up
Search      menu
مذهب و عرفان :: مقاله دگرگوني رواني و اخلاقي PDF
QR code - دگرگوني رواني و اخلاقي

دگرگوني رواني و اخلاقي

ايمان و اصلاح

«إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّي يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ؛ خدا اوضاع و احوال هيچ ملتي را دگرگون نمي‌گرداند، تا آن که اوضاع و احوال خودشان را دگرگون سازند». (قرآن کريم، رعد: ۱۱)
اصلاح جامعه و مردم گزاف نيست و بي ضابطه صورت نمي‌پذيرد.
ملت‌ها از رکود درنمي‌آيند و جنبش نمي‌کنند. از ناتواني درنمي‌آيند و نيرومند نمي‌شوند، از سراشيبي رهايي نمي‌يابند و راه ترقي نمي‌پيمايند، مگر به دنبال يک تربيت اصيل راستين، و به عبارت ديگر، يک دگرگوني رواني و اخلاقي ريشه‌دار که رکود را به حرکت، خواب آلودگي را به بيداري، بي‌خبري را به آگاهي، سستي را به قاطعيت، بي‌بري را به توليد و مرگ را به زندگي مبدل گرداند. دگرگوني در جان روان و درون انسان شباهت بسياري به انقلاب يا کودتا در جهان مادي دارد، اين دگرگوني برخورد، اخلاق، تمايلات و عادات را تغيير مي‌دهد. اين دگرگون رواني، ناگزير با هر جنبش و نهضت يا انقلاب سياسي و اجتماعي همراه باشد، و بدون آن، نهضت يا انقلاب، مرکبي بر روي کاغذ يا سخني ميان تهي که در هوا از ميان مي‌رود، بيش نخواهد بود.
اين يک سنت فراگير و جهان‌شمول، از سنت‌هاي الهي در جهان آفرينش است که قرآن کريم آن را در يک عبادت مختصر و رسا توضيح داده است:
«إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّي يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ؛ خدا اوضاع و احوال هيچ ملتي را دگرگون نمي‌گرداند، تا آن که اوضاع و احوال خودشان را دگرگون سازند» (رعد: ۱۱).
اما، اين تغيير موضوع ساده و آساني نيست. بار سنگيني است که شانه‌ها زير بار آن خم مي‌شوند. انسان آفريده‌اي مرکب و پيچيده است، و بزرگترين مشکل، دگرگون‌کردن روانِ انسان يا دل يا طرز تفکر او است.
کار مديريت و اجراء در رابطه با آب‌هاي يک رود بزرگ، يا تغيير مسير آن، يا حفاري زمين يا بريدن کوه‌ها يا هرگونه تغييري در مظاهر آفرينش به مراتب ساده‌تر از تغييردادن روان آدميان و دگرگون‌کردن دل‌ها و افکار مردمان است.
ساختن کارخانه‌ها و مدارس و سدها و انواع مؤسسات ساده است و آسان و توانستني و شدني است. اما کاري که به راستي دشوار است، ساختن انسان است... ساختن انساني که بر خويشتن مسلط باشد و بر خواسته‌هايش فرمان براند. انساني که با زندگي داد و ستد داشته باشد، و همانگونه که حقش را مي‌طلبد، تکليفش را نيز انجام بدهد. انساني که حق را بشناسد و به آن ايمان داشته باشد و از آن دفاع کند. انساني که خوبي‌ها و امتيازات را بشناسد و همانطور که خوبي‌ها را براي خودش مي‌خواهد براي ديگران نيز بخواهد، و در راه اصلاح مفاسد اجتماعي فشارهاي لازم را تحمل کند و در رابطه با امر به معروف و نهي از منکر و جانفشاني و صرف مال و نثار دارايي‌ها در راه حق احساس مسؤوليت کند. ساختن چنين انساني کار بسيار دشواري است و هرگز آسان نيست.
با اين همه، ايمان – به تنهايي – آفريننده‌ي همه‌ي اين شگفتي‌ها است. ايمان است که انسان‌ها را آماده مي‌سازد تا اصول صحيح زندگي انساني را بپذيرد، هرچند در آن سوي پذيرش اين اصول، وظايف و تکاليف فراوان برعهده‌اش گذاشته شود، و فداکاري‌هاي بسيار بطلبد، و دشواري‌هاي فراوان برايش به وجود بياورد. ايمان يگانه عنصري است که جان و روان انسان را يکپارچه تغيير مي‌دهد، و به گونه‌ي ديگري درمي‌آورد، و در قالب جديدي مي‌ريزد. هدف‌هايش را به کلي دگرگون مي‌سازد، راه و روش‌هايش را کاملاً تغيير مي‌دهد. آرمان‌ها و شيوه‌هاي زندگي‌اش را عوض مي‌کند. حتي ذوق و سليقه‌ي او و مقياس‌ها و معيارهايش را نيز دستخوش تغيير مي‌سازد. به طوري که اگر شما با يک شخص در هردو دوران، در دوران کفر و در دوران ايمان روابط نزديک داشته باشيد، خواهيد ديد که اين انسان دوران ايمان، با آن انسان دوران کفر به کلي متفاوت است و اين دو انسان در نام و نشان و مشخصات و قيافه‌ي ظاهري ديگر وجه اشتراکي ندارند.
همچنين، ايمان آن مراحل و شرايط سني را که روانشناسان و کارشناسان و متخصصان علوم تربيتي تدارک کرده‌اند و آن را شرط پيروزي يک تلاش تربيتي دانسته‌اند قبول ندارد. کارشناسان مسائل تعليم و تربيت سن معيني را به عنوان سنين عادت پذيري و تشکيل عادت‌هاي خوب و بد در شخصيت انسان مطرح مي‌کنند که عبارت از همان دوران و سنين کودکي است که مي‌خواهند بگويند، هنگامي که فرد ي با ويژگي‌هاي روحي و اخلاقي بخصوصي بزرگ شد، ديگر بعيد خواهد بود که در آن ويژگي‌ها تغيير قابل ذکري پديد آيد. هرکه با هر خلق و خوي و عادتي به سنين جواني رسيد با همان خصوصيات نيز به پيري مي‌رسد، و هرکه با هر خلق و خوي و عادتي به سنين پيري رسيد، با همان خصوصيات از دنيا مي‌رود.
وينفع الأدب الأحداث في صغر
وليس ينفع عند الشيبة الأدب
إن الغصون إذا قومتها اعتدلت
ولن تلين إذا قومتها الخشب
«تعليم و تربيت تنها در خردسالي و بر کودکان تأثير دارد،
و چون به پيري رسند، ديگر تعليم و تربيت سودي نبخشد».
«شاخه‌هاي درختان را تا وقتي تر و تازه‌اند، اگر راست گرداني، راست خواهند آمد، ولي چوب خشک هرگز نرم نخواهد شد اگر بخواهي آن را راست بگرداني».
اما، فقط يک چيز است که از اين قوانين روانشناسان و کارشناسان تعليم و تربيت سرباز مي‌زند، و آن «ايمان» است. «دين» است. اگر ايمان در دلي جاي گرفت، و در اعماق وجود کسي ريشه دوانيد، جهتگيري او را در زندگي تغيير مي‌دهد، و نگاهش را بر جهان آفرينش و زندگي انساني‌اش دگرگون مي‌سازد. راجع به چيزهايي که در اطراف خود مي‌نگرد و پديده‌هايي که با آن‌ها مواجه مي‌گردد، و کردارهايي که از خود و ديگران مشاهده مي‌کند، احکام ديگري صادر مي‌کند و رفتارش را با خدا و خلق تعديل مي‌کند، و جواني و ميانسالي و پيري هيچکدام مانع اين دگرگوني نمي‌شوند.
داستان جادوگران فرعون را که شنيده‌ايد. خدا داستان‌شان را در قرآنکريم براي ما بيان کرده است:
«فَأَلْقَي عَصَاهُ فَإِذَا هِيَ ثُعْبَانٌ مُبِينٌ (۳۲) وَنَزَعَ يَدَهُ فَإِذَا هِيَ بَيْضَاءُ لِلنَّاظِرِينَ (۳۳) قَالَ لِلْمَلَإِ حَوْلَهُ إِنَّ هَذَا لَسَاحِرٌ عَلِيمٌ (۳۴) يُرِيدُ أَنْ يُخْرِجَکُمْ مِنْ أَرْضِکُمْ بِسِحْرِهِ فَمَاذَا تَأْمُرُونَ (۳۵) قَالُوا أَرْجِهْ وَأَخَاهُ وَابْعَثْ فِي الْمَدَائِنِ حَاشِرِينَ (۳۶) يَأْتُوکَ بِکُلِّ سَحَّارٍ عَلِيمٍ (۳۷) فَجُمِعَ السَّحَرَةُ لِمِيقَاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ (۳۸) وَقِيلَ لِلنَّاسِ هَلْ أَنْتُمْ مُجْتَمِعُونَ (۳۹) لَعَلَّنَا نَتَّبِعُ السَّحَرَةَ إِنْ کَانُوا هُمُ الْغَالِبِينَ (۴۰) فَلَمَّا جَاءَ السَّحَرَةُ قَالُوا لِفِرْعَوْنَ أَئِنَّ لَنَا لَأَجْرًا إِنْ کُنَّا نَحْنُ الْغَالِبِينَ (۴۱) قَالَ نَعَمْ وَإِنَّکُمْ إِذًا لَمِنَ الْمُقَرَّبِينَ (۴۲) قَالَ لَهُمْ مُوسَي أَلْقُوا مَا أَنْتُمْ مُلْقُونَ (۴۳) فَأَلْقَوْا حِبَالَهُمْ وَعِصِيَّهُمْ وَقَالُوا بِعِزَّةِ فِرْعَوْنَ إِنَّا لَنَحْنُ الْغَالِبُونَ (۴۴) فَأَلْقَي مُوسَي عَصَاهُ فَإِذَا هِيَ تَلْقَفُ مَا يَأْفِکُونَ (۴۵) فَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ سَاجِدِينَ (۴۶) قَالُوا آمَنَّا بِرَبِّ الْعَالَمِينَ (۴۷) رَبِّ مُوسَي وَهَارُونَ (۴۸) قَالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَکُمْ إِنَّهُ لَکَبِيرُکُمُ الَّذِي عَلَّمَکُمُ السِّحْرَ فَلَسَوْفَ تَعْلَمُونَ لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ مِنْ خِلَافٍ وَلَأُصَلِّبَنَّکُمْ أَجْمَعِينَ (۴۹) قَالُوا لَا ضَيْرَ إِنَّا إِلَي رَبِّنَا مُنْقَلِبُونَ (۵۰) إِنَّا نَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لَنَا رَبُّنَا خَطَايَانَا أَنْ کُنَّا أَوَّلَ الْمُؤْمِنِينَ؛ موسي عصايش را افکند و ناگهان اژدهايي بزرگ گرديد
▪ و دستش را از گريبان بدر آورد و تماشاکنندگان آن را درخشان و تابان ديدند
▪ فرعون به اشراف مصر و اطرافيانش گفت که اين مرد جادوگر دانايي است
▪ مي‌خواهد شما را از سرزمين‌تان با سحر و جادويش بيرون گرداند. شما چه مي‌فرماييد؟
▪ گفتند: او و برادرش را بازداشت کن و جارچيان را در شهرها برانگيز
▪ جادوگران دانا را از هر کران نزد تو آورند
▪ جادوگران در موعد مقرر و معين گرد آمدند
▪ به مردم گفته شد: آيا شما فراهم مي‌آييد؟
▪ تا جادوگران را همراهي کنيم، اگر پيروز شدند
▪ جادوگران چون آمدند، به فرعون گفتند: ما حتماً دستمزدي خواهيم داشت اگر ما پيروز شديم؟
▪ گفت: آري، و شما در آن صورت از مقربان خواهيد بود
▪ موسي به جادوگران گفت: بيفکنيد هرچه را که مي‌خواهيد بيفکنيد
▪ ريسمان‌ها و چوبدستي‌هايشان را افکندند و گفتند: به عزت فرعون سوگند که ما حتماً پيروز خواهيم گرديد
▪ موسي نيز عصايش را افکند، و ناگهان ديدند که همه‌ي ساخته و پرداخته‌هاي جادوگران را مي‌بلعد
▪ جادوگران به سجده درافتادند
▪ گفتند: به پروردگار جهانيان ايمان آورديم
▪ پروردگار موسي و هارون
▪ فرعون گفت: ايمان آورديد پيش از آن که من اذن‌تان دهم
▪ او همان بزرگِ جادوگران است که شما را جادو آموخته است. خواهيد دانست
▪ دست‌ها و پاهايتان را چپ و راست قطع خواهم کرد و همه‌ي شما را يکجا به دار خواهم آويخت
▪ گفتند: باکي نيست! ما به سوي پروردگارمان بازگشته‌ايم * ما در طمعِ آن به سر مي‌بريم که پروردگارمان کجروي‌هايمان را به خاطر آن که پيش قراول ايمان‌آورندگان به موسي بوده‌ايم، بيامرزد» (شعراء: ۳۲ – ۵۱).
اين تهديد فرعون در قرآنکريم به صورت ديگري نيز آمده است:
«فَلَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ مِنْ خِلَافٍ وَلَأُصَلِّبَنَّکُمْ فِي جُذُوعِ النَّخْلِ وَلَتَعْلَمُنَّ أَيُّنَا أَشَدُّ عَذَابًا وَأَبْقَي (۷۱) قَالُوا لَنْ نُؤْثِرَکَ عَلَي مَا جَاءَنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَالَّذِي فَطَرَنَا فَاقْضِ مَا أَنْتَ قَاضٍ إِنَّمَا تَقْضِي هَذِهِ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا (۷۲) إِنَّا آمَنَّا بِرَبِّنَا لِيَغْفِرَ لَنَا خَطَايَانَا وَمَا أَکْرَهْتَنَا عَلَيْهِ مِنَ السِّحْرِ وَاللَّهُ خَيْرٌ وَأَبْقَي (۷۳)؛ دست‌ها و پاهايتان را چپ و راست قطع خواهم کرد و در لابلاي شاخه‌هاي درختان خرما به دارتان خواهم زد و خواهيد فهميد که کداميک از ما بيشتر و جانکاه‌تر شکنجه خواهد داد * گفتند: هرگز تو را بر دلايل روشني که به ما رسيده -سوگند به آن که سرشت ما را آفريده است-، ترجيح نخواهيم داد. تو نيز هرچه فرمان خواهي بران! تو بر همين زندگي دنيا مي‌تواني فرمان براني * ما به پروردگارمان ايمان آورده‌ايم تا کجروي‌هاي ما را و اين جادوگري‌هايي را که تو به آن‌ها وادارمان کردي، بيامرزد، و خدا بهتر و ماندگارتر است» (طه: ۷۱ – ۷۳).
بنگريد! چگونه شخصيت‌هايشان دگرگون شده است؟ چگونه معيارهايشان تغيير کرده است؟! تمام همت‌شان مال و ثروت دنيا بود «ما حتماً دستمزدي خواهيم داشت؟» و تمام اميد و آرزوهايشان به فرعون وابسته بود (به عزت فرعون سوگند که ما حتماً پيروز خواهيم گرديد» اين منطق پيش از ايمان‌شان بود... وقتي که شيريني ايمان را چشيدند، در برابر آن تهديدها و وعده و عيدها سخنان‌شان در نهايت سادگي و در مقام يقين چنين بود: «... هرگز تو را بر دلايل روشني که به ما رسيده ترجيح نخواهيم نهاد».
تمام همت‌شان دنيا بود، اينک تمام همت‌شان آخرت شده است: «تا کجروي‌هاي ما را بيامرزد» و هم آنان که به عزت فرعون سوگند مي‌خوردند، حال ديگر مي‌گويند: «سوگند به آن که سرشت ما را آفريده است». جهتگيري و منش تغيير کرده است... منطق تغيير کرده است... رفتار تغيير کرده است... گفتار تغيير کرده است... اينان گويي گروه ديگري هستند، جز آنان که نخست بودند... و اين نيست مگر ساخته و پرداخته ايمان.
در آن داستان کوتاهي نيز که در صحيح مسلم آمده است، برهان بزرگي است براي اثبات تأثير به سزاي ايمان. داستان چنين است که مردي به مهماني حضرت رسول اکرم -صلّي الله عليه وسلّم- درآمد. فرمود تا شير گوسفندي را بدوشند و شير را نوشيد فرمود تا گوسفند ديگري را دوشيدند و تمام شيرش را به او دادند. همه را نوشيد. فرمود تا سومين و چهارمين گوسفند را نيز دوشيدند. تا بالاخره تمام شير هفت گوسفند را دوشيدند و او همه را نوشيد. آن مرد شب را در خانه‌ي رسول خدا -صلّي الله عليه وسلّم- به صبح رسانيد، و دلش به اسلام گرويد. بامداد روز بعد، مسلمان شد و ايمان خودش را به خدا و رسول علني گردانيد. به صحابه پيامبر اکرم -صلّي الله عليه وسلّم- فرمود تا گوسفندي را دوشيدند و او تمام شيرش را نوشيد. دومي را نيز فرمود تا دوشيدند، ولي آن دومي را نتوانست به طور کامل بنوشد. اينجا بود که حضرت رسول اکرم -صلّي الله عليه وسلّم- آن سخن جاويدشان را فرمودند:
«إن المؤمن ليشرب في معي واحد والکافر ليشرب في سبعة أمعاء»
«انسان با ايمان با يک معده مي‌نوشد و کافر با هفت معده».
در فاصله‌ي يک شبانه روز، مرد از آن حرص و آزي که داشت و بر پرکردن شکمش آنچنان اصرار مي‌ورزيد، حال به مرد معتدلي تبديل شده که عفت و قناعت مي‌ورزد. کداميک از اعضاي او تغيير کرده است؟ ... قلبش تغيير کرده است. کافر بوده، و حال مؤمن شده است. با اين ترتيب، آيا شما پديده‌اي مؤثرتر از ايمان سراغ داريد؟
ايمان جديد، وي را به هدف و رسالتي که در جهان دارد و وظايف و تکاليفي که بر عهده‌ي او است متوجه گردانيد، و آنچنان اين ايمان جديد در اعماق دل و جانش نفوذ کرد که ديگر از انديشه‌ي شکمش رهايي يافت، و از پرخوري و پرنوشيدن کناره‌گيري مي‌کند. تازه، اين يک ماجراي فردي نيست يک ماجراي نادر نيست. مگر کسي مي‌تواند تأثيرات ايمان را در امت عرب منکر شود يا فراموش کند؟
تاريخ‌نويسان غربي و غرب‌گرا، سخت دچار شگفتي شده‌اند و نتوانسته‌اند بفهمند کدام راز شگفت بود که اين امت را از چوپاني گوسفندها به چوپاني ملت‌ها و فرمانروايي کشانيد و اين قبايل بدوي را به يک جامعه‌ي متمدن تبديل کرد، و راه پيروزي بر خسرو ايران و قيصر روم را در برابرش هموار گردانيد، و دروازه‌ي حاکميت و نفوذ و سروري اين ملت مسلمان را به سوي بخش عمده‌ي دنياي قديم گشود، آن هم تنها در خلال چند ده سال، نه در طول دها‌ها قرن!
البته اهل شناخت و معرفت نه جا مي‌خورند و نه حيرت مي‌کنند. راز اين مطلب شناخته شده است. و علت اين امر معلوم و معين است. بازگشت همه‌ي اين‌ها به «اکسير ايمان» است. ايماني که محمد -صلّي الله عليه وسلّم- در جام جان يارانش ريخته است، و آنان را از حالي به حالي کرده است؛ از بت‌پرستي به توحيد، و از جاهليت به اسلام.
براي درک اين تحول عظيم، يک مرد و يک زن بسيار معروف را هم در عهد جاهليت و هم در عهد اسلامي مثال مي‌زنيم:
مثال از مردان، عمر بن خطاب–رضي الله عنه- که آورده‌اند، در عصر جاهليت چندان دچار انحراف عقلاني بود که از حلوا بتي ساخته بود. يک روز که گرسنه گرديد آن بت حلوايي را خورد. و چندان دچار انحراف عاطفي بود که يکبار وقتي از کندن گودال فراغت حاصل کرد، دختر کوچکش را در حالي که غبار را از ريش وي مي‌زدود زنده به گور کرد.
همين عمر بن خطاب–رضي الله عنه- از جاهليت به اسلام مي‌آيد و آنچنان عقل آزاده‌اي پيدا مي‌کند که درخت رضوان را که پيامبر اکرم -صلّي الله عليه وسلّم- در روز حديبيه زير آن درخت با اصحاب‌شان بيعت کرده بودند از جا قطع کرد تا مبادا در دوران‌هاي بعدي مورد تقديس قرار گيرد! و در برابر حجرالاسود مي‌ايستد و مي‌گويد: آهاي سنگ! من تو را مي‌بوسم در حالي که مي‌دانم تو قطعه سنگي بي‌سود و بي‌زيان هستي. و اگر نبود که ديدم رسول خدا -صلّي الله عليه وسلّم- تو را مي‌بوسيد، هرگز تو را نمي‌بوسيدم!
باز، همين عمر فاروق –رضي الله عنه- از حيث رشد عاطفي و نرميِ دل و خشيت الهي به جايي رسيد که صفحات تاريخ را از نمونه‌هاي مهر و محبت فراگيرش که مسلمان و غير مسلمان نمي‌شناخت، و انسان و حيوان را يکسان فرا مي‌گرفت، آکنده گردانيد، تا جايي که مي‌گفت: اگر اَسترَي در شط فرات بلغزد و زمين بخورد، من خودم را در برابر خدا مسؤول مي‌بينم... که چرا راه را برايش هموار نکردم؟!
اين مثال از ميان مردان، اما مثال از ميان زنان:
خَنساء... زني که برادرش صخر را در جاهليت از دست داد و آفاق را از گريه و ناله و اشعار سوزناکش پر کرد و ديواني از خود برجاي نهاد که در شعر مرثيه و تعزيه در نوع خود بي‌نظير است:
يُذکرني طلوع الشمسِ صخرا
وأذکره بکلِّ غروب شمس
ولولا کثرة الباکين حولي
علي إخوانهم لقتلتُ نفسي
«طلوع خورشيد مرا به ياد صخر مي‌اندازد،
و هر بار به هنگام غروب خورشيد به ياد او مي‌افتم.
اگر نمي‌ديدم که در اطرافم بسيارند گريه‌کنندگاني که،
بر برادران‌شان مي‌گريند، خودم را مي‌کشتم».
اما، پس از آن که اسلام آورد، او را زني ديگر مي‌يابيم... مادري را مي‌نگريم که جگرگوشه‌هايش را به جبهه تقديم مي‌دارد و روانه‌ي ميدان مرگ مي‌سازد، در کمال رضايت و اطمينان، و در حالي که رزمندگان را تشويق مي‌کند، بلکه به دفاع در برابر دشمن مي‌پردازد ... .
مورخان نوشته‌اند که خنساء در جنگ مسلمانان با پارسيان در قادسيه زير پرچم سعد بن ابي وقاص س حضور داشت، و چهار پسرش همراه او بودند. در يکي از آن شب‌هاي سرنوشت‌ساز در کنار آنان نشسته بود و پندشان مي‌داد و به مجاهدت و استقامت تشويق‌شان مي‌کرد. از جمله سخنانش خطاب به فرزندانش اين بود: «پسران عزيزم! شما داوطلبانه اسلام آورديد و از روي اختيار مهاجرت کرديد. به آن که جز او خدايي نيست سوگند، شما فرزندان يک مرد هستيد همانگونه که فرزندان يک زن هستيد. به پدرتان خيانت نکرده، و دائي/ ماماي‌‌تان را رسوا نکرده‌ام، و حسب شما آسيب نديده، و نسب شما تغيير نکرده است. خودتان هم خوب مي‌دانيد که خداوند چه پاداش ارزنده‌اي براي مسلمانان در جنگ با کافران تدارک ديده است. اين را نيز بدانيد که سراي باقي بهتر و برتر از سراي فاني است، و خداي متعال مي‌فرمايد:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَصَابِرُوا وَرَابِطُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ؛ اي کساني که ايمان آورده‌ايد، صبر پيشه کنيد به اهواءتان و بر دشمنان‌تان با صبر غالب آييد و مرزها را با هوشياري پاسداري کنيد و خداي را در نظر بگيريد تا رستگار شويد» (آل عمران: ۲۰۰).
بامدادان که به خواست خدا، به سلامت از جاي برمي‌خيزيد، با ديدگان باز هرچه زودتر، به سوي کارزار با دشمنان‌تان بشتابيد، و اگر ديديد که جنگ آستين‌هايش را بالا زده است، شما نيز بر تنور جنگ تيمم کنيد، و با سرکرده‌ي لشکريان دشمن درافتيد، تا در سراي جاويد به غنميت دست يابيد...»
بامداد روز بعد، فرزندان او با دل‌هاي جوان و سربلند يکپارچه همت و غيرت، به ميدان کارزار پيوستند. هرگاه يکي از آنان مي‌خواست به سستي گرايد، برادرانش سفارش مادر پيرشان را به ياد مي‌انداختند. بار ديگر مانند شير مي‌غُريد، و مانند تير مي‌پريد، و مانند صاعقه برمي‌جهيد، و چون قضاي لايزال الهي بر سر دشمنان کردگار فرود مي‌آمد. اين چهار برادر همچنان جنگيدند تا يکي پس از ديگري به شهادت رسيدند.
خبر مرگ هر چهار فرزند قهرمان را در يک روز به مادر دادند. نه دست بر گونه نواخت، و نه گريبان چاک ساخت، با ايمان صابرانه و صبر مؤمنان خبر را با آغوش باز استقبال کرد، و گفت: «سپاس خداي را که با کشته‌شدن‌شان مرا مشرف گردانيد، و از پروردگارم اميدوارم که ما را در قرارگاه رحمتش فراهم آورد».
چه چيز بود که آن عمر قديمي را دگرگون کرد و عمر جديد را ساخت؟
چه چيز بود که خنساء نوحه‌گر و گريان را به خنساء فداکار و ايثارگر تبديل کرد؟
همان آفريننده‌ي اعجازهاي بزرگ همان ايمان!!
ٓ
● کليد بي‌همتا براي قفل‌هاي بسته‌ي زندگي
بازگشت به سوي ايمان به خدا و آخرت تنها روزنه‌ي اميدي است که رهايي انسان امروزي را از دشواري‌هايي که زندگي انسان را به نابودي تهديد مي‌کند، نويد مي‌دهد. «نابودي»، نابودي ويژگي‌هاي ذاتي، و مايه‌هاي معنوي انسان که انسان‌بودن انسان به آن‌ها وابسته است، و با آن خصوصيات است که سروري بر جهان و جانشيني خدا را در زمين سزاوار مي‌گردد.
ايمان راستين – که آيين اسلام را براي انسان‌ها به ارمغان آورده است – راه حل نهايي معماهاي زندگي انسان معاصر است که دانش و فلسفه را در برابر خويش به زانو درآورده است، و انديشمندان و قانونگذاران و اصلاح‌طلبان را به حيرت افکنده است.
خيلي مناسب به نظر مي‌آيد که در اينجا سخنان درخشنده‌ي مصلح اسلامي کبير، ابوالحسن ندوي را بياوريم که بيان مي‌کند، چگونه خورشيد رسالت محمد -صلّي الله عليه وسلّم- بر جهان تاييد و روشنايي جديدي به آن بخشيد و آن را از حيات جديدي برخوردار ساخت. و چگونه پيامبر بزرگوار اسلام حضرت محمد -صلّي الله عليه وسلّم- قفل‌هاي بسيار و متعددي را با کليد شگفت‌انگيز ايمان گشود. استاد در يک گفتگوي شاعرانه که در کنار غار حرا در مکه‌ي مکرمه با خود داشته است، چنين مي‌گويد:
«زندگي سراسر قفل‌هاي بسته و درهاي ناگشوده بود، عقل و خرد انسان بسته و بيکاره بود، حکيمان و فيلسوفان از گشودن آن عاجز شدند، وجدان بسته و بيکاره بود، واعظان و مرشدان از گشودن آن ناتوان شدند. قلوب بسته و بيکاره بودند، حوادث جهان و نشانه‌ها نتوانست آن‌ها را بگشايد. مدرسه‌ها بسته و بيکاره بود، دانشمندان و معلمان در گشودن آن عاجز ماندند. دادگاه‌ها قفل شده بودند، تظلم‌کنندگان و مراجعه‌کنندگان از فتح و گشودن آن ناتوان ماندند. خانواده‌ها بسته و قفل شده بودند، مصلحان و انديشمندان از گشودن‌شان عاجز گشتند. کاخ فرمانروايي بسته و قفل شده بود، ملت ستمديده و کشاورز زحمتکش و کارگري که حقش را پايمال کرده بودند، نتوانستند آن را بگشايند. گنج‌هاي ثروتمندان و فرمانروايان بسته و قفل شده بود، گرسنگي بينوايان و برهنگي زنان و ناله‌ي ضعيفان آن‌ها را نتوانست بگشايد و عاجز ماندند. بسيار شده بود که مصلحان بزرگ و رجال بزرگ قانون در پي گشودن يکي از اين قفل‌ها برآمده بودند، اما شکست خورده بودند و کناري نشسته بودند. هر قفلي فقط با کليد خودش باز مي‌شود. قرن‌ها پيش کليد‌هاي خود اين قفل‌ها را گم کرده بودند، و کليدهايشان به قفل‌ها نمي‌خوردند و به هيچ دردشان نمي‌خورند. بعضي خواستند قفل‌ها را بشکنند اما دست‌هايشان را مجروح کردند و ابزارهاي خودشان را شکستند.
در اين منطقه‌ي کم و بي‌ادعا، جدا از جهان متمدن، در دامنه‌ي کوه‌هاي نه چندان سرسبز و نه چندان مرتفع، کاري صورت گرفت که در پايتخت‌هاي بزرگ جهان و مدرسه‌ها و کتابخانه‌هاي بزرگ آن‌ها صورت نگرفت. در اينجا خدا با رسالت محمد -صلّي الله عليه وسلّم- بر جهان منت نهاد و در پرتو رسالت آنحضرت اين کليد گمشده بار ديگر در اختيار انسانيت قرار گرفت. اين کليد عبارت بود از «ايمان به خدا و رسول و آخرت». با اين کليد همه‌ي آن قفل‌هاي بسته يکي پس از ديگري گشوده شدند، و درهاي بسته يکي پس از ديگري باز شدند. همين که اين کليد آسماني با عقل و خرد به هم پيچيده‌ي انسان آشنا شد، از هم باز شد و نشاط خود را بازيافت و توانست از آيات الهي که در آفاق و انفس متجلي است بهره‌مند گردد، و جهان را به سوي آفريننده‌ي نخستينش بکشاند، و از کثرت به وحدت برساند، و زشتي و ناسازي شرک و بت‌پرستي و خرافات و اوهام را بازشناسد. همان انساني که پيش از رسالت محمدي يک وکيل مدافع مزدور بود که از هر قضيه‌اي، حق يا باطل، دفاع مي‌کرد.
همين کليد وقتي که با وجدان به خواب‌رفته‌ي انسان‌ها آشنا شد، آن را بيدار کرد. با احساسات مرده‌ي مردم برخورد کرد، تکاني به خودشان دادند و زندگي از سر گرفتند. نفس اماره‌ي مردم به نفس مطمئنه تبديل شد. ديگر باطل را نمي‌پذيرفتند و گناه را تحمل نمي‌کردند، تا جايي که آن شخص تبهکار در حضور رسول خدا -صلّي الله عليه وسلّم- به جرم خود اعتراف مي‌کند و اصرار مي‌ورزد که او را سخت عذاب دهند و تأديب کنند. آن زن گناهکار به بيابان بازمي‌گردد، هيچ مراقبتي از او به عمل نمي‌آيد. آنگاه به پاي خويش در مدينه حاضر مي‌شود و خود را در معرض کيفري که از کشته‌شدن سخت‌تر است، قرار مي‌دهد. آن سرباز بينوا تاج خسرو ايران را به چنگ مي‌آورد، زير لباس‌هايش پنهان مي‌کند، تا کسي از امانتداري و درستکاري او مطلع نگردد، و آن را صحيح و سالم به امير تحويل مي‌دهد؛ زيرا معتقد است که آن تاج، ديگر مال خدا است و خيانت در آن روا نيست.
دل‌هايي که همه بسته و قفل زده بودند، نه عبرتي، نه تأثري، نه رقتي، نه نرمشي داشتند، اينک آنچنان خاشع و آگاه شده بودند. از پديده‌ها عبرت مي‌گرفتند و از آيات الهي بهره‌مند مي‌شدند، و به حال ستمديدگان رقت مي‌کردند، و به ضعيفان محبت مي‌ورزيدند.
همين کليد وقتي که با نيروهاي تعطيل شده و استعدادهاي گم گشته آشنا شد، آن نيروها و استعدادها مانند آتش شعله‌ور شدند و مانند سيل جوشيدند، و به راه صحيح افتادند. شترچران ديروز، امروز بر ملت‌ها فرمان مي‌راند، و خليفه‌اي شده بود که بر جهان حکومت مي‌کرد. سوارکار نام‌آور فلان قبيله يا شهر، امروز دولت‌ها را مقهور خود ساخته، و ملت‌هايي را که سوابق ممتدي در قدرت و شکوه و عظمت داشتند، زيرا فرمان خويش آورده بود.
همين کليد با درهاي بسته‌ي مدرسه‌هايي آشنا شد که معلمان آن را ترک گفته بودند، و شاگردان ديگر به آن‌ها رغبتي نداشتند، در نتيجه ارزش علم سقوط کرده بود و معلم خوار و بي‌مقدار شده بود. بار ديگر از ارزش و امتياز دانش سخن به ميان آورد، و برتري دانشمند و دانشجو و مربي و معلم را مطرح کرد. دين با دانش قرين گرديد و رواج و رونق فراوان يافت. هر مسجد و هر خانه‌اي از خانه‌هاي مسلمانان به صورت مدرسه‌اي درآمد، هر فرد مسلمان، از يک سو براي رشد خودش شاگردي مي‌کرد، و براي رشد ديگران معلمي. دين مؤثرترين انگيزه‌ي دانش‌جويي شده بود.
اين کليد با درهاي بسته دادگاه نيز آشنا شد. هر دانشمندي تبديل به يک قاضي عادل شد، و هر حاکم مسلماني داور دادگري شد. همه‌ي مسلمانان به خاطر خدا قيام مي‌کردند و به عدل و دادگواهي مي‌دادند. ايمان به خدا و روز قيامت حضور پيدا کرده بود. عدل و داد فراگير شده بود و گفتگوها و کشمکش‌ها فروکش کرده بود، و شهادت ناحق و حکومت ستمگران ديگر جايي نداشت.
اين کليد با خانواده‌هاي تعطيل شده نيز آشنا شد. خانواده‌هايي که در آن‌ها حق ناشناسي و ناسپاسي بر روابط پدر و فرزند، مادر و فرزند، برادر و خواهر و همسر حاکم شده بود. از خانواده به جامعه هم سرايت کرده بود. روابط آقا و نوکر و رئيس و مرؤوس و بزرگتر و کوچکتر نيز به همين صورت درآمده بود. هريک از آنان حقوق خودشان را مي‌خواستند، اما تکاليف و وظايف‌شان را ادا نمي‌کردند. به عبارت ديگر – چنانکه قرآنکريم مي‌گويد – همه «مطفف» شده بودند. وقتي براي خود بر زيان مردم پيمانه مي‌کنند تمام و کمال مي‌گيرند. و هنگامي که بر زيان مردم پيمانه يا توزين مي‌کنند، کم مي‌گذارند (۱ تا ۳ – مطففين – ۸۳). نهال ايمان در خانواده‌ها کاشته شد. افراد خانواده همه از کيفر و عقوبت الهي برحذر داشته شدند. سخن خدا بر مردم خوانده شد که:
«يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذِي خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًا کَثِيرًا وَنِسَاءً وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي تَسَاءَلُونَ بِهِ وَالْأَرْحَامَ إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلَيْکُمْ رَقِيبًا؛ اي مردم! پروردگارتان را در نظر گيريد که شما را از يک جان يگانه آفريده و همسرش را از او آفريد، و از آندو مردان بسيار و زنان بسيار پراکند، و خدا را در نظر بگيريد آن که همديگر را به او سوگند مي‌دهيد و خدا را در نظر بگيريد در روابط با خويشاوندان و نزديکان که خدا بر شما رقيب است» (نساء: ۱).
اين آيين مسؤوليت را برعهده‌ي خانواده‌ها و اجتماع گذاشت و گفت:
«کلُّکم راعٍ وکلُّکم مسؤولٌ عن رعيَّته»
«همه‌ي شما چوپانانيد و همه‌ي شما مسؤول گله‌هايتان هستيد».
خانواده‌اي عدالت پيشه و با محبت و رو به راه پديد آورد. جامعه‌اي دادگر را شکل داد، و در وجود فرد فرد مردم احساس ژرف امانتداري و ترس سهمگين از آخرت را جاي داد. فرمانروايان و زمامداران پارسايي پيشه کردند، و جامه‌ي زهد و فقر بر تن پوشيدند. سروران جامعه خدمتگزاران جامعه شدند، و فرمانروايان جامعه شيوه‌اي همانند سرپرست پيش گرفتند. اگر دست‌شان پر بود، عفت مي‌ورزيدند، و اگر دست‌شان تهي بود، به اندازه‌ي متعارف به خوراک و پوشاک مي‌پرداختند. ثروتمندان و بازرگانان را مخاطب گردانيد و آنان را به زهد در دنيا و تمايل به آخرت تشويق کرد. همه‌ي دارايي‌ها را از آنِ خدا دانست و اين ندا را در گوش‌شان کشيد که:
«وَأَنْفِقُوا مِمَّا جَعَلَکُمْ مُسْتَخْلَفِينَ فِيهِ؛ و ببخشيد از آنچه خدا شما را جانشين در آن قرار داده است».(حديد: ۷).
« وَآتُوهُمْ مِنْ مَالِ اللَّهِ الَّذِي آتَاکُمْ؛ و به آنان از اموال خدا که به شما داده است بدهيد.» (نور: ۳۳).
ثروتمندان را از اندوختن و ذخيره‌کردن اموال و انفاق‌نکردن در راه خدا برحذر داشت. اين سخن خدا را بر آنان خواند که:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ کَثِيرًا مِنَ الْأَحْبَارِ وَالرُّهْبَانِ لَيَأْکُلُونَ أَمْوَالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَالَّذِينَ يَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلَا يُنْفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ (۳۴) يَوْمَ يُحْمَي عَلَيْهَا فِي نَارِ جَهَنَّمَ فَتُکْوَي بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ هَذَا مَا کَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ فَذُوقُوا مَا کُنْتُمْ تَکْنِزُونَ؛ و کساني که زر و سيم را گنجينه مي‌سازند و آن را در راه خدا انفاق نمي‌کنند، آنان را مژده ده به عذاب دردناک * روزي که آن زر و سيم‌ها را در آتش دوزخ بگذارند و پيشاني‌ها و پهلوها و پشت‌هايشان را با آن‌ها داغ کنند. اين‌ها زر و سيم‌هايي هستند که براي خودتان اندوخته‌ايد. بچشيد آنچه را که اندوخته‌ايد» (توبه: ۳۴ – ۳۵).
رسول خدا -صلّي الله عليه وسلّم- با رسالت و دعوت آسماني‌اش افراد صالح را تربيت کرد؛ کساني که ايمان به خدا داشته باشند، از کيفر و عقوبت الهي بيمناک باشند، خاشع و متواضع و امانتدار باشند، آخرت را بر دنيا ترجيح دهند، ماديات را به چيزي نگيرند، و با ايمان و قدرت روحي بر آن‌ها چيره گردند، ايمان داشته باشند به اين که دنيا براي ايشان آفريده شده، و خود ايشان براي آخرت. چنين انساني اگر بازرگان بشود، بازرگاني راستگو و درستکار خواهد شد. اگر بينوا بشود، فردي زحمتکش و شرافتمند و سختکوش خواهد بود. اگر کارگر بشود، کارگري کوشا و خيرخواه مي‌شود. اگر ثروتمند باشد، ثروتمندي با سخاوت و اهل مواسات مي‌شود. اگر قاضي بشود، يک قاضي دادگر و زيرک مي‌شود. اگر حکومتي را به او بسپرند، حاکم امين و خدمتگزار خواهد شد. اگر به او سروري و رياست دهند، رئيس متواضع و مهرباني خواهد بود. اگر اموال عمومي را در اختيار او قرار دهند، خزانه‌دار دقيق و دانايي خواهد گرديد.
ساختمان جامعه‌ي اسلامي با اين خشت و آجرها بنا گرديد، و حکومت اسلامي در آغاز تأسيس با اين نيروها شکل گرفت. جامعه و حکومت طبعاً چيزي نبود، مگر يک تصوير بزرگ شده از خُلقيات و روحيات افرد آن جامعه و عناصر آن حکومت. بنابراين، جامعه‌ي اسلامي جامعه‌اي بود شايسته و نيکوکار که آخرت را بر دنيا ترجيح مي‌داد و بر ماديات چيره و حاکم بود نه محکوم ماديات.
آزادي و حق‌گفتن علماي دين، راستگويي و امانتداري بازرگانان، پاکدامني و تلاش تهيدستان، کار و کوشش و خيرخواهي کارگران، سخاوت و مواسات ثروتمندان، عدالت و خردمندي قاضيان، اخلاق و درستکاري واليان، تواضع و مهرباني رؤسا، نيرومندي خودمتگزاران، نگهباني و مراقبت خزانه‌داران، همه را در ظرف اين جامعه ريخت. حکومت اسلامي نيز يک حکومت رشديافته و شايسته بود. اصول و ضوابط را بر مصلحت‌هاي شخصي و روابط و راهنمايي و ارشاد مردم را بر گردآوري ماليات ترجيح مي‌داد. در پرتو اين چنين جامعه و اين چنين حکومتي يک زندگي اجتماعي شکل گرفت که سراسر ايمان و عمل صالح بود و صدق و اخلاص و کوشش و تلاش. عدالت در داد و ستد بود و رعايت انصاف نسبت به ديگران.
همچنان به حديث نفس مشغول بودم و از خود بيخود شده بودم. جامعه‌هاي اسلامي نخستين به مجمل و تفاصيل آن، در برابرم مجسم شده بودند، گويي قرن‌ها بازپس رفته بودم و شاهد عيني آن جوامع شده بودم و در جو آن جوامع تنفس مي‌کردم. و رابطه‌ام به کلي با جهان معاصر قطع شده بود.
ناگهان چشمم به دنياي معاصر خودمان افتاد. با خودم گفتم: قفل‌هاي جديدي را مي‌بينيم که بر درهاي زندگي انسان زده شده است. زندگي بشر مراحل طولاني را طي کرده، گام‌هاي بلندي برداشته، زندگي بسيار پيچيده‌تر شده و درهم آميخته است، مسائل زندگي بشر تحول يافته و تنوع پيدا کرده است. از خودم مي‌پرسيدم: آيا اين قفل‌هاي جديد را هم با همان کليد کهنه مي‌توان گشود؟ نمي‌خواستم پيش داوري کنم. آيا دست به آزمايش بزنم، و همان کليد کهنه را با اين قفل‌هاي جديد آشنا کنم؟
وقتي به قفل‌ها دست زدم ديدم همان قفل‌هاي کهنه‌اند که رنگشان را عوض کرده‌اند. مشکلات و دشواري‌هاي زندگي بشر همان مشکلات و دشواري‌هاي قديمي است. بزرگترين مشکل، و مرکز بحران، همان فرد انسان است که مايه‌ي اصلي خشت و آجر ساختمان جامعه است و پايه و بنياد حکومت. دريافتم که اين فرد انساني که پايه و مايه‌ي اجتماع و حکومت است، تنها به ماده و نيرو ايمان دارد، و تنها به جسم و شهوتش مي‌پردازد، و ارزش بيش از اندازه‌اي براي اين زندگي قائل است، و در خودپرستي و ارضاي تمايلات خويش اسراف مي‌ورزد. رابطه‌ي فرد انسان با پروردگارش و رسالت پيامبران و عقيده به آخرت قطع شده و همين فرد انسان منبع شقاوت و بدبختي تمدن امروزي شده است. اگر بازرگان است بازرگان محتکري‌ است و باعث گرسنگي‌ها و بحران‌ها مي‌شود. اگر فقير است، فقير شورشگر پرمدعايي است که مي‌خواهد بي‌زحمت بر حاصل کوشش و تلاش ديگران دست يابد.
اگر کارگر است، کارگر ناسپاسي است که حقوقش را مي‌خواهد اما کار نمي‌کند. اگر ثروتمند است، ثروتمند بخيل و بيرحمي است که از مهرباني و عطوفت بي‌خبر است. اگر حاکم و فرماندار است، فرماندار نيرنگبازي است که اموال مردم را غارت مي‌کند. اگر بزرگتر و رئيس است، رئيس مستبد و خودخواهي است که جز به مصلحت و آسايش خودش نمي‌نگرد. اگر کارمند و خدمتگزار است، ناتوان و اهل خيانت است. اگر خزانه‌دار است، دزد است و اهل اختلاس. اگر وزير يا نخست وزير است يا رئيس جمهور، آدم مادي و خودخواهي است که تنها به خود و حزب خودش خدمت مي‌کند و غير از آن کسي را نمي‌شناسد. اگر پيشوا و رهبر است، ميهن‌پرست و نژادپرست افراطي است که فقط ميهنش را تقديس مي‌کند و نژادش را مي‌پرستد، و شرافت و کرامت کشورها و ملت‌هاي ديگر را زير پا مي‌گذارد. اگر قانونگذار است قانون‌هاي ظالمانه و ماليات‌هاي کمرشکن وضع مي‌کند. اگر مخترع است سلاح‌هاي ويران‌کننده و نابودکننده اختراع مي‌کند، اگر کاشف است، گازهايي را کشف مي‌کند که نابودکننده‌ي ملت‌ها ويران‌کننده‌ي کشورها است. بمب اتمي مي‌سازد که نسل انسان را از بين مي‌برد و کشت و زرع را نابود مي‌کند. و اگر زورش برسد از اين که اين بمب‌هاي اتمي را بر سر ملت‌ها و کشور رها بريزد، باکي ندارد.
جامعه‌ي بشر امروزي از اين افراد تشکيل يافته و حکومت‌ها از همين عناصر به وجود آمده‌اند.
بنابراين، جامعه‌ي بشر امروزي يک جامعه‌ي مادي به تمام معني است که احتکار بازرگانان، شورشگري بينوايان، حق ناشناسي کارگران، بُخل ثروتمندان، نيرنگ فرمانداران، استبداد رؤسا و خيانت زيردستان، دزدي خزانه‌داران، منفعت‌پرستي وزيران، و ميهن‌پرستي افراطي پيشوايان و اجحاف قانونگذاران و اسراف مخترعان و مکتشفان و سنگدلي مجريان را باهم در خود جاي داده است. اين روحيه‌هاي مادي بحران‌هاي کم‌نظير و مشکلات درهم پيچيده‌اي را به وجود آورده که باعث همه‌ي غم‌ها و اندوه‌هاي بشر امروزي شده است: بازار سياه، رواج رشوه، گراني طاقت‌فرسا، پنهان‌شدن کالاها، و تورم. انديشمندان و قانونگذاران راه حلي براي اين مشکلات نمي‌يابند. از هر بحراني درمي‌آيند با بحران ديگري مواجه مي‌گردند.
بلکه همان راه حل‌هاي نيمه راه و درمان‌هاي موقت‌شان است که بحران‌هاي جديد را به وجود مي‌آورد. از حکومت‌هاي استبدادي به دموکراسي و از دموکراسي به ديکتاتوري و از ديکتاتوري، دوباره به دموکراسي، از سرمايه‌داري به سوسياليسم و از سوسياليسم به کمونيسم منتقل شده‌اند، اما اوضاع تغييري نکرده است. زيرا «فرد» که پايه و اساس و مايه‌ي اصلي جامعه و حکومت است تغييري پيدا نکرده است. نمي‌فهمند يا نمي‌خواهند بفهمند که اشکال کار در همه جا اينست که «فرد» انسان امروزي فاسد و کجرو شده است. به فرض هم مي‌فهميدند که فرد پايه و اساس است و همان «فرد» بشر امروزي است که فاسد و منحرف شده است، از عهده‌ي سالم‌سازي و رو به راه‌کردن او برنمي‌آمدند.
زيرا علي رغم آن همه مؤسسات علمي و کانون‌هاي تعليم و تربيت و مطبوعات و انتشارات، در کار اصلاح افراد بشر، و تصحيح کجروي‌هاي افراد، و تغيير جهت افراد از بدي به نيکي و از ويرانگري به سازندگي، درمانده‌اند. علت امر اينست که از نظر روحي مُفلس شده‌اند، و از ايمان تهيدست گرديده‌اند، و همه‌ي چيزهايي را که مي‌توانست دل را تغذيه کند و نهال ايمان بنشاند، و رابطه‌ي ايمان بنده و پروردگارش را تجديد کند، و اين زندگي دنيا را با زندگي آخرت پيوند دهد، و ماده و روح را با يکديگر آشنا سازد. و دانش و اخلاق را به هم برساند، از دست داده‌اند. بالاخره اين تهيدستي و درماندگي روحي و ماديگرايي کور، و استکبارشان آنان را واداشته است که جديدترين سلاح‌هاي ويرانگرشان را که يک ملت را به طور کامل نابود مي‌کند و يک کشور را تماماً تخريب مي‌کند، به کار گيرند، در نتيجه، تمدن و زندگي بشر، اگر همچنان دولت‌هاي بزرگ به رقابت تسليحاتي خودشان ادامه دهند، به سوي پايان دردناکي پيش مي‌رود».
ما اهميت يک جامعه شايسته، بلکه ضرورت وجود يک جامعه‌ي شايسته را براي ساختن فرد شايسته، انکار نمي‌کنيم. اما جامعه، در واقع، يک ساختمان است که خشت و آجر آن افراد جامعه‌اند. اگر خشت و آجر سالم و مرغوب نباشد، چگونه مي‌توان انتظار داشت که با آن يک ساختمان قابل اطمينان بنا کرد.
خشت و آجر ساختمان جامعه، من و تو و او هستيم. اگر ما درست شويم، جامعه هم درست مي‌شود. و کليد اين شايستگي فردي و امتيازات اخلاقي يک چيز است، و آن «ايمان» است.

دگرگوني به مجموعه عواملي گفته مي‌شود که در اثر آن ، مشخصات سنگ‌ها تغيير مي‌کند و سنگ به نوع ديگري که سنگ دگرگوني نام دارد، تبديل مي‌شود. عوامل دگرگوني ...

در نهاد هر انسان نيروئي وجود دارد كه دانشمندان جديد به آن «وجدان اخلاقي » نام نهاده اند. اين نيرو به انسانها تكليف، الهام مي كند يعني از درون به انسان ...

ديدکلي در سنگهاي دگرگوني تعداد زيادي کاني وجود دارد که تعدادي از آنها در سنگهاي آذرين و رسوبي هم به فراواني يافت مي‌شوند. ولي عده‌اي از آنها فقط در سن ...

داروهاي رواني داروهايي که تصادفاً براي مقاصد ديگري مناسب شناخته شدند تا بيش از دهه 1905 بيماري هاي رواني با دارو قابل درمان نبودند. افراد مبتلا به شيز ...

سنگين ترين چيزي که در قيامت در ترازو گذاشته مي شود! رسول الله صلّي الله عليه وسلّم مي فرمايد: «مَا مِن شَيءٍ أثقَل في مِيزَان العَبدِ يَوم القِيامَةِ ...

چه نيازي سبب شد که بشر به دنبال اخلاق رود؟ آيا اخلاقي بودن براي انسان يک امر ضروري است؟ آيا اخلاقي زيستن در حيات فردي و اجتماعي جزء ضروريات به شمار مي ...

1 مقدمه در حال حاضر به علت پيچيده و چند بعدي شدن مسائل مختلف در جوامع، شاهد ايجاد سازمان‌هاي گوناگون در تمامي زمينه‌هاي مختلف جوامع هستيم تا به نيازها ...

با نماز بيني شيطان را به خاک بماليد در اهميت و ارزش نماز سخن زياد گفته شده به طوري که در روايات از بزرگان ديني داريم که فرمودند نخستين چيزي که بنده بر ...

دانلود نسخه PDF - دگرگوني رواني و اخلاقي