکرکشي کوروش به سوي شمال، به طرف کوه‌هاي قفقاز بود، تا به تنگه ميان دو کوه رسيد، و براي جلوگيري از هجوم اقوام وحشي با درخواست مردمي که در آنجا بودند در برابر تنگه سد محکمي بنا کرد. اين سد را در کتب ارمني از زمان قديم به «بهاک گورايي» خوانده‌اند و «کابان گورايي» هم مي‌گويند معني هر دو کلمه يکي است و همان معني «دربند کوروش» يا «گذرگاه کوروش» مي‌دهد. زيرا کور قسمتي از نام کوروش است آيا تنها همين شهادت واقعي که الساعه هم وجود دارد نمي‌تواند کفايت کند که سد مزبور را کوروش بنا کرده است؟[۴۱]
سد ذوالقرنين
تاريخدانان و تفسيرگران در اين باره ديدگاه‌هاي متفاوتي در تطبيق داستان دارند:
به بعضي از مورخين نسبت مي‌دهند که گفته‌اند: سد يادشده در قرآن همان ديوار چين است. آن ديوار طولاني ميان چين و مغولستان حائل شده، و يکي از پادشاهان چين به نام «شين هوانک تي» آن را بنا نهاده، تا جلو هجومهاي مغول را به چين بگيرد. درازاي اين ديوار سه هزار کيلومتر و پهنا آن ۹ متر و بلندايش پانزده متر است، که همه با سنگ چيده شده، و در سال ۲۶۴ پيش از زادروز آغاز و پس از ده يا بيست سال خاتمه يافته‌است، پس ذوالقرنين همين پادشاه بوده؛ ولي اين تاريخدانان توجه نکرده‌اند که اوصاف و مشخصاتي که قرآن براي ذوالقرنين ذکر کرده و سدي که قرآن بنايش را به او نسبت داده با اين پادشاه و اين ديوار چين تطبيق نمي‌کند، چون دربارهٔ اين پادشاه نيامده که به باختر اقصي سفر کرده باشد، و سدي که قرآن ذکر کرده ميان دو کوه واقع شده (بين الصدفين)، و در آن تکه‌هاي آهن و قطر، يعني مس مذاب به کار رفته، چنان‌که در آيه آمده‌است: (آتوني زبر الحديد حتي اذا ساوي بين الصدفين قال انفخوا حتي اذا جعله نارا قال آتوني افرغ عليه قطرا). و ديوار بزرگ چين که سه هزار کيلومتر است از کوه و زمين همينگونه، هر دو مي‌گذرد و ميان دو کوه واقع نشده‌است، و ديوار چين با سنگ ساخته شده و در آن آهن و قطري به کاري نرفته و ازطرف ديگر چينيها هرگز يکتاپرست نبوده‌اند
اکنون از مکاني که سد در آن بنا شده است بحث کنيم: اين سد در محلي بين درياي خزر و درياي سياه واقع شده است و جايي است که سلسله کوه‌هاي قفقاز مثل يک ديوار طبيعي راه بين جنوب و شمال را قطع مي‌کند و فقط يک راه در تنگه ميان اين سلسله کوه‌ها وجود دارد، اين راه را امروز به نام تنگه داريال مي‌خوانند و در ناحيه ولادي کيوکز و تفليس واقع شده است. هم اکنون نيز بقاياي ديوار آهني در اين نواحي هست و مسلماً بايد همان سد کوروش باشد. در سد ذوالقرنين گفته مي‌شود که آهن زياد به کار رفته و بين دو کوه نيز ساخته شده است، معبر داريال بين دو کوه بلند واقع شده و اين سد نيز که آهن زيادي در آن ديده مي‌شود در همين دره وجود دارد. از کتب ارمني بهتر مي‌توان شهادت گرفت زيرا بيشتر به وقايع از نزديک آشنا بوده‌اند. اين سد را در کتب ارمني از زمان قديم به «بهاک گورايي» خوانده‌اند و «کابان گورايي» هم مي‌گويند معني هر دو کلمه يکي است و همان معني «دربند کوروش» يا «گذرگاه کوروش» مي‌دهد. زيرا کور قسمتي از نام کوروش است آيا تنها همين شهادت واقعي که الساعه هم وجود دارد نمي‌تواند کفايت کند که سد مزبور را کوروش بنا کرده است؟ از منابع گرجستان نيز همين شهادت را مي‌توان يافت در زبان گرجستان از قديم اين دروازه را به نام «دروازه آهنين» ميانه خوانده‌اند و ترک‌ها آن را به دامر کپو (قاپو) ترجمه کرده‌اند و امروز هم به همين نام مشهور است. يکي از سياحان يهودي مشهور موسوم به يوسف که در قرن اول ميلادي مي‌زيسته است از اين سد نام مي‌برد، پس از او «پروکوپيوس» مورخ در قرن ششم ميلادي آن را ديده است و سپس يکي از همراهان سردار رومي «بلي سارس» نيز وقتي به اين نقطه حمله برد (پانصد و بيست وهشت ميلادي) اين سد را به چشم ديده است.
از رود کوروش «کُر» هم قبلاً نام برديم، يکي از رودهايي که از جبال قفقاز سرچشمه مي‌گيرد به نام «کُر» خوانده مي‌شود. در کتب ارمني و حتي يادداشت‌هاي آنتوني جان کينسن که در سال ۱۵۵۷ ميلادي به ايران آمد، اين رود، رود سائرس(= کوروش) خوانده مي‌شود.[۴۳]
قوم ياجوج و ماجوج
نوشتار اصلي: ياجوج و ماجوج
در قرآن و کتاب مقدس، به اين قوم اشاره شده‌است، عمدتاً ياجوج و ماجوج را که در داستان ذوالقرنين سد بر روي آنها بسته شده‌است، ساکنان منطقه شمال شرقي زمين در نواحي مغولستان دانسته‌اند.
تأييد ديدگاه ابوکلام توسط علماي ديني عرب معاصر
معمولاً علماي ديني عرب زبان به دليل مخالفت با يهوديان علاقه کمي از خود نشان داده‌اند تاکوروش را همان ذوالقرنين بدانند اما دکتر دکتر عبد المنعم النمر بالاترين مقام ديني (وزير اوقاف و امور ديني مصر) و بزرگترين چهره اسلام‌شناس معاصر در مصر که مقاله تحقيقاتي وي راجع به کورش ذو القرنين در ماهنامه مشهور جهان عرب بنام مجله العرب شماره ۱۸۴ قبل از فوت ايشان منتشر گرديد مورد توجه و بازتاب علماي ازهر واقع شد مقاله او در جهان عرب بازتاب و پذيرش قابل توجهي يافت. او پس از بيان دلايل ابوکلام آزاد و دلايل مفسرين قبلي نتيجه مي‌گيرد که ابوالکلام آزاد استدلالهاي منطقي ارايه کرده‌است. بعد از مقاله عبدالمنعم النمر مقاله‌هاي ديگري نيز از سوي اسلام شناسان عرب در تأييد ابوکلام آزاد منتشر شده‌است. دکتر عبدالمنعم همچنين يک نظريه جديد را که ادعا نموده‌است ذو القرنين همان فرعون توت آخن مي‌باشد را نيز رد کرده و آنرا مستند ندانسته‌است: که مورد توجه جهان عرب قرار گرفت. بعد از عبد المنعم النمر مهمترين شخصيت علمي و مذهبي جهان عرب صابر صالح زغلول در سال ۲۰۱۱ کتاب بسيار مفصل ۳۲۷ صفحه‌اي نوشته که دارالکتاب العربي للنشر و التوزيع - القاهرة آنرا توزيع کرده است. تحت عنوان : مؤسس الدولة الفارسية وأبو إيران؛ حياته و فتوحاته وهل هو ذوالقرنين پايه‌گذار دولت پارس و پدر ايران- زندگي و پيروزي‌هايش و پايان کار آيا او ذو القرنين است؟ متفکر بزرگ جهان عرب نظرات مختلف راجع به ذوالقرنين را بيان نموده و از جمله به نگر و ديدگاه - ابوالکلام آزاد و عبد المنعم النمر و الشيخ الشعراوي مي‌پردازد و نتيجه مي‌گيرد که ديدگاه ابوکلام آزاد به واقعيت نزديک تر است. نکته مهم اينکه تا کنون نظر شيخ الشعراوي در مورد ذو القرنين بودن کوروس از ديد عرب‌ها مخفي نگه داشته شده است.
مفسران و تاريخ‌داناني که به تطابق ذوالقرنين با کوروش کبير گواهي داده‌اند
مولانا ابوالکلام آزاد، مفسر بزرگ قرآن و وزير فرهنگ هند در زمان گاندي در تفسير مجمع‌البيان
ترجمه تفسير سوره کهف از باستاني پاريزي
علامه طباطبايي در تفسير الميزان
ناصر مکارم شيرازي و ده نفر از مفسران بزرگ قرآن در تفسير نمونه (مانند قرائتي، امامي، آشتياني، حسني، شجاعي، عبداللهي و محمدي)
تابنده گنابادي در کتاب سه داستان عرفاني از قرآن
مير محمد کريم علوي در تفسير کشف الحقايق (با ترجمه عبدالمجيد صادق نوبري)
سيد نورالدين ابطحي در کتاب ايرانيان در قرآن و روايات
علي شريعتي در کتاب بازشناسي هويت ايراني اسلامي
صدر بلاغي در قصص قرآن
جلال رفيع در کتاب بهشت شداد
دکتر فاروق صفي زاده در کتاب از کورش هخامنشي تا محمد خاتمي
منوچهر خدايار در کتاب کورش در اديان آسياي غربي
قاسم آذيني فر در کتاب کورش پيام آور بزرگ
فريدون بدره‌اي در کتاب کورش در قرآن و عهد عتيق
محمد کاظم توانگر زمين در کتاب ذوالقرنين و کورش
سيد محمد فقيه استاد اخلاق، حافظ کل قرآن و نماينده مجلس خبرگان دوم
استاد محيط طباطبايي
شهيد هاشمي نژاد
سر احمدخان بنيان‌گذار دانشگاه اسلامي عليگر هند
دکتر عبد المنعم النمر
صابر صالح زغلول
الشيخ الشعراوي
آيا قريش معرب کوروش است
باستاني پاريزي اين موضوع را در کتاب ذو القرنين مطرح ساخته که قريش عربي شده کوروش است. بايد گفت از نظر زبان‌شناسي و قوانين تعريب يا معرب سازي کوروش مي‌تواند به قريش معرب شود زيرا در قانون تعريب ک و گ عجمي به ق تبديل مي‌شود و حروف عله هم مي‌توانند به شکل و صداي يکديگر تبديل شوند. مثلاً گرانادا معرب شده به قرناطه- کوردوباي به قرطبه - موزامبيک= موزمبيق- آنکارا= انقره- کلاميت = اقليم - کوروش به قوروش و کامبيز به قمبيز و کازان به قازان يا ابرکوه به ابرقو -کهستان به قهستان معرب مي‌شود؛ و … البته بايد گفت استدلال بر پايه فقط زبان‌شناسي کافي نيست بايد آزمايشات ديگر هم اين استدلال را تأييد کند.
همايش کورش هخامنشي و ذوالقرنين
همايش کورش هخامنشي و ذوالقرنين نخستين همايش از اين دست بود که به کوشش مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامي در تاريخ ششم خرداد ماه سال ۱۳۸۹ با هدف تحکيم وحدت ملي و همچنين بالا بردن ميزان امنيت و اعتبار کشور در سالن همايش‌هاي آن مرکز برگزار گرديد.

پيشينه ي تاريخي فارس در گذر زمان «و اين سرزمين از دشمن، از خشکسالي و از دروغ بپايد و بدين سرزمين دشمن، بدسالي و دروغ نيايد.» نقل به مضمون از سنگ نبشته ...

دانلود نسخه PDF - ذوالقرنين