up
Search      menu
مذهب و عرفان :: مقاله اجتهاد PDF
QR code - اجتهاد

اجتهاد

احكام دين و اهداف دين

در اين مقاله نخست ضمن تعريف دين و اينکه تنها از طريق اجتهاد مي توان به تعيين مسير «حوادث واقعه » پرداخت، به فلسفه وجودي اجتهاد و آنچه بايد مطمح نظر مجتهدين باشد، پرداخته شده است. در ادامه مقاله به تعريف عدالت اشاره گشته و به اين نکته تنبه داده شده است که در استنباط احکام دين بايد اين اصل بنيادين و ديگر اهداف دين مورد توجه جدي قرار گيرد و تنها به « آيات الاحکام » و «اخبار الاحکام »ي که به اين عنوان شناخته شده اند بسنده نشود.
دوست دارم بحث درباره «اجتهاد» را از ديدگاهي متفاوت مطرح کنم. اوراقي که در اختيار اينجانب قرار داده اند داراي 8 سؤال است، و چنانکه اظهار داشته اند اين سؤالها در مجموع 20تاست، و همه در مورد اجتهاد و ابعاد آن. متاسفانه خستگيها و گرفتاريها نمي گذارند که من پابپاي اقايان بيايم و همه سؤالها را در فرصتهايي که در نظر گرفته شده است پاسخ دهم. از اينرو پاسخ دقيق و جامع و آگاهانه به آن پرسشها را به ديگران وامي گذارم. و اگر در دايره پرسشهاي مورد اشاره، همه ابعاد لازم به نظر نيامده و مطرح نگشته است، از متصديان فاضل و محترم و تکليف اشناي مجله «نقد و نظر» مي خواهم تا آن ابعاد را تکميل کنند...
راستي چه عيب دارد که اصل سؤالها را به «اقتراح » بگذاريد، و بگذاريد تا بخشي وسيع از اهل نظر در اين کار سازنده شرکت کنند. يعني به جاي اينکه يک جمع محدودهر چند وارد بنشينند و سؤالهايي مطرح کنند، در دايره اي وسيع تر، از اشخاص مختلف بخواهيد تا توقعهايي را که از «اجتهاد» دارند، و رسالتهايي را که با درک ديني و اجتماعي خويش براي اجتهاد و مجتهد قائلند، همه را روشن و صريح در ميان نهند; و يک بحث بسيار باز و گسترده پديد بياوريد، با شرکت کنندگان فراوان، و زاويه هاي ديد متفاوت.
چگونگي ياد شده مي تواند ابعاد مردمي مربوط به اجتهاد، و ابعاد اجتهاد مربوط به مردم را در متن ملموس زندگي انسان معاصر بخوبي ترسيم کند. بحثهاي خاص فني که اهل همان فن فقط درباره آن نظر بدهند، مربوط به فنون کاملا تخصصي است که هيچ ارتباطي با مردم پيدا نمي کند، مثلا فيزيک اتمي... و شگفتا، مگر چيزي در زندگي بهم مي رسد حتي فيزيک اتمي که با مردم ارتباط پيدا نکند؟
به هر حال، بحث درباره اجتهاد بايد در گستره اي مطرح گردد که اجتهاد آن گستره را فرامي گيرد، يعني جامعه انساني و مسائل جامعه انساني... تا هنگامي که بحث اجتهاد در محدوده ها مطرح مي گردد محدود خواهد ماند. و اجتهاد يک «رسالت » است، و محدوديت نفي رسالت.
اري، اجتهاد محدود، جامعه ساز نيست. ممکن است کساني بپرسند: مگر اجتهاد بايد جامعه ساز باشد، مگر اجتهاد، علم الاجتماع (جامعه شناسي)است؟ نه، اجتهاد، علم الاجتماع و جامعه شناسي نيست، بالاتر از جامعه شناسي است، اجتهاد، جامعه سازي است....
اجازه بدهيد وارد بحث اصلي خود شوم. تاکنون غالب بحثهايي که درباره اجتهاد شده است با نظر به «احکام دين » بوده است نه با نظر به «اهداف دين ». و من مي خواهم در اين نوشته هر چند باختصار با نظر به «اهداف دين » درباره اجتهاد سخن بگويم.
از روزي که سيد جمال الدين اسدابادي، به ميرزاي شيرازي بزرگ نامه نوشت، و از او خواست تا در راه ساقطسازي سلطنت قاجاريه گام نهد، و ملت مسلمان ايران را از چنگال آن دربار منحط و آن رجال وابسته بي شخصيت برهاند، معلوم شد که اجتهاد وارد مرحله نويني از حضور تکليفي و رسالتي خويش گشته است: مبارزه با استعمار در داخل کشورهاي اسلامي، که يکي از مظاهر آن استبداد است.
ما اجتهادي که وقف بر حوزه ها باشد و به درس خارج گفتني بسنده کند نداريم. زيرا از درون همين اجتهادها و حوزه ها و درسهاي خارج است که مراجع تقليد ظهور مي کنند، و زمام حيات ديني و اجتماعي و اقدامي ملتهاي مسلمان را در دست مي گيرند; اگر در ماوراي قرون زندگي کنند، ملتهاي اسلامي در ماوراي قرون زندگي خواهند کرد; و اگر بر فراز تحولات گام بردارند، ملتهاي اسلامي برفراز تحولات گام برخواهند داشت.
بنابراين، بحث درباره اجتهاد، با نظر به «اهداف دين »، حياتي ترين بحث است در اين مقوله. و بحث درباره اجتهاد با نظر به «احکام دين » نيز پس از اين بحث بايد آغاز گردد. و من همين بحث را مي خواهم در اين روزگار بسيار حساس مطرح کنم، تا صاحبنظران آگاه و رسالت شناسان بيدار آن را پيگيري کنند. اهداف دين، غايات دين است، و احکام دين مقدمات رسيدن به آن غايات. پس بايد همواره مقدمات، داراي آن کيفيتي باشند که به اهداف منتهي گردند نه جز آن. و ايا اهداف دين چيست؟
دين يک پديده «الهي اجتماعي » است. و بصرف اينکه قيد «اجتماعي » را افزوديد، به يک مثلث اشاره کرده ايد:
فرد + جامعه + حاکميت. اجتماع، واقعيتي است که از افراد ترکيب مي يابد و با يک نظام حاکم اداره مي شود. و دين بعنوان يک پديده «الهي اجتماعي »، بايد انتظار خودش را از اين سه واحد بيان کند، يعني بايد بگويد، چه فردي را مي پذيرد تا بتوان به او گفت: «فرد ديني » (انسان متدين)؟ و چه جامعه اي را مي پذيرد تا بتوان به آن گفت: «جامعه ديني » (جامعه متدين)؟ و چه حاکميت و مديريت اجتماعي و سياسي و تربيتي و قضايي و اقتصادي را مي پذيرد تا بتوان به ان گفت: «نظام ديني » (نظام متدين)؟ ودين به اين هر سه سؤال پاسخ داده است.
دين، نظامي را مي پذيرد که «عامل بالعدل » باشد (ان الله يامر بالعدل); و جامعه اي را مي پذيرد که «قائم بالقسط » باشد (ليقوم الناس بالقسط); و افرادي را مي پذيرد که معتقد و درستکار باشند (الذين امنوا و عملوا الصالحات). و اجتهاد در عصر غيبت، يعني آن قوه فعاله اي که بتواند اين مثلث را رهبري کند، و تکاليف آنها را، در تمام روابط گسترده زندگي شرح دهد. با اين ديدگاه است که مي توانيم بفهميم که در اجتهاد چه چيزهايي ضروري است.
يعني با در نظر گرفتن رسالت اجتهاد است که مي توان ابعاد اجتهاد را تعيين کرد. ايا اجتهاد هدف است يا وسيله؟ مسلم، وسيله است; وسيله چه چيز؟ وسيله تبيين تکاليف ديني در ارتباط با افراد و جامعه و نظام حاکم; به چه منظور؟ به منظور تحقق يافتن غايات دين و اهداف آن. اگر اجتهاد از مسائل حيات انسان معاصر خويش غافل باشد، فلسفه اصلي خود را نفي کرده است. زيرا فلسفه اصلي اجتهاد، تعيين مسير «حوادث واقعه » است از ديدگاه دين. حوادث واقعه، يعني مسائل گوناگون زندگي انسان معاصر. از مسائل زندگي انسان گذشته هر چه در زندگي انسان معاصر حضور دارد، مسئله اصلي اجتهاد نيست، زيرا آنها به تجربه درامده است. مسئله اصلي اجتهاد بخش متحول زندگي است نه بخش ثابت آن. و در اين بخش متحول است که دين بايد حضور پاسخگو و هدايت کننده خويش را نشان بدهد، و اجتهاد در واقع سخنگوي دين است. اجتهاد است که به نام دين با ما سخن مي گويد و مسير حرکت «حوادث واقعه » را در زندگيها تبيين مي کند.
«حوادث واقعه » يعني نقطه هاي عطفي که زندگي انسانها را از وضعيتي به وضعيت ديگر درمي اورد. و همين تغيير وضعيت است که ممکن است در جهت سقوط اهداف ارزشي قرار گيرد يا در جهت تعالي آنها. اينکه زمام «حوادث واقعه » را به دست اجتهاد سپرده اند براي همين است، يعني براي اينکه اجتهاد با حضور آگاهانه خويش حوادث واقعه را در جهت تعالي اهداف ارزشي هدايت کند، نه در جهت سقوط آنها.
بعنوان مثال: اقتصاد نوين را در نظر بگيريد. استثمار هميشه يک پديده ضد ارزشي بوده است و خواهد بود. در اقتصاد نوين اين پديده ضد ارزشي با رنگهاي تازه اي که بخود مي گيرد مي رود تا ابعاد ضدارزشي خويش را بظاهر پوشيده بدارد; و اين مجموع، حادثه واقعه است. اگر اجتهاد در اينجا نتواند دست اين پديده شوم را رو کند و آن را محکوم سازد، و نتواند با نامهاي ظاهرالصلاحي که استثمارگران بر کار خويش مي نهند و مرتجعان ماهيت آن را درک نمي کنند، مبارزه کند، در دفاع از اهداف ارزشي ناتوان مانده است. و اگر اجتهاد در اين دفاع ناتوان ماند، فلسفه خويش را نفي کرده است زيرا در ابعاد ديگر زندگي چندان توانا نخواهد بود، و پيروزمند نخواهد گشت. و اينها واقعيتهايي است که ما هم اکنون به تجربه آنها را لمس مي کنيم.
امروز اگر اجتهاد در برابر مالکيتهاي کلان، تجارت ازاد، تجارت خارجي، سودهاي بدون کار، صنايع و کارخانه ها، و کشاورزيهاي بزرگ و امثال آن، که همه در جهت تفاوتهاي وحشتناک سطح زندگي و برخورداري ظالمانه از امکانات اجتماعي و رفاهي حرکت مي کنند، موضع انبيايي نداشته باشد (يعني ايستادن در کنار انسان محروم)، فلسفه اصلي خويش را نفي کرده است. کساني و صاحبنظراني که درباره اجتهاد سخن مي گويند و بحث مي کنند، جاي شگفتي بسيار است که از اين اصل غفلت دارند. اگر اجتهاد فلسفه اصلي خويش را نفي کند، پرداختن به شاخ و برگهاي آن چه نتيجه اي تواند داشت؟ حوادث واقعه يعني پديده هايي که مضمون زندگي با آنها تداوم مي يابد، ليکن تداوم مستلزم تکامل نيست، حتي گاه مستلزم سقوط است. و اين اجتهاد است که با زمامداري حوادث واقعه آنها را از حرکت در جهت سقوط انساني به حرکت در جهت تکامل انساني سوق مي دهد. اکنون مي نگريد که اجتهاد اگر خود، خود را درک کند، و درک کند که با ماهيت متحول زندگي انسان پيوندي جوهري دارد، بخوبي مي تواند تکاليف خود را نيز درک کند. و ايا آن کدام اجتهاد است که با ماهيت متحول زندگي پيوندي جوهري دارد؟ هر اجتهادي، هرگز... «خفته را خفته کي کند بيدار».
هنگامي که پيامبران در کنار آنکه توحيد را فرياد مي کردند (ان اعبدوا الله)، عدالت را نيز فرياد مي کردند (اوفوا الکيل والميزان)، معلوم داشتند که بيدارند. و بيداران مي توانند خفتگان را بيدار کنند. فارغ از مشکلات مادي انسان بودن، و ابعاد مختلف زندگي و مشکلات انسان را درک نکردن، و داعيه زمامداري حيات انساني داشتن چه معنايي مي تواند داشت؟
دين يک «هدايت کامل » است. هدايت کامل اين است که برنامه رشد انساني را ارائه کند، يعني هم مقتضيات رشد را مطرح سازد و هم موانع رشد را بشناساند و طرد نمايد. در برنامه دين هر دو بعد هست: مقتضي رشد، توجه به خدا، که بدان فراخوانده است; مانع رشد، ظلم که با آن مبارزه کرده است. جامعه بدون عدل رشد نخواهد کرد. پس ظلم مانع رشد است. همانگونه که «کفر» و «شرک » مانع رشد فردي است (و بواسطه فرد، رشد اجتماعي نيز)، «ظلم » مانع رشد اجتماعي است (و بواسطه رشد اجتماعي، رشد فردي نيز).
فته اند: «سياست شرعي را پيامبر«ص » وضع مي کند، که مصالح همگان را در اجتماع مي داند. از اينرو او جامعه را وارد نور مي کند. سياستهاي عقلي از چنين نوري محرومند..... سياست شرعي تنها مجموعه اي از پندها و اندرزها نيست، بلکه قوانين جامعي است که حاکم بر پندارها و کردارهاي پنهان و اشکار ادمي است. نيز فقط يک رشته اداب سلوک نيست که دين اموخته باشد و تنها شيوه نيايش و وظايف عبادي بشر را در برابر خداوند تعيين کرده باشد، بلکه سياست شرعي، يک نظام کامل سياسي و اجتماعي اقتصادي است. آنچه درست است اين است که شرع اصول جامع و احکام مبسوطي مي نهد که بر طبق آنها همه مصالح به منظور حصول کمال فضيلت انساني ترتيب داده مي شود. سياستهاي عقلي و فلسفي چون به هدفهاي خود رسيدند، مصالح دنيوي را به منظور نيل به سعادت اخروي، در سلسله مراتب صحيحي قرار نمي دهند. فقط سياستي که هدفش ياري بيشتر در راه رسيدن به سعادت حقيقي است، مي تواند مصالح دنيوي را به ترتيب اهميت در جهت سعادت کلي و اخروي و ابدي قرار دهد. فقط نور خدا مي تواند ماهيت درست مصالح دنيوي را روشن کند و نشان دهد که چگونه اين مصالح زايل مي توانند در جهت سعادت باقي قرار گيرند. بنابراين طبيعي است که سياست شرعي بايد در همه مراحل زندگي بشر راهنما باشد».
پس اين «اجتهاد» است که مي تواند ابعاد جامعه ساز دين را بنماياند، اگر بواقع، اجتهاد باشد. مجتهد يعني انسان زبده اي که با معلوماتي ويژه و وافي (اجتهاد مطلق) و اهليت (احراز ملکه قدسيه، نه تنها عدالتي که در پيشنماز شرط است، که همان نيز مهم است)، وارد حيات انسانهاي معاصر خويش مي شود، تا آن را شکل دهد، و براي آن تعيين تکليف کند. و ايا انسان هر عصر جز دو دسته اند: ظالم و مظلوم؟ و ايا اجتهاد مي تواند به هر نام به اين دو دسته بي توجه باشد و به مسئله ظالم و مظلوم روزگار خويش نپردازد؟ پس چگونه مدعي است که مي تواند حيات انسانها را رهبري کند؟ حيات انسانها همواره صحنه حضور دو موجود است: ظالم و مظلوم. و رهبري حيات انساني و تعيين تکليف براي حيات انسانها بضرورت واجب مي دارد که شما در برابر اين دو موجود، يعني ظالم و مظلوم، موضع داشته باشيد. اکنون خوب مي فهميم که بهترين مشخصه اجتهاد را علي «ع » تعيين کرده است: «ان لا يقاروا علي کظة ظالم و لا سغب مظلوم ». تا ما ندانيم مجتهد در واقع رسالتي خويش چکاره است، نخواهيم دانست اجتهاد چيست و ابعاد آن کدام است. اين است اصل مسئله.
به سخن ديگر: مجتهد کسي است که احکام دين اسلام را براي مردم بيان مي کند. اين احکام، براي هدفي و منظوري تشريع شده است. اين منظور در قرآن بصراحت بيان شده و با «لام » غايت و تعليل ياداوري گشته است: «ليقوم الناس بالقسط ». پس بايد مجتهد در استنباطهاي خود در جهت «ليقوم الناس بالقسط » حرکت کند، پس مجتهد بايد به دو امر مهم توجه تام داشته باشد:
1 اينکه احکام استنباطي بايد همه در جهت تحقق «ليقوم الناس بالقسط » باشند، و نه تنها معارض با آن هدف و از بين برنده زمينه هاي تحقق آن نباشند، بلکه بعکس زمينه ساز تحقق آن هدف اصلي باشند، يعني ساختن جامعه قائم بالقسط.
2 اينکه هر حکمي که براي تحقق آن هدف لازم است، در مورد موضوعات مختلف، و تاکنون استنباط و عرضه نشده است، استنباط و عرضه کند. و از اينجاست که شماره «ايات الاحکام » و «اخبار الاحکام » بسيار تفاوت مي کند. و يکي از نقائص کنوني اجتهاد موجود همين است که بسياري از آيات و احاديث که مي توانند بلکه بايد جزو آيات الاحکام و احاديث الاحکام باشند، متروک و فراموش شده باقي مانده اند، مثلا: آيات و احاديث منع تکاثر، آيات و احاديث خود عدل و قطعيت آن; همچنين آيات «زکات باطنه ».
بنابراين، ما بايد پيش از هر چيز به فلسفه وجودي خود اجتهاد بپردازيم و ان را تعيين کنيم. هنگامي که معلوم شد اجتهاد براي چيست، معلوم مي شود که مجتهد واقعي کيست؟
اينکه امام علي «ع » مي فرمايد: «خدا قراردادي با عالم دارد که با ظالم نسازد، و از مظلوم حمايت کند»، تصورمي کنيد هيچ ارتباطي با اجتهاد و فتوي’ ندارد؟ چرا، ارتباطي تنگاتنگ دارد، ارتباطي اصولي و جوهري دارد، مگر مجتهد عالم نيست؟ اگر عالم است پس مسئول است (عالم آن است که ازادي عالم طلبد)، و مسئوليت مذکور در کلام علي «ع » متوجه اوست، بلکه مسئوليت او از همه سنگين تر است، زيرا اوست که در قلمرو احکام و عمل به احکام به جامعه خط مي دهد.
اگر ديدگاه فقهي مجتهد به دليل نداشتن معلومات مربوط، يا ديد لازم به گونه اي باشد که بسياري از ظلمه اقتصادي را درستکار و متشرع و صحيح العمل و مشروع المنافع بداند و ظالم نشناسد، و معاملات و روابط اقتصادي آنان را طبق قواعد فقهي و نظر خود مشروع تلقي کند، و درامدهاي تکاثري آنان را چون شير مادر برايشان حلال بداند، و زيان اين چگونگي مالي و اقتصادي و معيشتي را به بنيان عدل و قسط، و سقوط انسان محروم، و افت حرکتهاي سازنده اسلام، مورد توجه قرار ندهد، يا مهم نشمارد، چگونه مي تواند با آنان مخالفت کند، و راه علي بن ابيطالب «ع » را بپيمايد؟ و هنگامي که با اين گروه مخالفت نکرد و طبق مذاق فقهي خود آنان را متجاوز و ظالم ندانست، و «کظة ظالم » (پرخوري و برخورداري وافر ستمگران اقتصادي) را عامل و سبب و پديد اورنده «سغب مظلوم » (بي غذايي و گرسنگي و کمبودداري و محروميت محرومان و مظلومان اقتصادي) نشناخت، و ظلمهاي ظالمان به مردم مظلوم را که قرآن کريم بصراحت به خود مردم منسوب کرده است به خدا و تقدير منسوب دانست، چگونه مي تواند در کنار مظلومان اقتصادي و محرومان اجتماعي و بندگان ستمديده و فراموش شده خدا، و ضعفاي امت محمد«ص » و بينوايان از شيعه مهدي «عج » بايستد؟
و هنگامي که عالم نه با ظالم درافتاد و نه به مظلوم کمک کرد، با جاهل چه فرق دارد؟ و چنين عالمي در چه موضعي جاي دارد، موضع موسي «ع » يا موضع قارون؟ موضع محمد«ص » يا ابوسفيان؟ موضع علي «ع » يا معاويه؟
و اين نيز يک قله بلند از تعاليم والاي قراني است که ظلم و تجاوزي را که بر انسانهاي مظلوم مي رود، نتيجه کردار انسانهاي ظالم مي داند، چنانکه در چندين جاي قرآن کريم امده است که «و ما کان الله ليظلمهم، و لکن کانوا انفسهم يظلمون »، «خداوند ظلم نمي کند، ظالمان ظلم مي کنند»; ظلمي که بر بشر مي رود، از دست خود بشر است و تقدير اولي نيست، پس بايد با آن مبارزه شود. يعني علت بشري دارد، پس بايد با آن علت در افتاد. و فقر، يک ظلم اجتماعي است و عامل آن چنانکه در احاديث متعدد رسيده است بجز مضامين قراني توانگرانند، و حاکمان، و عالمان. توانگران، چون حق محرومان را نمي دهند و زاد زندگي آنان را مي دزدند; حاکمان، چون حق محرومان را از ستمگران اقتصادي نمي گيرند و به آنان نمي رسانند; و عالمان، چون براي رفع محروميت محرومان فرياد نمي کشند و براي کوتاهي دست ظالمان نمي کوشند.
فتيم غايت اصلي دين در بعد حيات اجتماعي اقامه عدل است. آن سخن امام علي «ع » نيز در جهت اقامه عدل است، يعني نساختن با ظالم و کمک رساندن به مظلوم. اصل اقامه عدل از همينجاست که ظالم تاييد نشود و مظلوم تضعيف نگردد. پس اگر ما «اجتهاد» را در ارتباط با «اهداف دين » مورد پژوهش قرار دهيم، مشکل ما در مورد «اجتهاد» در ارتباط با «احکام دين » نيز حل مي شود.
دين مي خواهد جامعه قائم بالقسط بسازد. اين امري قطعي است، و بجز مقتضاي عقل، عين نص قرآن کريم است، بجز دهها حديث. و جامعه ديني در مجموع حرکات و سکنات خود، بويژه تلاشهاي اقتصادي بايد از فقه متابعت کند. در خريد و فروش و انواع تجارت، در احتکار و موضوعات و موارد احتکار و ترک احتکار، نرخگذاري و امثال آن. اگر مجتهد از مسائل اقتصاد نواگاه نباشد، نمي تواند در معاملات نظرهاي صائبي داشته باشد. و هنگامي که نظرهاي صائبي نداشت، جامعه به سوي ظلم اقتصادي پيش مي رود، يعني معامله گران دست خود را در هر کاري باز مي بينند و مرتکب مي شوند، و سودپرستان متکاثر خون مردم را مي مکند. و ايا چنين جامعه اي مي تواند قائم بالقسط باشد؟ و جامعه اي که قائم بالقسط نبود، چگونه عامل به احکام دين است؟ اگر جامعه اي هم عامل به احکام دين باشد (يعني ديني باشد) و هم در آن ظلم باشد، معلوم مي شود که اين دين است که ظلم را جايز مي داند؟ و ايا چنين است؟ ايا دين ظلم را جايز مي داند. و اگر چنين وضعي پيش آيد، دين نيز مظلوم است و بايد از آن دفاع کرد.
بي اطلاعان، يا طرفداران سرمايه داران، يا مرتجعان نپندارند که اين سخنان، سخنان روشنفکرانه است. مي بينيد که همواره استناد همه آنچه گفته مي شود به قرآن و حديث و کتاب و سنت است. اري، فقه بايد در جهت اقامه عدل قرار داشته باشد. و از اينجاست که صاحب «جواهر» مي فرمايد، اگر در باب تعميم احتکار نص کفايت نکند (از آن جهت که در صدد بيان مصاديق روزگار صدور بوده است نه موارد دائمي)، از باب «حرمت ظلم » تعميم مي دهيم. و اين است شم فقهي. نبايد در جامعه ظلم باشد. احتکار چيزهاي مورد نياز جامعه ظلم است. نصوص وارد درباره احتکار همه موارد را نمي گيرد به ملاکي که ذکر شد، پس از باب حرمت ظلم فتوي مي دهيم به عدم جواز احتکار مايحتاج جامعه. پس مي بينيد که شم فقهي جواهري نيز همين را مي گويد (جواهر، ج 22، ص 480 481، الحياة، ج 5، ص 439 440).
به سخن ديگر مجتهد کسي است که حرکات و اعمال جامعه ديني را رهبري مي کند. جامعه ديني يعني جامعه عامل به احکام دين. و در عصر غيبت، اين مجتهد است که احکام دين را استنباط و عرضه مي کند. بنابراين او حرکات جامعه را رهبري مي کند. جامعه ديني بايد از هدايت قراني برخوردار باشد تا بتوان گفت اين جامعه جامعه ديني و قراني است. هدايت قراني چگونه بدست مي آيد. قرآن کريم خودش در معرفي خود مي گويد: «هدي للمتقين »، اين قرآن انسانهاي متقي را هدايت مي کند. متقي کيست؟ هنگامي که مي گوييم متقي، افرادي ساکت و سالم و بدور از درگيريها و تکاليف اجتماعي که به عبادتي فردي و رعايت اموري مي پردازند در نظر مي آيند. و اين از بداموزي است، از اين است که دين بد اموخته شده است، و بد اموخته مي شود، حتي اگر خطبه متقين نهج البلاغه را هم نخوانده باشيم، بايد بدانيم که متقي يعني عامل به تکليف. قرآن کريم راه رسيدن به تقوي را تعيين کرده است: عدالت (اعدلوا هو اقرب للتقوي). پس متقي يعني انسان عدالت پيشه و کوشنده در راه اقامه عدل و اماته ظلم. اين است متقي قراني: انساني که در ارتباط با خود، خانواده وافراد جامعه، و در همه مراحل و مشاغل و پستها و مسئوليتها، همواره بر طبق عدالت عمل مي کند. پس متقي يعني شير غران در ميدان تکاليف فردي و اجتماعي و علمدار مبارزه با انواع ظلمهاي اقتصادي و قضايي و اجتماعي و سردمدار طرفداري از عدل. و اينگونه افرادند که قرآن آنان را هدايت مي کند، يعني در جهت ارزشهاي متعالي قرار مي دهد.
قرآن کريم در سوره «نمل » (ايه 5253) مي فرمايد: «فتلک بيوتهم خاوية بماظلموا، ان في ذلک لاية لقوم يعلمون و انجينا الذين امنوا و کانوا يتقون »، «اين خانه هاي آنان است ويران و خالي، چون ظلم کردند. براي مردم دانا همين نشانه اي بيدارگر است. و ما مؤمنان را نجات داديم، آنان متقي (عادل) بودند». درست بنگريد، در اين دو آيه مبارکه، «بما ظلموا» و «کانوا يتقون »، در برابر هم قرار داده شده است، آنان ظالم بودند و اينان متقي يعني عادل، يا عادل يعني متقي. پس «هدي للمتقين »، يعني «هدي للعادلين » (لا للظالمين). هدايت خاص قراني ويژه مردم عادل و جامعه قائم بالقسط و نظام عامل بالعدل است. و اکنون مجتهدي که مي خواهد حرکات و اعمال جامعه را از طريق استنباط ديني و ملاک فقهي و افتايي به صورتي جهت بخشد که همه قراني باشد و برخوردار از هدايت قراني، بناچار بايد اقامه عدل را هدف گيرد ، و در جهت اقامه عدل فتوي دهد. بايد فتواهايش نه تنها عملا معارض با اقامه عدل نباشد، بلکه بايد ملاک در هر فتوايي، قرار گرفتن محتواي آن در جهت ساختن جامعه عادل باشد. پس مجتهد، رهبر حرکات فردي و اجتماعي مردم است، کدام مردم؟ مردمي که بايد مهتدي باشند به هدايت قراني. مهتدي به هدايت قراني کيست، کسي که عامل به عدل باشد بالفعل، و درجهت عمل به عدل حرکت کند، شق ديگري در کار نيست. داشتن قرآن، خواندن قرآن، حفظ کردن قرآن مانند چاپ کردن آن جامعه اي را قراني نمي کند و منسوب به قرآن نمي دارد; عمل به قرآن جامعه را قراني مي کند. وايا براي مدعيان مسلماني، جز ساختن «جامعه قراني »، هدفي مي تواند وجود داشته باشد؟
اکنون راز اين سخن بي نظير امام علي «ع » نيز روشن مي شود، که مي فرمايد: «العدل حياة الاحکام ». پس احکام دين هنگامي زنده است که اهداف دين زنده باشد. توجه به احکام دين، بدون توجه به اهداف دين، بزرگترين صدمه است براي دين، بلکه حذف دين است اگر چه بتدريج.
و ايا عدل چيست؟ براي عدل و عدالت در مکتبهاي اجتماعي و حقوقي و فلسفي تعريفهايي شده است، ليکن عدلي را که قرآن مي گويد، بايد از عالم به علم قرآن تعريف آن را خواست. خوشبختانه تعريف عدل در احاديث رسيده است. امام صادق «ع » مي فرمايد:
ان الناس يستغنون اذا عدل بينهم.
اگر عدالت در کار باشد، فقيري يافت نخواهد شد.
و اين بيان در تعريف عدل از معجزات تعليمي معصوم «ع » است. اکنون ارتباط و انسجام نظام تعاليم ديني را بنگريد: عدالت کنيد تا احکام زنده باشد و به احکام دين عمل شود. با عدالت فقر از ميان مي رود. فقر عامل تدريجي کفر است (کاد الفقر ان يکون کفرا). پس عدل عامل بقاي دين و دينداري مردم و سبب احياي احکام است (العدل حياة الاحکام، و لو لا الخبز ما صلينا). پس مجتهد به نام نگاهبان دين و حيات دين و احکام دين بايد همه ديدگاهها و فتواهايش، در جهت اقامه عدل و اماته ظلم باشد. هر فتوايي ديگر نقض بشود مهم نيست،چون عدل اهم است. و همواره اهم مقدم است بر مهم.
اگر چه اينجانب معتقدم که اين بحث که مطرح گشت در تبلور همه پرسشهاي مطرح شده و آنچه مطرح خواهد شد و پاسخهاي آنها مؤثر است، ليکن بويژه مي تواند پاسخ درخوري باشد و سخت در خور به پرسش بسيار بسيار بسيار مهم چهارم ، بلکه پرسش اصلي و بنيادين، يعني: «نقش جهان بيني قراني در استنباط فقهي چيست؟...». در اينکه در «استنباط فقهي » به قرآن مراجعه مي شود، و شماري از آيات که آن شمار را «ايات الاحکام » ناميده اند، مورد استفاده قرار مي گيرد سخني نيست. سخن اينست که مراجعه به قرآن در اين محدوده انهم در هر موردي به آيه اي خاص مورد بدون توجه به کليت آيات و چشم انداز وسيع انساني و اجتماعي و تربيتي آنها، غير از داشتن جهان بيني قراني است، بخصوص در تلقي و تصور روزگار نو و انسان نو از «جهان بيني».
و خدا خود مي داند، و عقل گواهي مي دهد، و نقل تصريح مي کند، و تجربه به لمس مي رساند که توجه به «احکام دين »، بدون توجه به «اهداف دين »، توجه به «احکام » نيز نيست، که «احکام » در حال توجه به «اهداف »، درست استنباط مي شوند و مضمون الهي مي يابند، و در تحول بنيادين جامعه، و ساختن فرد صالح، و تشکيل نظام عادل اعجاز مي کنند...

● اعجاز خداوند به نيکوترين شيوه انسان را خلق کرد، وي را بالاترين کرامت بخشيد و هستي را برايش مسخّر کرد تا سبب تمايز و برتري وي شود. به وي نعمت عقل را ...

در مطلب حاضر نويسنده ضمن بيان پاره اي از ويژگي هاي نهضت امام حسين(ع) به برخي بايدها و نبايدها در عزاداري اشاره کرده که اينک با هم آن را از نظر مي گذرا ...

در اين مجال اندک ، تاريخچه و انواع دين – حقانيت آنها – قلمرو تعاليم دين و مسئول فهم آن هدف از احکام و حدود – ارتداد – حجاب – کرامت ذاتي انسان ها حقوق ...

۱) کتاب و سنت بدون ترديد کتاب و سنت دو منبع اساسي انديشه ي اسلامي هستند و انديشه ي اسلامي چون از اين دو منبع خدايي برخاسته است، خصلت اسلامي بودن را به ...

دانلود نسخه PDF - اجتهاد