up
Search      menu
آموزش,روانشناسی :: مقاله تفکر پيچيده PDF
QR code - تفکر پيچيده

تفکر پيچيده

چگونه مي توانيم پيچيده فکر کنيم؟

اين مقاله با ابزارها و تکنيکهاي خاص اداره سيستم هاي پيچيده کار ندارد، بلکه به برخي مفاهيم پايه مي پردازد که کمک مي کند تا در باره پيچيدگي تفکر و گفتگو کنيم. همچنين مروري بر تفکر کلاسيک و طرحهاي دروني آن در مواجهه پيچيدگي خواهيم داشت . به علاوه نشان مي دهيم گه چگونه پيچيدگي ما را وادار مي سازد تا مدلهاي ساخته شده بر پايه نافرجامي(Unpredictability) و نامعلومي (unpredictability) را انتخاب کنيم. ليکن ما هنوز مي توانيم با مشکلاتي که بدين طريق بوجود مي آيند سر و کار داشته باشيم اگر انعطاف پذير باشم و از توانمندي هاي سيستم هاي پيچيده براي خود سازمانيابي و هوش توزيع يافته که مي تواند حاصل کند، بهره ببريم.
تفکر کلاسيک
بخش اعظم مدلهاي علمي - و همچنين بيشتر فهم الهامي ما – تلويحا بر پايه تفکر کلاسيک يا دکارتي است که بصراحت در مکانيک کلاسيک يا نيوتوني بکار رفته که جهان بيني علمي را از ابتداي قرن بيستم تحت سيطره خود داشته است . اين تفکر بر مفروضات زير مبتني است (Heylighen, ۱۹۹۰) :
- فروکاست گرايي يا تحليل (Reductionalism or Analysis) : براي فهم کامل يک سيستم بايد آنرا به اجزاي سازنده و خواص بنيادي اش تفکيک کنيم .
- قطعيت(Determinism) : هر تغيير را مي توان به شکل حرکت سيستم ( يا حالت سيستم) در فضا نشان داد يعني ترتيب خطي از حالات که از قواعد ثابت طبيعي تبعيت مي کند . اين قواعد بطور کامل مسير حرکت به سمت آينده را مشخص مي کنند (پيش بيني پذيري) و همچنين مسير گذشته را نمايان مي کنند ( برگشت پذيري)
- دو گامگي (Dualism) : اجزاي سازنده نهايي هر سيستمي ذرات هستند يعني قطعات بدون ساختاري از ماده ( ماده گرايي Materialism ) از آنجاييکه ماده در حال حاضر بطور کامل با قواعد مکانيک تبيين شده است ، آزادي عمل براي مداخله و تفسير وجود ندارد و تنها راهي که مي توانيم انسان را در تئوري دخيل کنيم اين است که ذهن (Mind) را به عنوان يک مقوله مستقل معرفي کنيم .
- تئوري انطباق دانش ( Correspondence Theory of knowledge) : از طريق مشاهده شخص ميتواند اساسا دانش کاملي درباره هر سيستمي بدست آورد و يک نمود دروني بوجود آورد که اجزاي آن منطبق بر اجزاي سيستم خارجي هستند . در اينحالت نقشه برداري يگانه ، صحيح و عيني از واقعيت ماده ( سيستم ) در واقعيت ذهن ( نمود Representation) حاصل مي آيد .
- عقلانيت (Rationality): با داشتن اطلاعات کاملي از شخص در تعامل با سيستم مي تواند گزينه اي را انتخاب کند که فايده سيستم را به حد اکثر برساند . بنابر اين اعمال ذهن ، همسان با حرکات ماده معين يا قابل پيش بيني خواهند بود .
اين مفروضات تحت عنوان قاعده حفاظت از تمييز (Distinction conservation) خلاصه شده اند (Heylighen,۱۹۸۹,۱۹۹۰) : علم کلاسيک با ايجاد تمييز دقيق تا حد ممکن بين اجزائ ، خواص و حالات سيستم تحت بررسي آغاز مي شود . اين تمايز ها مطلق و عيني فرض مي شوند يعني براي همه مشاهده گر ها يکسانند . آنها بر پايه منطق ارسطويي هستند: يک پديده يا به مقوله الف تعلق دارد يا غير الف و نمي تواند هر دو باشد يا هيچکدام يا حد واسط يا بستگي دارد به ... .
تکامل سيستم با حفظ همه تمايزات صورت مي گيرد زيرا که حالتهاي مشخص اوليه در مسير حالتهاي مشخص بعد حرکت مي کنند و بر عکس( علت و معلولي Causality) بنگريد به (Heylighen,۱۹۸۹) . دانش چيزي فراتر از نقشه برداري با حفظ تمايز ها از عينيت به ذهن نيست و اين در حالي است که عمل نقشه برداري معکوس از ذهن به عين است .
مسلم است که مي دانيم اين مفروضات مواردي ايده آل را تصوير مي کنند که هر گز در عمل بدست نمي آيند.
با اين وجود اغلب افراد تحصيل کرده هنوز تمايل دارند فرض کنند بايد در قالب يک تئوري کامل و قطعي فعاليت کنند . در نظرشان، روش علمي حتي آسانتر و با اطمينان بيشتري به چنين دانش عيني ختم خواهد شد . ليکن درسهايي که تحقيق در پيچيدگي به ما مي آموزد روندي ديگر را نشان مي دهند.
● پيچيدگي
پيچيدگي چيست ؟ بهتر است به ريشه لاتين آن يعني کمپلکسوس (Complexus) برگرديم .که به معني در هم پيچيدن يا در بر گرفتن است . اين معنا را به روشهاي زير مي توان تفسير کرد : براي اينکه پيچيدگي داشته باشيد بايد:
۱) دو يا چند بخش مجزا داشته باشيد
۲) که بهم به صورتي پيوسته اند که جدا کردن آنها مشکل باشد . در اينجا ما دو گانگي بنيادي اجزا را مي يابيم که در آن واحد مجزا و مرتبط هستند .بنابر اين ، روش تحليلي به تنهايي فهم پيچيدگي را مقدور نخواهد ساخت زيرا با جداسازي اجزا از يکديگر ارتباط آنها از بين خواهد رفت و اين توضيحي بر همراهي دشواري است که لغت پيچيدگي به ذهن متبادر مي کند . اجزا به صورت زوجي به هم تنيده اند به شکلي که تغيير در يک جزئ در بافت تعاملات به ديگر اجزا گسترش پيدا مي کند و نتيجتا اجزاي بيشتري را تحت تاثير قرار مي دهد که مي تواند جزئي که ابتدا فرايند را آغاز کرده است را هم در بر بگيرد . پس دنبال کردن رفتار اجزائ سيستم در سطح کلي(Global) در اينحالت دشوار خواهد بود . بر خلاف سيستم هاي ساده شبيه توپ بيليارد که در مکانيک کلاسيک بررسي مي شوند ، سيستم هاي پيچيده بسيار متداولند و حالتهاي استثنايي نيستند . مثالهاي نمادين آنها سلول زنده، جامعه، اقتصاد، يک اکوسيستم، اينترنت،آب و هوا، مغز و يک شهر هستند . اينها همه از اجزاي زيادي تشکيل شده اند که تعاملاتشان رفتاري فرا گير (Global) ايجاد مي کند که نمي توان آن را به اجزاي تفکيک شده تقليل داد. پيچيدگي خود مفهومي پيچيده است، زيرا ما نمي توانيم يک تمايز بدون ابهام بين يک سيستم ساده و پيچيده برقرار کنيم . بسياري از ابعاد (Measures) پيچيدگي براي ساختار هاي مختلف پيشنهاد شده اند : مثل محاسبه اي ، اجتماعي، اقتصادي، زيست شناختي و غيره(Edmonds,۲۰۰۰)
ليکن هيچ قاعده فراگيري وجود ندارد که با آن ميزان پيچيدگي يک سيستم خاص را مشخص سازيم ، ليکن در چار چوب مرجع مورد توافق مي توانيم گاهي دو سيستم را مقايسه کنيم و ابراز کنيم که يکي از ديگري پيچيده تر است . بنابر اين پيچيدگي در بهترين حالت در بر دارنده يک ترتيب نسبي است و ابزار کمي نيست . در مجموع مي توانيم بگوييم که پيچيدگي يک سيستم با افزايش تعداد اجزاي مستقل و افزايش تعداد ارتباطهاي بين آنها و پيچيدگي اجزا و پيچيدگي ارتباطها افزايش مي يابد . اين تعريفي جامع است که به اندازه اي عمومي است که مي تواند در زمينه هاي مختلف به کار رود . براي مثال وقتي بقيه شرايط برابر باشد يک شرکت از ديگري پيچيده تر است اگر شعبه هاي بيشتري داشته باشد، اگر شعب آن کارمندان بيشتري داشته باشند ، اگر شعب آن کانالهاي ارتباطي بيشتري داشته باشند ويا اگر کانالهاي ارتباطي شامل ارتباطات بين فردي بيشتري باشد .
از آنجاييکه نياز به اندازه گيري مطلق پيچيدگي نداريم ، استفاده از چنين مقايسه هاي نسبي مي تواند مفيد باشدکه مشخص کنيم چه موقع بايد فرضيات ساده و کلاسيک خود را رها کنيم و مدل هوشمندانه تري طراحي کنيم. حرکت از تفکر کلاسيک به پيچيده سود و زيانهايي در بر دارد. بهتر است از انتظاراتي که بايد کنار بگذاريم شروع کنيم و سپس به برخي نظر گاههاي جديدي که بدست مي آوريم اشاره کنيم .
● عدم قطعيت(Indeterminacy)
ترک تفکر کلاسيک به معناي رها کردن حفاظت از تمايز است . اين بدان معناست که ديگر نمي توانيم تمايز هاي مشخص بدون خدشه فرض کنيم . تمايزي که يک ناظر در شرايطي(Context) حاصل مي کند ديگر نمي تواند براي ناظر ديگر در شرايط ديگري معنا دار باشد .
اين نکته با بيشترين قدرت در مکانيک کوانتوم مشهود است (Heylighen,۱۹۹۰) در برخي شرايط ، يک الکترون مانند يک ذره تظاهر مي کند و در شرايط ديگري مثل موج . ليکن با توجه به تفکر کلاسيک ، موج و ذره مقولاتي مستقل از هم هستند . از طرفي در مکانيک کوانتومي موج و ذره مکمل هم هستند : آنها بطور بهم پيوسته براي مشخص کردن يک الکترون لازمند ولي هيچگاه با هم ديده نمي شوند . ازينرو شرايط آزمايشگاهي (Set up ) مشاهده براي تشخيص خواص ذره مانند با آنچه براي مشاهده خواص موج مانند لازم است متفاوت است . هايزنبرگ (Heisenberg) اين موارد را تحت عنوان اصل عدم قطعيت نظم بخشيد: هر چه دقيقتر خواص ذره مانند را مشخص کنيم خواص موج مانند نامطمئن تر و عدم قطعي تر خواهد شد.
مثال ملموس تر عدم قطعيت شکل مبهم آشنايي است که برخي وقتها به شکل خرگوش و گاهي به شکل اردک است . با اينکه هر دو گشتالت(Gestalts) به يک اندازه در نقاشي قابل تشخيص اند، درک ما – نظير شرايط مشاهده کوانتوم- از مشاهده هر دو آنها با هم نا توان است . بنابر اين تمايل دارد که بين دو تفسير حرکت کند . خواص مکمل نظير گشتالتهاي خرگوش و اردک ، متمايز و در عين حال به هم پيوسته اند ولي وقتي يکي را مي بينيم قادر به ديدن ديگري نيستيم !
بدليل تصور انطباقي، در تفکر کلاسيک آنچه ما قادريم از اشيا تصوير کنيم با آنچه اشيا واقعا هستند اشتباه مي شود . بنابر اين مشاهده کنندگان در گير اختلاف نظر هايي در باب اينکه اشيا چه هستند شده اند . ، در حالي که عدم توافق در روشي است که اين پديده ها تبيين يا مدل سازي مي کنند . وقتي ما در باره پديده صحبت مي کنيم دشوار است مشخص کنيم منظورمان نمايش ماست يا آنچه به نمايش در آمده است ( The representation or to the represented) زيرا زبان ما تمايزي بين ايندو با استفاده از فعل بودن((To be ايجاد نمي کند .براي پرهيز از چنين اختلاطي ،تمايز هستي شناسانه اي را بين بودن مطلق (Absolute being) و بودن نسبي (Relative being) پيشنهاد کرده ايم (Gerhenson, ۲۰۰۲) . منظوراز بودن مطلق آن چيزي است که شيئ عملا هست مستقل از ناظر آن ( دينگان- سيچ کانت Kant’s Ding-an-sich). منظور از بودن نسبي خواصي از شيئ است که ناظر، بر پايه زمينه (Context) از شيئ تشخيص مي دهد . از آنجا که ناظر محدود است و نمي تواند اطلاعات کامل جمع آوري کند ، بودن نسبي محدود است . در حالي که بودن مطلق وجوه نامحدود فراواني دارد . بنابر اين پتانسيل نامحدودي از بودن هاي نسبي براي يک بودن مطلق وجود دارد .
ما مي توانيم اين نکته انتزاعي را با يک تصوير از يک کره نيمي سفيد و نيمي سياه آنچنانکه تصوير ۱ نمايش مي دهد روشن کنيم . فرض کنيد فقط مي توانيم نيمکره را از يک زاويه ببينيم . براي برخي کره (نسبي ) سفيد و براي برخي ديگر (نسبي ) سياه و براي عده اي (نسبي) نيمي سفيد و نيمي سياه و به همين منوال حالتهاي ديگر خواهد بود . چگونه مي توانيم نظر بدهيم که کره بطور مطلق چه رنگي دارد؟ ميانگين گرفتن کفايت نمي کند زيرا ميتواند حالتي باشد که نود و پنج درصد افراد کره را سفيد ببينند و ما نتيجه بگيريم که بيشتر آن سفيد است در حالي که حقيقت (مطلق) نيمي سفيد و نيمي سياه است. بهترين کاري که مي توانيم بکنيم اينست که مشخص کنيم از چه زاويه ديدي(Perspective)(يازمينه اي Context) کره رنگ خاص خود را (نسبي) دارد . در ارتباط با سيستمهاي واقعي هيچگاه نمي توانيم به بودن مطلق آنها دست پيدا کنيم زيرا هميشه خواص بيشتري (ابعادي) وجود دارند که ما از آنها آگاه نيستيم. اين کار به مشخص کردن رنگ يک کره با ابعاد بي نهايت مي ماند در حالي که ما فقط مي توانيم يک گستره دو بعدي آنرا در يک زمان ببينيم.
در سيستم هاي ساده مانند کره سه بعدي، تعداد بودن هاي نسبي محدود است . ليکن سيستمهاي پيچيده تعداد زيادي اجزا و ارتباطات دارند که ناظران مي توانند بودن هاي نسبي از آنها درک کنند که چنان متفاوتند که شايد غير ممکن باشد که آنها را به عنوان وجوه يک شيئ واحد شناخت . براي مثال سازمانهايي با استفاده از نمايه هايي(Metaphors) نظير يک ارگانيزم، يک ماشين ، مغز، يک جامعه،يک فروشگاه يا يک بازي قدرت سياسي توصيف شده اند و يا مدلهايي نظير نظام طبقاتي(Hierarchy) ، شبکه و يا سيستم خطي ورودي خروجي استفاده شده اند . براي يک مدير با تفکر کلاسيک اين جابجايي مستمر بين مدل ها و روشها مديرتي مبتني بر آنها گيج کننده است، چون فرض مي کند که يکي ( يا هيچکدام ) از اين روش ها مي تواند درست باشد . در حاليکه يک سازمان هر دو وجه مکانيکي و ارگانيک را داراست و مي تواند همزمان يک جامعه اشتراکي و هم يک صحنه رقابت باشد . مي تواند يک سيستم قانونمند باشد و در عين حال يک محيط باز خلاق باشد . يک شبکه باشد و....
هيچ مدل بهتريني وجود ندارد زيرا بودن هاي نسبي متفاوت براي شرايط و اهداف مختلف مناسبند . (Beer, ۱۹۶۶; Heylighen, ۱۹۹۰) در قالب تفکر کلاسيک تمام تلاش ما مبني براينست که مشخص کنيم سيستم چيست. از طرف ديگر تفکر پيچيده به ما اجازه مي دهد نمود هاي مختلف را در آن واحد مد نظرداشته باشيم ( يعني با طرح يک فرا نمايهMetarepresentation) (Heylighen,۱۹۹۰) که براي داشتن فهم بي نقص تري از سيستم مفيد است . براي چالش با مسائل جزمي مي توانيم نمايشي را انتخاب کنيم که براي آن شرايط خاص مناسب تر باشد با آگاهي از اين مطلب که حل مسائل مختلف نياز به تغيير دادن کلي در نوع نمايش انتخابي دارد . براي مثال وقتي با مشکلات داخلي يک شرکت سرو کار داريم بهتر است آنرا به مثابه شبکه اي از جوامع در هم پيوسته فرض کنيم و وقتي قصد بهينه سازي توليد را داريم مي توانيم آنرا يک مکانيزم پردازش ماده و اطلاعات در نظر بگيريم .
● ناخطي بودن و آشوب(Non-linearity and chaos)
در تفکر کلاسيک تمايزات چه در مورد افراد مختلف و چه در زمانهاي مختلف يکسانند . اصل عليت را مي توان به اين صورت تبيين کرد که علل يکسان تاثيرات يکسان دارند يا به عبارت ديگر آثار و علل آنها با هم تغيير مي کنند . اين چيزي فراتر از اين جمله نيست که تمايزات بين علل يا حالتهاي اوليه بايد الزاماً به معلولهاي آنها منتهي شوند و بالعکس. در حالي که ما شايد اين قاعده را در سطح بودن مطلق درست فرض کنيم يعني چيز هاي کامل در ذات خودشان ( عليت ميکروسکوپي Heylighen,۱۹۸۹ ) بطور عموم در سطح بودن نسبي، يعني تمايزات نا دقيق و محدود ناظرصحيح نيست. پس عليت ميکروسکوپي (يعني قطعيت) بخودي خود عليت ماکروسکوپي (پيش بيني پذيري ) را بوجود نمي آورد. اين قاعده را ميتوان بطور صريحتر از وجود آشوب (Chaos) (قطعي) استنتاج کرد که خود حاصل ناخطي بودن است که مشخصه سيستم هاي پيچيده است.
يک سيستم خطي است اگر تاثيرات (خروجي ها) متناسب با علت ها ( ورودي ها) باشند. براي مثال اگر زغال سنگ کوره را دو برابر کنيد محصول فولاد کارخانه تقريباً دو برابر خواهد شد . فهم اين مطلب از قانون حفظ ماده و انرژي بدست مي آيد : مقداري که حاصل مي آيد مستقيما به مقداري که وارد مي شود وابسته است ( البته مطمئنا مقاديري اين طرف و آن طرف به هدر مي رود . )
حال چه اتفاقي مي افتد اگر مقداري از خروجي دوباره به ورودي بر گردانده شود ؟ قاعدتاً خروجي بعدي بزرگتر خواهد شد زيرا که هم از ورودي استفاده مي کند و هم خروجي قبلي و ديگر متناسب با ورودي به تنهايي نخواهد بود . خروجي بعدي آن بازهم بزرگتر خواهد بود زيرا که نه تنها ورودي جديد را استفاده مي کند بلکه از دو خروجي قبلي هم استفاده مي کند . مثلاً در يک شرکت مي توان قسمتي از پول حاصله را دوباره سرمايه گذاري کرد تا توليد افزايش پيدا کند. افزايش توليد پول بيشتري حاصل مي کند و توليد را بيشتر افزايش مي دهد و افزايش انفجاري در خروجي مي دهد.
بنابراين ناخطي بودن رامي توان به شکل اثرحلقه عليتي فهم کرد که تاثيرات يا خروجي ها به علتها يا ورودي هاي فرآيند پسخوراند (Feedback) مي دهند. سيستمهاي پيچيده با شبکه اي ازچنين حلقه هاي عليتي مشخص مي شوند. در يک پيچيدگي، در هم پيوستگي ها چنين است که بخش الف بخش ب را تحت تاثير قرار مي دهد، ليکن ب هم چه بصورت مستقيم يا نا مستقيم بطور کلي الف را تحت تاثير قرار مي دهد .يک حلقه پسخوراند مي تواند مثبت يا منفي باشد. يک پسخوراند مثبت هر تغييري در الف را تشديد مي کند و رشد آن را انفجاري مي کند . نتيجه اين است که کوچکترين تفاوت ميکروسکوپي بين حالتهاي اوليه مي تواند بصورت افتراق قابل مشاهده ماکروسکوپي رشد کند .
اين حالت وابستگي حساس به شرايط اوليه (Sensitive dependence on initial conditions) ناميده مي شود و يک وجه مشخصِ آشوب (Chaos) است .ازآنجاييکه تفاوت ابتدايي کوچکتر ازآن است که درک شود ، اصل عليت نمي تواند براي پيش بيني نتيجه نهايي به ما کمکي ِکند. يک مثال شناخته شده چنين سيستم آشوبي، دشواري در پيش بيني وضع آب و هواست ، زيرا بال زدن يک پروانه در توکيو مي تواند به طوفاني ويرانگر در نيويورک تبديل شود. مشاهده اينکه تغييرات کوچک مي تواند تاثيرات بزرگ داشته باشد در سيستم هاي اجتماعي هم رايج هستند . مثلاً در جريان يک مذاکره جدي يک نيشخند کوچک بر لب يکي از طرفين مي تواند اين توهم را در ديگري بوجود آورد که اين فرد قابل اعتماد نيست و باعث شود که نظرشان بر گردد و در نهايت يک معامله بيليون دلاري معلق بماند. چنين سيستمي به تعبيري، تمايزات را خلق مي کند . زيراکه يک تفاوت غيرقابل تشخيص کوچک درحالت اوليه مي تواند منجر به نتايج ماکروسکوپي متمايز شود .
در مقابل اثر تشديد کننده پسخوراند هاي مثبت، اثر تعديل کننده پسخوراند هاي منفي قرار دارد . در اينجا با هر تغييري مقابله مي شود يا در مقابلش مقاومت مي شود و سيستم را به حالت تعادلش بر مي گرداند . در نتيجه علل بزرگ ( تغييرات ) ممکن است اثري کوچک داشته باشند يا بي تاثير باشند . براي مثال يک فرهنگ محدود شده در يک ساختار تعريف شده ممکن است بسيار بسختي تغيير داده شود، زيرا در برابر روشهاي جديد به صورت فعال و غير فعال مقاومت مي شود وافراد آنها را ناديده مي گيرند و يا دفع مي کنندِ. چنين سيستمي تمايزات را از بين مي برد و در نتيجه علل مختلف نتيجه يکساني به بار مي آورد.
سيستم هاي پيچيده بطور معمول از کلافه اي از حلقه هاي پسخوراند مثبت و منفي تشکيل شده اند که تاثير هر تغيير در يک جزء بصورت آبشاري در بين تعداد فزاينده اي از اجزاي مربوط پيش مي رود که بخشي به جزء اوليه پسخوراند مثبت ويا منفي خواهند داد. اگر تاخير زماني متفاوتي بين اين تاثيرات باشد عملا پيش بيني ناممکن است زيرا نمي دانيم کدام تاثير مي گذارد ، کدام اول است و آيا يک تاثير قبل از آنکه فرصتي براي گسترش پيدا کند سرکوب خواهد شد يا خير .(CF. Gerhenson et al ۲۰۰۳) يک مثال را مي توان در بورس سهام يافت که در آن سهام بر اساس قيمتشان خريد و فروش مي شوند که خود قيمتها بر مبناي مقداري که سهام خريد و فروش مي شوند تعيين مي گردد. اين حلقه پسخوراند داخلي وجوه مثبت و منفي دارد. قانون عرضه و تقاضا يک پسخوراند منفي را تحميل مي کند . بنابراين افزايش قيمت، تقاضا را کم مي کند و اين – بعد از يک تاخير نا معلوم – قيمت را مجددا کاهش خواهد داد . ليکن مکانيسم موازي احتکار، يک پسخوراند مثبت ايجاد مي کند به اين صورت که افزايش قيمت، فروشندگان را بر آن مي دارد که به طمع قيمت بيشتر در آينده باشند و تحريک شوند که سهم بيشتري خريداري کنند . تعامل بين دو دسته تاثيرات غير خطي حرکت آشوبي قيمت سهام را مي سازد که آن را به خوبي مي شناسيم .
در شرايط ساده تري که زمانها در آن معلوم است ( يا مي توان آنرا ناديده گرفت) گاهي ممکن است بتوانيم دست کم تخمين کيفي از آنچه مي تواند اتفاق بيفتد را با درک نشانه ها( مثبت و منفي) و قوت پسخوراند مختلف در شبکه تاثيرات بدست آوريم. اين روش که بعد ها براي شبيه سازي کامپيوتري استفاده شد در ديناميک سيستم به انتظام در آمد (Sterman, ۲۰۰۰).
● نتيجه گيري:
ما هنوز پيچيدگي را خوب نمي شناسيم و کار هاي زيادي بايد انجام شود و در اين جهت کنکاش شود . فرهنگ ما اکنون در پيچيدگي غرق است و با آن احاطه شده است . ليکن برخورد با اين پيچيدگي ما را مجبور مي کند که روشهاي تفکر خود را عوض کنيم ( Heylighen, ۱۹۹۱) . نشان داديم که چگونه تفکر کلاسيک با تکيه اش بر تحليل، پيش بيني پذيري و عينيت ، در برابر سيستمهاي پيچيده شکست مي خورد . مشکل اساسي در فلسفه کلاسيک اينست که تمايزات ِ تغيير ناپذير و ثابت، مفروض هستند در حاليکه سيستم هاي پيچيده چنان در هم تنيده اند که اجزا و خواص آنها را نمي توان از هم جدا و منفک کرد . بعلاوه بدليل غير خطي بودن يا حلقه اي (Loopiness) بودن، سيستم به شکلي آشوبي و غير قابل پيش بيني تغييرمي کنند. در بهترين حالت مي توانيم تمايزاتي بر پايه شرايط (Context based distinctions) ايجاد کنيم که از آن براي ساخت مدل نسبي استفاده شود . ليکن چنين مدلي هرگز نمي تواند همه خواص اصلي سيستم را در بر گيرد و در شرايط جديد عموما يک مدل جديد مورد نياز خواهد بود.

مقدمه‌ در متون‌ تاريخي‌ اسلام‌، شماري‌ از متفکران‌ و پژوهشگران‌، ادارة‌ امور و سازمانهاي ‌بوروکرانيْک‌ را از ديدگاه‌ اسلامي‌، مورد تجزيه‌ و تحليل‌ قرا ...

علاقه انسان ها به داشتن اطلاعاتي درمورد مغز و نحوه عملکرد آن به سال ها پيش باز مي گردد. امروزه شواهد بسياري وجود دارد که ثابت مي کند هزاران سال قبل در ...

«پسماند»، «زباله» يا «آشغال»؛ نامش را هرچه مي‏خواهيد بگذاريد، فرق چنداني ندارد. موضوع اين است که خيلي از ما به اين که هر روز چه حجم زباله، پسماند يا آ ...

سياست اقتصادي ايده آل، چه براي امروز چه براي روزگار آتي، در واقع خيلي ساده است. دولت بايد از زندگي و مالکيت کساني که تحت حاکميتش زندگي مي کنند در براب ...

اين دوره در تاريخ ۵ ۱۲ ۸۷ آغار و در تاريخ ۲۱ ۱۲ ۸۷ به پايان رسيد. مطالب ذکر شده به حدي مثمر ثمر واقع شد که بر آن شدم تا خلاصه اي از مطالب را بر ...

با علم واعتقاد به آنچه در پي مي آيد، با عمل به آنها و با مداومت در انجام، هر انساني حتي با نازل ترين درجه خلاقيت، قادر است جرقه مقدس را شعله ور ساخته ...

کودکان امروز، لازم است بزرگسالاني خلاق و مبتکر باشند، زيرا جهان به سرعت در حال تغيير و دگرگوني است و آنان نياز دارند براي رويارويي با مشکلات و فائق آم ...

خودآگاهي خودآگاهي ، توانايي شناخت و آگاهي از خصوصيات ، نقاط ضعف و قدرت ، خواسته ها ، ترس و انزجار است. رشد خودآگاهي به فرد کمک مي کند تا دريابد تحت اس ...

دانلود نسخه PDF - تفکر پيچيده